خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
چند خط برای ...
sama luna 1809 259467
غذا برای لاغری شکم
Nade90 Nade90 0 16
چی باعث شده بعد از این همه سال بازم به آواکس سر بزنی؟؟
mohadese mohadese 0 20
تعمیر مایکوفر، کولر گازی و جارو.برقی بوش شمال تهران
fataaaneee fataaaneee 0 18
علت خاموش شدن یخچال ویرپول
fataaaneee fataaaneee 0 17
انواع ارورهای یخچال ویرپول
fataaaneee fataaaneee 0 15
درایو ABB
ava96 ava96 0 15
یخچال صنعتی | قیمت خرید انواع یخچال و فریزر های صنعتی
seoupdate seoupdate 0 17
روش های سفت شدن سینه بعد از دوران بارداری
Nade90 Nade90 0 38
گفتگوی آزاد
admin mohadese 2653 153906
ddos سرور مجازی چیست و چگونه می توان با آن مقابله کرد – بخش سوم
pouyanweb9 pouyanweb9 0 34
صفحه کلید کامپیوتر را چگونه تمیز کنیم؟
niloofarmajdi niloofarmajdi 0 34
نگهداری از نوزاد نارس در خانه
Nade90 Nade90 0 35
دانلود
9183413732 9183413732 0 48
الان داری چه آهنگی گوش میدی ؟
moonlover luna 514 105812
معرفی بهترین خدمات نمایندگی تعمیرات دوو
foroootaan foroootaan 0 45
مهمترین علت خاموش شدن یخچال
foroootaan foroootaan 0 37
نمایندگی مجاز تعمیرات دوو در غرب تهران
foroootaan foroootaan 0 37
خرید پرفکت‌مانی برای ایرانیان
bitmehr bitmehr 0 38
علم پزشکی در دست هوش مصنوعی تا سال 2020
Nade90 Nade90 0 43
همه چیز در مورد قیمت بیت کوین
bitmehr bitmehr 0 39
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 33
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 33
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 33
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 35
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 37
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 36
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 36
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 40
چرا جوش لیزر ؟
nik952148 nik952148 0 30
قیمت خرید و فروش بلبرینگ
nik952148 nik952148 0 30
دانلود ترینر بازی ROBIN HOOD: DEFENDER OF THE CROWN
payam cowboy Shayan UZ50 2 2507
تست جالب روانشناسی عشق
Nasim990 Nasim990 0 45
"امضاهای " من!!!
دخترمشرقى luna 322 54871
نفر قبلیت چندتا دوسش داری؟؟؟؟
r.m.z luna 248 20105
کد های تقلب بازی Need for Speed Most Wanted
saeed.z mahi01 5 15718
نمایندگی بوش در جنوب تهران
aghdasiiii aghdasiiii 0 42
تعویض و تعمیر برد لباسشویی بوش
aghdasiiii aghdasiiii 0 46
تعمیر برد لباسشویی و یخچال خانگی بوش
aghdasiiii aghdasiiii 0 46
شارژر تایپ سی چیست ؟
niloofarmajdi niloofarmajdi 0 46

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
صدای سنگین سکوت..!زمان کنونی: Thursday 02 July 2020, 23:18
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: helia
آخرین ارسال: m@rzieh
پاسخ: 105
بازدید: 14150
 
امتیاز دهید:
  • 41 رأی - میانگین امیتازات : 3.02
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
صدای سنگین سکوت..!
Friday 25 February 2011, 10:37
ارسال: #51
RE: پس کوچه های سکوت
- خب حرفت رو بزن!
- هنرمند باید طاقت انتقاد رو داشته باشه !
- دارم !بگو!
- مطمئنی؟!
- اره !اره !
- تو با این تابلو ها حرفهای قشنگی زدی اما زشت و تلخ!
یه سیگار دیگه روشن کرد و گفتم
- چیزایی که مردم میدونن شون اما نمیخوان جلوی روشون باشه و مرتب ببیننش!
یه مرتبه تکیه اش رو داد به مبل و به تابلو ها نگاه کرد که گفتم
- من دلم نمیخواد که چیزی یا کسی بی فرهنگی و جهالت و بی تعصبی و بی غیرتی و خیلی چیزای دیگه م رو به رخم بکشه !ما ها سراپا عیب و ایرادیم 1تو این معایب رو یادمون میندازی!برای همینم ظاهرا کسی از کارات خوشش نیومده چون بهشون خیلی از نقایص رو یاداوری میکنی!
کارت خوبه سهیل اما خیلی بی پروا و خشن حرف میزنی!
یه نگاه به من کرد و یه مرتبه شروع کرد بلند بلند خندیدن !یه خنده طولانی و عصبی!بعد یه مرتبه شروع کرد به گریه کردن !دستاشو گرفت جلو صورتش و گریه کرد !یه ان ترسیدم که نکنه گیر یه دیوونه افتاده باشم ؟!
اروم یه نگاه به در اپارتمان کردم ،کلید روش بود . کمی خیالم راحت شد . بلند شدم و رفتم رو مبل بغلش نشستم و اروم گفتم
- سهیل!سهیل!
با دست اشکهاشو پاک کرد و برگشت طرف من و یه لبخند بهم زد !مژه هاش که بلنده م بودن خیس شده بود و چسبیده بود به همدیگه که خیلی خوش قیافه ترش میکرد!یه مرتبه احساس کردم که خیلی ازش خوشم میاد!هم خوشم می اومد و هم یه احساس دلسوزی نسبت بهش پیدا کرده بودم !
بهم لبخند زد و گفت
- مرسی افسانه!ازت ممنونم !بذار یه اعتراف دیگه برات بکنم !روزی که باهات اشنا شدم فکر کردم از این دخترای بچه محصلی که یه خرده اندام شون بیشتر از سن شون رشد کرده !اولش فکر میکردم داری دروغ میگی و سن و سالت بیشتره اما حالا متوجه شدم که خیلی بیشتر از سن و سالت میفهمی و درک خیلی بالایی داری!خیلی م دختر قشنگی هستی!اصلا ازت انتظار یه همچین چیزایی که گفتی نداشتم !
بعد برگشت و یه نگاه به تابلو هاش کرد و گفت
- راست میگی!میتونستم این حرفا رو کمی ملایم تر عنوان کنم !
- صبر و تلاش!پختگی!یعنی اینکه همین حرفارو طوری به مردم بگو که بهشون بر نخوره!
- درسته!باید همه اینا رو بریزم دور!
- نه !اصلا!اینا تاریخ حرفه ای تو هستن!نباید اینکارو بکنی!
- اینارو داری جدی میگی افسانه؟!
- معلومه !تابلو هات خیلی قشنگ و پر معناس !فقط باید کمی قابل هضم ترشون کنی!همین!
کمی نگاهم کرد و بعد گفت
- کاشکی تو رو زودتر دیده بودم افسانه!تو نمیدونی که چه کمکی به من کردی!
(سکوت)
- همون جمعه ش با همدیگه رفتیم کوه . میخواست منو با چند تا از دوستاش اشنا کنه!وقتی پای تلفن خواست قرار بذاره،بهش گفتم که کفش کوه ندارم. بهانه م اوردم که نمیتونم فعلا بخرم . شماره پام رو پرسید منم یه خرده تعارف و این چیزا و به شرطی که حتما پولشو رو بگیری وگرنه نمی پوشم و نمی ام ،بالاخره شماره پام رو بهش گفتم . دو ساعت بعدش بود که یه پیک اومد دم خونه مون و یه بسته برام اورد . وقتی بردم بالا و بازش کردم که چی دیدم !یه کفش گرون قیمت خارجی کوه و یه عطر فوق العاده خوشبو و معروف !فهمیدم که تا اون موقع کارم رو خوب انجام دادم !حرکت مهره های شطرنج درست بود!دو تا کادوی گرون قیمت!برای شروع عالی بود !
عطر رو دادم به شوکا چون خیلی ازش خوشش اومده بود . کفشا رو هم پوشیدم .اندازه بود . خلاصه قرارمون رو برای جمعه گذاشتیم و به پدرمم گفتم که با چند تا از دوستام می رم کوه .
جمعه صبح به شوکا سفارش کردم مواظب پدرم باشه که یه وقت از پنجره پایین رو نگاه نکنه چون سهیل درست می اومد جلو خونه مون !بعدش رفتم پایین که چند دقیقه بعد اومد . یه پاترل سوار بود . در رو برام وا کرد و سوار شدم و راه افتادیم . تو راه کمی اون در مورد خودش و کارش حرف می زد ،کمی من حرف میزدم و وسط شم نوار گوش میدادیم تا رسیدیم . رفتیم تو پارکینگ و ماشین رو گذاشتیم .
با دوستاش همونجا تو پارکینگ قرار گذاشته بود و کمی که این ور و اون ور و نگاه کردیم یه مرتبه یه دستی تکون داد و گفت
- اوناهاشن!بریم پش شون.

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Friday 25 February 2011, 10:38
ارسال: #52
RE: پس کوچه های سکوت
برگشتم اون طرفی رو که نشون می داد نگاه کردم . حدود ده دوازده نفر دختر و پسر یه جا واستاده بودن . کمی که نزدیک شدیم تونستم درست تشخیص شون بدم . پسرا تقریبا مثل هم بودن یعنی طرز لباس پوشیدن شون اما دخترا...!
معلوم بود که همه پولدار بودن!چه لباسایی!چه ارایشی!چه انگشترا و گردنبندهایی!راستش خجالت کشیدم برم جلوشون اما مجبوری رفتم . وقتی رسیدم همه نگاهم میکردن !تقریبا سه چهار سال ازشون کوچیکتر بودم برای همینم شنیدم که یکیشون اروم به اون یکی گفت "حالا باید تو کوه مواظب بچه ها باشیم "!به روی خودم نیاوردم و با همشون دست دادم و اشنا شدم . همه شون دانشجوی دانشگاه ازاد بودن . پسرام یکی دوتاشون فارغ التحصیل شده بودن و بقیه شونم سال اخر دانشگاه!هم م پولدار!
خلاصه راه افتادیم . همه با هم حرف می زدن !حرف که نه!بیشتر با همدیگه شوی میکردن و میخندیدن!معلوم بود که با همدیگه یه تیم ن و همدیگرو خوب میشناسن . تنها منب ین شون جدید بودم برای همینم حرف نمیزدم . راستش یه خرده م میترسیدم که نکنه یه مرتبه یه چیزی بگم که همه بهم بخندن اخه همه شون دانشجو بودن و خودمو جلوشون کوچیک احساس میکردم !کوچیک و بی سواد!
تو این دخترا یکی بود که از همه سرزبون دار تر و پررو تر بود !همون که اون حرف رو در مورد من به دوستش زد!همونجور که می رفتیم بالا،گهگاه یه متلکی به من میگفت !مثلا ادم خوبه مشقاشو پنجشنبه بنویسه و جمعه خستگی در کنه و هوای کوه برای بچه ها بسیار مفیده و یکی دو تا شوخی دیگه که زیادم مودبانه نبود!هر چند منم زیاد ادم مودبی نبودم اما تا اون موقع تو یه همچین جمعی از این شوخیا نکرده بودم !
گذاشتم هرچی میخواد بگه و بهش اعتنا نکردم تا رسیدیم ایستگاه اول و ازش رد شدیم و رفتیم ایستگاه دوم . همونجا که عدسی و اش و چایی و این چیزا داره!اونجا که رسیدیم هر کدوم از پسرا از دخترا پرسیدن که چی میخوره و میرفت برای خودش و اون میگرفت !سهیل م از من پرسید چی برات بگیرم که همون دختره زود گفت
- یه شیشه شیر با یه پستونک !
بعدش هم دخترا زدن زیر خنده که یکی از دوستای سهیل برگشت به این دختره گفت
- ساحل!داری دیگه از شور درش میکنیا!یه کار نکن که برنامه مون خراب بشه!
دختره م گفت
- به تو مربوط نیس
یه مرتبه پسرا به طرفداری از اون شروع کردن به حرف زدن !
- از وقتی حرکت کردیم مرتب داری بهش متلک میگی ساحل!
- خیلی خانمه که جوابت رو تا حالا نداده!
- وقتی جوابت رو نمیده یعنی چی؟!
خلاصه هر کدوم یه چیزی بهش گفتن !اونم به هرکدوم یه چیزی میگفت"تو خفه!به تو مربوط نیس!تو یکی دخالت نکن!
پسرام گذاشتن و رفتن !از دست سهیل کمی ناراحت شدم چون اون هیچی نگفت !منم یه خرده اخمام رفت تو هم اما هیچی نگفتم . سهیلم رفت که برام نسکافه بگیره . وقتی با دخترای دیگه تنا شدیم ساحل چند قدم رفت اون طرف تر . منم یکی دو قدم از بقیه فاصله گرفتم که یکی از دخترا اومد پیشم و گفت
- از ما ناراحت شدی؟
- نه اصلا!
- ببخشین اما بین سهیل و ساحل یه مسائلی بوده!البته قدیم !برای همینم ساحل همچین برخوردی با شما کرد!
- اصلا مسئله ای نیس!
- دبیرستانی هستین؟
- پیش دانشگاهی.
- تازه با سهیل اشنا شدین؟
- چند روزه.
- ادم عجیبیه!
- ما ها هر کدوم به نحوی عجیب هستیم !
- درسته اما اون یه اخلاق بخصوصی داره!
جواب ندادم که گفت
- قرار بود با ساحل ازدواج کنن اما یه مرتبه همه چیز رو به هم زد!
- حتما دلیلی برای این کارش داشته!
- شاید!البته از سهیل باید انتظاراین چیزا رو داشت.
بازم چیزی نگفتم که گفت
- در هر صورت من ازت عذرخواهی میکنم !
- ممنون اما گفتم که نارحت نشدم !
- پس برگردین پیش بقیه!
- باشه ،بریم.
تازه متوجه شدم ساحل همون دختریه که سهیل برام گفته بود. یه چیز دیگه هم فهمیدم!اونم اینکه سهیل زیاد اهل شوخی نبود و از دخترایی م که هی شوخی میکردن خوشش نمی اومد!حتما نسبت به تابلو ها و کارش هم خیلی تعصب داشت که حاظر شده بود به خاطرشون از ازدواج با یه همچین دختریکه اگرچه زیادی سبک و جلف بود اما ظاهرا پولدار و قشنگ ،صرف نظر کنه !دونستن این چیزا برام خیلی مهم بود و میتونستم ازشون استفاده کنم !
کمی بعد پسراپسرا برگشتن و همگی رفتیم یه جا که خلوت بود و نشستیم و شروع کردیم به خوردن و حرف زدن . یعنی بقیه حرف میزدن و شوخی میکردن و میخندیدن منم گوش میدادم که یه مرتبه یه پسر که دستش سه تالیوان نسکافه بود اومد جلومون رد بشه لیوانارو درست تو دستش نگرفته بود که همونحا جلوی ما یکیشون ول شد و افتاد زمین و نشکافه ها به صورت یه لکه بزرگ ریخت رو زمین !
پسره یه عذر خواهی از ما کرد و رفت .نسکافه ها یه شکل عجیبی رو زمین ریخته شده بود.ساحل یه نگاهی رو زمین کردو همونجور که چشمش به اونجا بود گفت
- سهیل!تو این همه زحمت می کشی که یه اثر هنری خلق کنی اون وقت این پسره بدون اینکه بخواد یه تابلو جلوی ما در عرض یک ثانیه کشید!
بعدش خندید و با دست روی زمین رو نشون داد!سرها همه برگشت اون طرف!سهیلم همونجا رو نگاه کرد 1من حواسم هم به سهیل بود و هم به ساحل و هم به زمین که یه مرتبه دیدم رنگ سهیل داره سفید میشه !انقدر این تغییر واضح بود که خیلی راحت می شد دیدن!
فهمیدم خیلی ناراحت و عصبانی شده!همه ساکت شده بودن که ساحل گفت
- سهیل!تو که مثلا هنرمندی میتونی اسم این تابلو رو بگی؟!
دوباره همون پسره گفت
- بس میکنی ساحل یا نه؟!
ساحل- میخوام از یه هنرمند نظر تخصصیش رو بپرسم!کار بدی یه؟!
یه مرتبه یه چیزی اومد تو ذهن م و منم گفتمش!
- حروم شدن !تباه شدن !اسمش اینه!
همه منو نگاه کردن!
ساحل- حروم شدن پول پسره!

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Friday 25 February 2011, 10:42
ارسال: #53
RE: پس کوچه های سکوت
نه!وقتی چیزی در جایی قرار بگیره که به اونجا تعلق نداره ،در واقعا داره حروم میشه !مثل همین نسکافه که ریخته رو زمین و دیگه نمیشه ازش استفاده کرد !مثل کارهای سهیل!کارهاش رو جایی عرضه کرده که متعلق بهشون نیست!برای همینم دارن تباه میشن!
ساحل- شما تو نقاشی تخصص دارین؟
- نه!اصلا قرارم نیست که همه مردم در مورد همه چی تخصص داشته باشن تا ازشون خوش شون بیاد!مثلا یه کسی که داره یه اهنگ رو گوش میده،حتما نباید خودش اهنگ ساز یا نوازنده باشه تا از اهنگ خوشش بیاد !هنر برای مردمه!مردم عادی و معمولی!به شرطی که بتونه با احساسشون ارتباط برقرار کنه بدونه اینکه ازارشون بده !
- این چیزا رو جدیدا به دانش اموزا تو مدرسه درس میدن؟!
- نه!این چیزا رو مردم تو زندگی شون یاد میگیرن!تو همین زندگی معمولی!درک و فهم احتیاج به کلاس یا جای خاصی نداره!فقط کافیه که ادم بخواد یاد بگیره!
یه مرتبه پسرا شروع کردن
- افرین!
- عالی بود!
- یاد بگیر ساحل!
برگشتم به سهیل نگاه کردم!رنگ صورتش دیگه سفید نبود و یه لبخند رو لبش نشسته بود و داشت منو نگاه میکرد!ساحل م داشت منو نگاه میکرد اگا تو نگاهش میخوندم که دلش میخواد همونجا منو بکشه!
(سکوت. صدای کاغذ)
- گرسنه م شد. شوکولاته رو خودم بخورم کمپوت رو میبرم تو بند! امروز خیلی حرف زدم ،دیرت نشه خانم وکیل؟!
- نه اما این همه مدت که اومدم اینجا هنوز چیزی دستگیم نشده که بشه تو دادگاه به نفع تو ازش استفاده کنم!باید زودتر بری سر اصل مطلب!
- اصل مطلب همیناس دیگه !همین چیزای کوچیک که تو زندگی ادم اتفاق می افته،اصل مطلب رو میسازه!
- یعنی اینا همه به پرونده تو مربوطه؟!
- همه !اگه اینا نبود اصلا پرونده ای درست نمیشد و منم اینجا در خدمت شما نبودم!
(سکوت)
- یه چیز میخوام ازت بپرسم خانم وکیل!
- چی؟
- تو تو زندگیت مشکل بزرگ داری نه؟!
- همه مشکل دارن!
- اره اما کوچیک و بزرگ داره !مشکل تو بزرگه!
- فعلا بهتره به مشکل تو برسیم!
(خنده،صدای کاغذ)
- چهارشنبه؟
- نه احتمالا پنجشنبه !
- پس فعلا بای بای!
(صدای کلید ضبط صوت)
«اون روز خیلی دلم میخواست در مورد مشکلم با افسانه حرف بزنم اما درست نبود!یعنی درست که نبود هیی،خیلی م بد بود!وکیی که خودش تو گرفتاری خودش دست و پا میزد!
دیر شده بود. از همونجا برگشتم خونه و چیزی برای سوگل درست کردم و تا حاظر شد ،خودشم اومد خونه . ناهار رو دادم و خودم رفتم دنبال کارام ،در واقع سر خودمو به کار مشغول میکردم که بتونم به هوای اون فکر کنم !

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Friday 25 February 2011, 10:44
ارسال: #54
RE: پس کوچه های سکوت
نمی تونستم مورد اژانس مسکن رو برای خودم حل کنم!عقلمم به جایی نمی رسید!باید یه طوری می فهمیدم که بهروز برای چی رفته بود اون اژانس.تنها راهش این بود که برم همون حدودا و تحقیق کنم!از اژانس های اون دور و ور اما حتماً اونا تلفن بهروز رو داشتن و بهش می گفتن یا اینکه وقتی بهروز باهاشون تماس می گرفت بهش می گفتن که یه خانم اومده و در موردش تحقیق کرده!اون وقت همه چی علنی می شد و نمی خواستم اینطوری بشه!تنها چاره همون پیک بود!اونم که هر دفعه باید چهل هزار تومن بهش پول می دادم که یه روز کامل در اختیارم باشه!اما راه دیگه نداشتم!
گذاشتم تا سوگل بره تو اتاقش سر درس و مشقش که بتونم با پیک تماس بگیرم.کمی بعد سوگل رفت تو اتاقش و منم رفتم تو اون یکی اتاق و تلفن زدم به پیک وهمون منصور رو خواستم و باهاش قرار فردا رو گذاشتم.به گفتم که از ساعت ده دقیقه مونده به هشت جلو خونه مون باشه که از همونجا بهروز رو تعقیب کنه!
دیگه کاری نداشتم جز فکر و خیال!تا اومدن بهروز هزار بار حرفایی رو که بهم گفته بود تو ذهنم مرور کردم!تک تک کلماتش رو!همراه با حالت مطمئن و اعتماد به نفسی که موقع گفتن شون داشت!همه رو می شد قبول کرد اگه مسئله ی اژانس وسط نبود!اخه اون برای چی باید با یه زن رفته باشه اژانس و بخواد یه اپارتمان اجاره کنه؟!چه دلیلی می تونه داشته باشه؟!اون زن کیه؟!یعنی ممکنه از همکاراش باشه که مثلاً از بهروز کمک خواسته؟!نه!امکان نداره!اگه بود حتماً به من می گفت!
مرتب دنبال یه چیزی می گشتم که تبرئه ش کنم اما چیزی پیدا نمی کردم جر خیانت!اگر حتی می خواست به کسی کمک کنه باید اول از من اجازه می گرفت!اصلاً حق نداره یه همچین کمکی به یه زن بکنه!غلط می کنه!کثافت!در هر صورت این یه خیانته!
دوباره کلافه شدم!دیدم نمی تونم تو خونه بمونم!تلفن رو ورداشتم به نجوا زنگ زدم.تنها بود و کاریم نداشت!یه چیزی رو بهانه کردم و به سوگل گفتم که تا مشقهاشو بنویسه،برمی گردم.
رفتم بالا.در اپارتمان شون باز بود.در زدم و رفتم تو که نجوا از همونجا داد زد و گفت»
-تو اشپزخونه م!بیا!
«در رو بستم و رفتم تو.دو تا فنجون قهوه ریخته بود و گذاشته بود رو میز.تا رسیدم و یه دونه از سیگاراش برداشتم و روشن کردم و گفتم»
-یادم باشه دو تا بسته سیگار بیارم بذارم اینجا که همه ش از سیگارای تو نکشم!
-دیوونه ای ا!چه خبرا؟!
«براش جریان رو گفتم!جریان پیکم گفتم که چیزی ازش ندیده.وقتی حرفام تموم شد نجوا گفت»
-یعنی ما اشتباه می کنیم؟
-نمی دونم!با یه بار تعقیب که چیزی معلوم نمی شه!
-این مسئله ی اژانس خیلی بده!معمولاً اینایی که زیر سرشون بلند می شه.یه اپارتمان کوچیک اجاره می کنن که بتونن زنه رو ببرن اونجا!اکثراً همین کارو می کنن!اونجام به همسایه ها خودشون رو زن و شوهر معرفی می کنن که گندش در نیاد!
-اینام که تو همون اژانس خودشون رو زن و شوهر معرفی کردن!
-شناسنامه ش رو دیدی؟!
-نه!عجب احمقی هستم من!
-البته صیغه تو شناسنامه نمی اد!
-بذار برم پایین بیارمش!تو کود تو یه چمدونه!
-حالا بذار بعد!
-نمی تونم صبر کنم!تو نمی دونی من این چند وقته چه حالی دارم!اومدم!
«تند از جام بلند شدم و رفتم پایین و در خونه رو وا کردم و رفتم تو که سوگل گفت»
-اومدی مامان؟!
-نه مامان جون!اومدم دنبال یه چیزی!میرم بالا و زود برمی گردم!
«نتد رفتم سر کمد و چمدون کاغذها و این چیزا رو دراوردم اما هر چی گشتم شناسنامه ش نبود!ده بار چمدون رو زیر و رو کردم!نبود که نبود!دلم می خواست همونجا فریاد بزنم!دلم می خواست بکشمش!کثافت!حرومزاده!حقه باز!
اشک همینجوری از چشمام می اومد پایین!دست خودم نبود!باید یه خرده گریه میکردم که اروم بشم.باید یه کمی از این همه خشم رو تخلیه میکردم که سکته نکنم!
ده دقیقه بعد صورتم رو پاک کردم و بلند شدم رفتم بالا.تا رسیدم نجوا یه نگاهی بهم کرد و گفت»
-نبود؟!
-نه!
-مطمئنی همونجا بوده؟!
-اره!همیشه همونجا بود!هر وقت با شناسنامه ش کاری داشت به من می گفت کهبراش از تو چمدون در بیارم و بعدشم دوباره می داد به خودم که بذارم سر جاش!
«دوتایی رفتیم تو اشپزخونه نشستیم.دیگه چیزی نمونده بود که خودمو باهاش گول بزنم1واقعیت داشت!شوهر من،کسی که زندگی م رو به پاش ریخته بودم!کسی که بهش اجازه داده بودم وارد وجودم بشه و از من برای تولد یه زندگی دیگه که نصفش متعلق به اونه استفاده کنه!کسی که روحم رو در اختیارش گذاشته بودم داشت به من خیانت می کرد!»
-ترانه!
-هان؟!
-خوبی؟!
-نه!یعنی اره!باید قبول کنم!
-خودتو انقدر زجر نده!
-هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روز ممکنه این اتفاق برای من بیفته!همیشه وقتی یه همچین چیزایی رو می شنیدم حتی برای یه لحظه م تو ذهنم نمی اومد که ممکنه نوبت منم برسه!اونم کی؟!بهروز!کسی که مدتها دنبالم بود و پدرم راضی به ازدواج مون نمی شد!چقدر دوئید تا تونست منو به دست بیاره!

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Saturday 26 February 2011, 16:29
ارسال: #55
RE: پس کوچه های سکوت
همیشه همینجوری بوده!این مردا همه شون دَلـَه ن!
«رفت و برام یه چایی ریخت و گذاشت جلوم و گفت»
-حالا می خوای چیکار کنی؟!
-نمی دونم!
-اجاره نامه اینجا به نام کیه؟
-اون!
-هیجده تومن رهن کردین؟
-دیگه چه فرقی می کنه؟!
-خیلی فرق می کنه!پول نقد چی؟!
-داریم! یه حساب سپرده بلند مدت!
-چقدر هس؟
-بیست ملیون تومن.
-حتماً به نام اونه؟!
-اره!
-از تو که وکیلی بعیده!
-هیچ وقت از این حرفا باهاش نداشتم!انقدر بهش اعتماد داشتم که خجالت می کشیدم در مورد پول باهاش صبحت کنم!از اون بیست ملیون پونزده میلونش مال منه!
-پول بی زبون رو دادی دست یه ادم زبون دار!دیگه چی هس؟ماشین چی؟
-به نام منه!
-چه عجب!
-اونم به خدا همه ش می گفتم نه!دگه به زور منو برد و به نامم کرد!هرچند که پول اونم مال خودم بود!از سه تا شرکت حقوق می گیرم!یه مقدارم پدرم بهم داده بود!تازه بعد از فوتش،یه مقدار بهم ارث رسید!
-اونو چیکار کردی؟!
-همون اوایل ازدواج با یه مقدارش یه زمین تو کرج خریدم!
-حتماً به نام اون؟!
-خب چه می دونستم اینطور می شه؟!
-چی باید بهت بگم ترانه؟!واقعاً که!
-دوستش داشتم!حاضر بودم براش هر کاری بکنم!
-ما زن ها همیشه چوب احساسات مونو خوردیم!حالا می خوای چیکار کنی؟!
-فعلاً هیچی!باید اول بفهمم اون زن کیه!می خوام ببینمش!می خوام بدونم برتریش نسبت به من چیه که اونو انتخاب کرده!
-غلط کرده!خاک برسر کوره!خوشی زده زیر دلش!پرروش کردی!دیگه چی می خوای تو زندگی؟!زن خانم و نجیب و با خانواده!از هز انگشت یه هنر می ریزه!وکیل این مملکتم که هستی!سه جام که کار می کنی!دیگه چه مرگ شه؟!
-در هر صورت طلاق نمی گیرم!طلاق یعنی باخت!اخرش اینه که مهریه م رو بهم می ده!قسطی!می تونه سوگل م ازم بگیره!یعنی در واقع این وسط من باختم!
-چه کار دیگه ای می تونی بکنی؟!
-یه راه دیگه!یه کار دیگه!
-چی؟!
-هنوز درست بهش فکر نکردم!یعنی هنوز کاملاً قانع نشدم!
-هنوز فکر می کنی ممکنه اشتباه کرده باشی؟!
-نه!اما هنوز برای تصمیم گیری نهایی زوده!باید بیشتر فکر کنم!خیلی بیشتر!اگه قراره من ببازم،باید اونم ببازه!
«یه سیگار دیگه م روشن کردم و کشیدم و بعدش اومدم پایین.هر چی به واقعیت نزدیک تر می شدم،بهتر می تونستم مسئله رو هضم و تحمل کنم!حداقلش این بود که از ندونستن و گم و گیج بودن برام بهتر بود!تکلیف خودمم بهتر می فهمیدم چیه!
فردا صبحش نفهمیدم چطوری سوگل رو بیدار کردم و صبحونه ش رو دادم و فرستادمش مدرسه!بعدشم تا بهروز کاراش رو بکنه و از خونه بره بیرون انگار هر دقیقه ش برام یه سال گذشت!قبلش از پنجره موتور پیک رو دیده بودم که اون طرف خیابون واستاده!خلاصه ساعت هشت شد و بهروز از خونه رفت بیرون که بلافاصله منصورم دنبالش رفت!یه نسکافه برای خودم درست کردم و نشستم!زمان به قدری سخت می گذشت که حتی نفسهای خودمم می شمردم!داشتم حساب میکردم چقدر باید صبر کنم تا کمی بیشتر بفهمم اما اینطور نشد!
دو ساعت بیشتر طول نکشید که زنگ زدن.ایفون رو جواب دادم که دیدم پیکه!تند در رو واکردم و خودمم رو پوشم رو پوشیدم و رفتم پایین و تا دیدمش گفتم»
-اینجا چیکار می کنین؟!مگه دنبالش نرفتین؟!
«سلام کرد و گفت»
-چرا خانم!اما گمش کردم!
-چرا؟!
-سر چهارراه قرمز رو رد کردم.یعنی اون رد شد منم مجبوری دنبالش !یه خرده فاصله داشتیم!پلیسم منو گرفت!
-خب بعدش می رفتی؟!
-رفتم!اما پیداشون نکردم!
-پیداشون؟!مگه تنها نبود؟!
-نه خانم!
-با کی بود؟!
-اصلاً اون جای دفعه ی قبل نرفت!یعنی رفت اما تو نرفت!
-اداره؟!
-بعله!امروز از اینجا که حرکت کرد رفت طرف همونجای قبلی و ماشی رو یه جا پارک کرد و رفت جلو اداره واستاد.یه خرده بعد یه ماشین پراید جلوش ترمز کرد.یه خانمی پشت فرمونش بود.شوهرتونم سوار شد و باهاش سلام و علیک کرد و حرکت کردن! رفتن طرف ولنجک.همونجا بود که اونا رد شدن و پلیس منو گرفت!
«فقط همونجور نگاهش کردم که سرش رو انداخت پایین و گفت»
-ببخشین خانم که این خبر رو بهتون دادم!شرمنده به خدا!
-شما چه گناهی دارین؟!
-بفرمایین!
«پولایی رو که بهش داده بودم گرفت جلوم و گفت»
-این پول تون.
-برای چی؟!
-هم نتونستم تا اخر دنبالشون برم و هم...
-نه اقا!اینا مال خودتونه!شاید بازم باهاتون کار داشته باشم!
-اخه...!

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Saturday 26 February 2011, 16:32
ارسال: #56
RE: پس کوچه های سکوت
تعارف نکنین لطفاً!ممنون1اگه کار داشتم بهتون زنگ می زنم!ممنون!
-خیلی ممنون!ایشالا همه چی درست می شه!
-ممنون!ممنون!
پس با اجازتون !
در رو بستم و برگشتم تو خونه . یه چیز عجیبی توم اتفاق افتاده بود!یه حس!یه حس ارامش!و عجیب!عجیب اینکه درست تو همچین وضعیتی این احساس رو داشتم !در صورتی که قبلا فکر میکردم که اگه این خبر رو بشنوم از نارحتی غش میکنم اما اینطور نبود!شاید به خاطر اینه که وقتی ادم به حقیقت می رسه ،هرجور باشه قبولش میکنه چون باید قبولش کنه!منم به اون مرحله رسیده بودم !به واقعیت
رفتم تو حموم و وان رو پر از اب کردم و رفتم توش دراز کشیدم و چشمامو بستم . جالب این بود که خاطرات قدیم فقط تو ذهنم بود!خاطراتی که با بهروز داشتم !درست از زمانی که باهاش اشنا شدم !تو همین اداره باهاش اشنا شدم !یه کارمند که هیچیم نداشت!
یه روز با پدرم رفته بودم برای کاری اداره ش که منو دید. برای یه کار ساده دو ساعت ما رو نگه داشت !بالاخره پدرم عصبانی شد و تا صداش در اومد کارمون رو راه انداخت!بعدا هم بهم گفت مخصوصا اینکارو کرده که من بیشتر اونجا باشم !
بعدشم ادرسمون رو از تو پرونده مون در اورد بود و یه روز با مادرش اومد خاستگاری من !پدرم همونجا بهشون جواب نه داد اما ول نکردن!انقدر اومدن و رفتن تا پدرم موافقت کرد!اونم به خاطر من !
کار و زندگیش رو ول کرده بود و مرتب سر راه من سبز می شد !انقدر که اول بهش عادت کردم و بعد عاشقش شدم !دیگه برام یه عادت بود که هرجا میرم اونا اونجا ببینم !یه گوشه می ایستاد و منو نگاه میکرد!مظلوم و ساکت1دوسال این کارو کرد!
راستش اون موقع از پشتکارش خوشم اومد!وقتیم که یه پسر دو سال دنبال یه دختر باشه خوب معلومه که دختر چه احساسی پیدا میکنه!
اخرین بار که جلو پدرم رو گرفت گریه کرد!دست پدرم رو گرفته بود و ماچ میکرد !ماهام از پنجره نگاه میکردیم !اونجا بود که یه ان احساس کردم دوستش دارم !واقتیم که پدرم دفعه اخر با نرمی و انعطاف بهم گفت که این پسره هیچی نداره اما واقعا عاشق توئه،سرمو انداختم پایین و سکوت کردم !همه مون در مقابل ایستادگی و پافشاری بهروز تسلیم شده بودیم !
از وان در اومدم و دوش گرفتم و اومدم بیرون . چو فایده داشت مرور یه زندگی که در نهایت به اینجا برسه ؟!دوران کار اموزی م رو پیش یه دکتر حقوق کار میکردم خیلی از این پرونده ها می اومد پیشمون که زیر نظر استادم من بهش رسیدگی میکردم !
دادگاه ،جلسه،نصیحت،نرمش،توبیخ،قض اوت!اینا همه برای چی بود؟!
این همه ادم تو دادگاه ها چیکار داشتن؟!
این زن و شوهر ها اونجا چیکار میکردن؟!
دنبال چی بودن؟!
چه حکمتی براشون صادر میشد؟!!
خب!این همه تجربه لابه لای پرونده ها نباید خاک بخوره !من روی هر کدوم از این پرونده ها زحمت کشیدم و کار کردم !از حقوق هر کدوم از این ادما در مقابل شوهراشون دفاع کردم !نه با عجله و نه با خشم نه با طلاق!طلاق یه برگ برنده س دست مرد!تمام اون زنایی که در نهاست می باختن اولش دچار خشم می شدن و بعد یه دعوا و کتک کاری و بعدشم دادگاه و طلاق!شوهراشونم همینو میخواستن !
من یه همچین امتیازی به بهروز نمیدم !سوگل حق داره که هم پدر داشته باشه و هم مادر !زندگی افسانه از چه وقتی به طرف نابودی کشیده شد؟!از وقتی که مادرش رو از دست داد!من نمیذارم زندگی سوگل مثل افسانه بشه!من هستم و می مونم!
عصرش با سوگل رفتیم بیرون اول از همه یه عطر خوب و گرون قیمت برای خودم خریدم . بعدش لباس برای خونه!چیزایی که همیشه ارزوش رو داشتم !تی شرت های قشنگ !دامن خوشگل!دو سه تا شلوار خوش رنگ و شاد!لباس خواب های خارجی!
چرا باید همیشه تو خونه مثل کلفتا بگردم؟!منم میتونم تو خونه مثل خانما شیک و تر و تمیز باشم !
دو تا روپوش شیک !دو جفت کفش قشنگ!لوازم ارایش کامل!
من خودم بهتر بلدم پولهامو خرج کنم !برای خودم!برای دخترم!دلیلی نداره که یه تازه از راه رسیده پولایی رو که من با سختی به دست می ارم برای خودش خرج کنه!
لباس و کفش و عروسک برای سوگل !باید یه نوع دیگه به زندگی نگاه میکردم !و نگاه کردم!
اون شب برای شام چیزی درست نکردم . وقتی بهروز برگشت خونه و موقعی که داشت دوش میگرفت . زنگ زدم برامون ساندویچ بیارن!وقتی از حموم در اومد و لباساشو پوشید ،زنگ در رو زدن!با تعجب نگاهم کرد و گفت
- کیه این وقت شب؟!
- غذا اوردن!
- غذا؟!
- ساندویچ.
- ساندویچ؟!
اینو گفتم و در رو باز کردم و ساندویچ ها رو گرفتم و بردم تو اشپزخونه و گذاشتم سر میز بهروز فقط همینجوری نگاهم میکرد . بعد شونه هاشو انداخت بالا و گفت
- خب!امشب مثه دوران مجردی میگذرونیم !
بعد خندید و گفت
- حمله به طرف ساندویچ!
سه تایی رفتیم سر میز و مشغول خوردن شدیم که یه خرده بعد یه نگاهی به لباسم کرد و گفت
- اینا رو خریدی؟
- اره ،قشنگه؟
- خیلی!مبارکه!
- امروز رفتم یه خرده خرید کردم . لباس و کفش و لوازم ارایش و این چیزا.
- عید شده؟
- نه همینجوری!
- اخه تو هیچ وقت از این کارا نمیکردی!
- ارزوهای بربادرفته !
- چی؟!
- همیشه دلم میخواسته اینطوری باشم اما نشده و نکردم !فکر کنم دیگه الان بتونم کمی به اون چیزایی که همیشه خواستم نزدیک بشم !یه دفعه دیدی یجور شد و دیگه نتونستم!
- چرا نتونی عزیزم!کی اینکارو رو بکنه بهتر از تو ؟!هر چند که تو همینجوری مثل ماه شب چهارده میمونی اما مسئله ای نیس!هرچی لازم داری بخر!
تو دلم گفتم باشه!اما خودتی نه من !چشمات میگه که داری دروغ میگی!
- تو اینطوری خوشت نمیاد؟
- چرا!هم اینجوری و هم اونجوری!
- خب تو امروز چیکارا کردی؟
- مثل هر روز !اداره،شرکت،خونه!
همینجوری نگاهش کردم !به قدری راحت و خونسرد دروغ می گفت که انگار صد ساله هنر پیشه س !نکنه واقعا در اثر تمرین و مرور زمان یه هنر پیشه شده باشه؟!چند ساله اینطوری داره منو بازی میده؟!چند ساله که مثل کبک سرم زیر برف بوده؟!
- ترانه؟!

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Saturday 26 February 2011, 16:34
ارسال: #57
RE: پس کوچه های سکوت
نگاهش کردم
- میگم ممکنه بخوام ماشین رو بفروشم!
- ماشین رو ؟!برای چی؟!
- به چه دردی میخوره؟چند ملیون رو انداختیم زیر پامون!توام که سوارش نمی شی!منم که فقط باهاش می رم اداره و شرکت و اونجام پارکش میکنم تا شب که برگردم !اینو میتونم با تاکسی و اتوبوسم برم !چه کاریه که یه سرمایه رو اینطوری ول کنیم که روز به روزم ازش کم بشه!هر سال یه مدل می اد پایین دیگه !
«حیوون اشغال!حتما میخواد یه پولی دستش بیاد که یه جا رو برای اون کثافت رهن کنه!یا چون یه نام منه میخواد از چنگم درش بیاره!»
- برای چی بفروشیش؟بالاخره ادم شب و نصف شب ممکنه بهش احتیاج پیدا کنه!
- اژانس !اخرش اینه که زنگ میزنیم به اژانس !الانم که همه اژانسا شبانه روزی شدن !
دلم میخواست همونجا با هرچی دستمه بزنم تو سرش!کثافت فکر میکرد با خر طرفه!انقدر عصبانی شده بودم که نمیتونستم چیزی بخورم!اما باید جلوی خودمو میگرفتم!
- حالا بعدا در موردش صحبت میکنیم !
دیگه صحبتی نشد و شام مون رو خوردیم که موبایلش زنگ زد . تند دوئید از اشپزخونه رفت بیرون بلافاصله بلند داد زدم و گفتم
- دیگه وقتی این موقع شب می ای خونه اونو خاموش کن !اخه تو چقدر کار میکنی؟!
همونجور که داشت می رفت طرف سالن گفت
- زندگی اینه دیگه عزیزم!چاره چیه؟!الو!
گوشامو تیز کردم اما مثلا داشتم ظرفا رو جمع میکردم !
- سلام ،چطوری؟!
- اره خونه م !
- خوبه !خوبه!
فاصله ش باهام زیاد نبود
شاید خودش باشه !
داره چه اتفاقی می افته؟!باید بفهمم!
اروم رفتم بیرون که فقط اینو شنیدم !
- هشت و نیم
بعد که منو دید دارم از جلوی اتاق رد میشم بلند گفت
- این پرونده اگه به خوبی و خوشی تموم بشه باید یه چیزی صدقه بدیم به گدا!
رفتم تو سالن و دوباره برگشتم تو اشپزخونه . دیگه داشت بلند حرف میزد !مخصوصا که من بشنوم!
- بابا الان دیگه وقت استراحت منه !کار روز رو که نباید شب اورد تو خونه!باشه همون فردا اداره!قربانت !قربانت!خداحافظ!
موبایلش رو خاموش کرد و اومد تو اشپزخونه و گفت
- کریمی بود!یه پرونده تو اداره گم شده !صحبت اخلاس و رشوه و این چیزاس!شرهش داره گردن همه رو میگیره!
یه نگاهی بهش کردم و گفتم
- به تو چه ربطی داره؟ تو که پاکی!
- اره!اما بالاخره تو قسمت ما بوده و منم رئیس شم دیگه!
یه پوزخند زدم و گفتم
- شکر خدا از این وصله ها به تو نمیچسبه!
یه نگاهی به من کرد و هیچی نگفت و رفت دستشویی سوگل م تو اتاقش داشت کیفش رو مرتب میکرد تند رفتم سر موبایل بهروز و روشنش کردم اما حرومزاده بهش کد داده بود و روشن نمیشد !زود گذاشتمش همونجا و برگشتم تو اشپزخونه که دو دقیقه بعد از دستشویی اومد بیرون و اومد تو اشپزخونه و گفت
- ترانه؟!
- هان؟!
- تو الان یه چند وقتی هس که یه جوری شدی!مسئله ای پیش اومده؟!
- نه چه مسئله ای؟
- از چیزی ناراحتی؟
- ناراحت که نه اما این پرونده یه خرده سخته و مبهم !فکرم رو به خودش مشغول کرده !
یه مرتبه انگار که خیالش راحت شده باشه گفت
- چقدر بهت گفتم برو پسش بده ؟!
- نمیشه !
- پس زیاد خودتو در گیرش نکن!
- باشه!دیگه چیزی نمونده!
- نمی ای ماهواره تماشا کنیم؟
- نه کار دارم تو برو
اون شبم گذشت میدونستم فردا بازم قرار داره اما هرچی فکر کردم دیدم نمیتونم کاری بکنم !چون نمیشد به ازانس زنگ بزنم و بای فردا رزروش کنم !حتما می فهمید !گذاشتم تا صبح شد.
فرداش وقتی کارامو کردم و سوگل رو فرستادم مدرسه ،ساعت نزدیک هشت بود که بهروزم کیفش رو برداشت و خداحافظی کرد و رفت!بلافاصه زنگ زدم اژانس . ده دقیقه طول کشید تا رسید!ادرس اداره بهروز رو بهش دادم و ده هزار تومنم دادم به راننده اژانس و گفتم که هر چقدر میتونه تند بره!تندم رفت!اما وقتی رسیدم دم اداره خبری نبود!همونجا ها رو نگاه کردم تا ماشین مون رو تو یه کوجه فرعی جلوی اداره شون دیدم . نیم ساعتم صبر کردم اما خبری نشد . از همونجا از یه تلفن عمومی زنگ زدم به ادارشون!یعنی تلفن رو دادم به رانده ازانس که حرف بزنه و بهروز رو بخواد اما بهش گفتن که امروز مرخصی یه !انقدر از دست خودم عصبانی بودم که چرا نتونستم به موقع برسم اونجا!اما کاری نمیشد کرد!
با همون اژانس برگشتم خوهه . در رو وا کردم و رفتم تو . انگار در و دیوار خونه داشتن مسخره م میکردن و بهم میخندیدن!به خریتم !به شادگیم !به حماقتم !به زنی که اینهمه سال از زندگیش غافل بوده!از شوهرش!از همبسترش!از کسی که نزدیک ترین به خودشه!از پدر بچه ش!
وقتی یه وکیل ندونه بغل گوشش چی میگذره چطور به خودش اجازه میده که دفاع از حقوق یه انسان رو به عهده بگیره !
از ناراحتی یه گلدون کریستال رو ورداشتم و مجکم کوبیدم زمین که یه خرده بعد در خونه رو زدن !نجوا بود!از صدای شکستن گلدون دوئیده بود پایین!
* * *

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Saturday 26 February 2011, 16:37
ارسال: #58
RE: پس کوچه های سکوت
«حالا که امروز اینجا نشستم و به این چند وقت فکر میکنم میفهمم که چقدر ضعیفم!همیشه خودمو در مقابل بهروز قوی می دیدم و حقوقم رو برابر!اما حالا میفهمم که چقدر ضعیفم !
نوار ششم رو گذاشتم تو ضبط!جالب بود که اینا برام تکرار بشه !
نوار ششم
پنجشنبه ساعت 9 صبح ،تاریخ ...زندان زنان...پرونده شماره ...نام افسانه ...
- سلام سلام صد تا سلام
(خنده)
- سلام ،خوبی؟
- عالی !در انتظار ابدیت!
- نا امید نباش!خدا بزرگه!
- اینا چیه؟
- موز برات اوردم
- دستت درد نکنه !انگار همه پولایی رو که میگیری،میوه و شکلات برای موکل هات میخری!
(سکوت)
- خودت نمیخوری؟
- نه ممنون
- از بیرون چه خبر؟
- هیچ خبری نیست!
- خیابونا هنوز سر جاشونن؟
(خنده)
- خب،حالا شروع کنیم ؟
- یعنی من شروع کنم دیگه؟!
(سکوت)
-خب! داشتم جریان کوه رو می گفتم.اونجا رسیدم که جواب دختره رو دادم!ببین چقدر دقیق برات تعریف می کنم1از وقتی می ری تا وقتی بخوای بیای،تو ذهنم همه رو اماده می کنم که برات درست و دقیق همه چیز رو بگم!
-ممنون!
-حالا گوش کن:اون روز وقتی از کوه برگشتیم پایین،موقعی که همه داشتن با همدیگه خداحافظی می کردن،ساحل اومد طرف من و اروم گفت
-مطمئن باش سهیل همون کاری رو با تو می کنه که با من کرد!
«جوابش رو ندادم که گفت»
-هر چند معلوم نیس!اولش که دیدمت فکر کردم از این دختر کوچولوا هستی که خیلی زود احساس بزرگی کردن اما حالا فهمیدم که خیلی ابدزدکی!خوب خرش کردی!
«روم رو کردم اون طرف و رفتم طرف سهیل و با بقیه خداحافظی کردم و دوتایی سوار شدیم و حرکت کردیم و پایین ولنجک،سر چمران یه عده رفتن اون طرف و یه عده این طرف و خلاصه یه خرده جلوتر،همه از هم جدا شدن!ماهام ولی عصر رو اومدیم پایین که سهیل ضبط رو خاموش کرد و گفت»
-افسانه؟
-هان؟
-اینایی که اون بالا گفتی واقعاً درست بود؟یعنی بهش اعتقاد داری؟
-معلومه!
-اونایی رو که قبلاًم گفتی همینطور؟
-اره!چرا انقدر خودتو دست کم می گیری؟!تو یه هنرمندی!اینو باور کن!کارهات همه یه کار هنری و با ارزش هستن!چرا انقدر به خودت شک داری؟!
-نمی دونم!همیشه اینجوری بودم!
-خب این اخلاقت خوب نیس!
-می دونم اما دست خودم نیس!
-تو باید یه تغییراتی تو زندگیت بدی!
-مثلاً چی؟
-تو الان چیکار می کنی؟فقط نقاشی؟
-اره.قراره یه البوم بدیم بیرون اما چند وقتی هس که ولش کردیم.
-چرا؟!
-نمی دونم!فکر می کنم اونم چیز خوبی نباشه!
-الان حاضر شده؟
-یه مقدارش!
-هر وقت دلت خواست بیارش که با هم گوش کنیم!
«نگاهم کرد هیچی نگفت.کمی که گذشت همونجور که جلوش رو نگاه می کرد،اروم گفت»
-من تو زندگیم خیلی مشکل داشتم!الانم دارم!
«خندیدم و گفتم»
-داری ادای پسرای هیفده هیجده ساله رو در میاری؟
-نه،اصلاً !تو زندگی منو نمی دونی!
-زندگیت عالیه!از نظر مالی که وضع خیلی خوبی دارین!چند تا اپارتمان و فروشگاه!ویلام که دارین انگار؟!
-اره.
-این ماشینم مال خودته؟
-ماشین خودم امروز روشن نشد.این ماشین پدرمه!
-خب!دو تا ماشین شیک و گرونم که دارین!یه اپارتمان کوچولوئم که دادن بهت!دانشگاه تم که تموم کردی!دیگه چی می خوای؟!
«یه نگاهی بهم کرد و یه پوزخند زد و گفت»
-همه چی پول نیس!
-داری مثل بچه ها بهانه گیری می کنی!
«یه خورده دیگه ساکت شد و بعدش گفت»
-من مادر ندارم!
-مادرت چی شده؟
-جدا شدن!چند ساله!
-خب!که چی؟!
-یعنی خیلی چیزا!تو نمی فهمی من چی می گم!تو معنی جدا شدن پدر و مادر از همدیگه رو نمی فهمی!
-از کجا می دونی؟!
-می فهمی؟!
-منم مادر ندارم!مادرم چند سال پیش فوت کرد!
«یه خرده مکث کرد و گفت»
-بعدش پدرت نرفت زن بگیره که؟!
-چرا رفت!
«یه نگاهی بهم کرد و بعد با کلافگی گفت»
-مادر تو فوت کرده!این فرق می کنه با من که ماردم زنده س و ظاهراً تنهایی داره زندگی می کنه!
-ظاهراً!
-اره!ظاهراً!طوریم همیشه به من نشون می ده که انگار از گل پاکتره!
-نیس؟!
-نه،نیس!
-از کجا می دونی!
-ما مردا این چیزا رو خوب می فهمیم!
-خب وقتی پدرت ازدواج کرده،باید به مادرتم حق بدی که...
«یه مرتبه زد رو ترمز و سرم داد کشید و گفت»
-هیچکدوم یه همچین حقی ندارن!هیچکدوم!!
«هیچی نگفتم که از پشت سرمون سه چهار تا ماشین شروع کردن به بوق زدن!
حرکت کرد و یه خرده بعد اروم گفت»
-بیخودی سر تو داد زدم!
-عیبی نداره!می فهمم که چقدر ناراحتی!راستش منم اوایل که پدرم ازدواج کرد همینطور بودم اما وضعیت موجود رو قبول کردم!البته من دخترم!پسرا یه غرور خاصی دارن!تعصب روی مادرشون!راست می گی!مادر من فوت کرده!این با جدایی فرق میکنه!اما تو باید فکر خودت باشی!
-من اعصاب ندارم!
-چند ساله از همدیگه جدا شدن؟!
-پنج شیش سال.
-تو کدوم رو مقصر می دونی؟
-هردوشون رو!البته بیشتر پدرم رو!اول اون سروگوشش جنبید!
-تو مطمئنی که مادرتم...
«هیچی نگفت منم دنباله ی جمله م رو نگفتم.کمی بعد گفت»
-نمی دونم!

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Saturday 26 February 2011, 16:39
ارسال: #59
RE: پس کوچه های سکوت
ببین سهیل!این اتهام بزرگیه ها! همینجوری نمی شه به کسی تهمت زد!تو خودت یه همچین چیزی دیدی؟
-نه!
-از کسی شنیدی؟
نه!
-پس چه جوری یه همچین چیزی میگی؟
-اخه یه زن چطور می تونه بعد از چند سال پاک بمونه؟!من که مردم نمی تونم!پدرمم که اصلاً هیچی!اون یه روزم نمی تونه خودشو نیگه داره!
-زن با مرد فرق میکنه!من حاضرم قسم بخورم که مادرت پاک و نجیبه!
-از کجا میدونی؟
-به خاطر اینکه ماها احساساتی شبیه هم داریم!اون به خاطر تو پاک می مونه!
-برام سخته باور کنم!
-چون خیلی شکاک و بدبینی!یه مادر به خاطر بچه ش از خیلی چیزا میگذره!
-پس چراحاضر نشد به خاطر من بشینه و زندگی کنه!
-اون فرق می کرد!الانم نشسته و زندگی می کنه!حالا بدون پدر تو! چون حتماً غرورش جریحه دار شده1دیگخ نمی تونسته کار پدرت رو تحمل کنه!این دلیل نمی شه که کار بدی کرده باشه یا نتونه خودشو پاک نگه داره!
«هیچی نگفت.منم هیچی نگفتم.ده دقیقه بعد یه جا نگه داشت و یه رستوران رو نشون داد و گفت»
-بریم ناهار رو با هم بخوریم؟
-نه سهیل جون!باید برگردم خونه!
«حرکت کرد و بیست دقیقه بعد رسیدیم سر کوچه مون که بهش گفتم همونجا نگه داره تو کوچه نیاد.کنار خیابون پارک کرد و وقتی خواستم از ماشین پیاده بشم گفت»
-صبر کن افسانه!
«بعد دست کرد و از گردنش زنجیر طلاشو دراورد.حرف اول اسمش به انگلیسی بهش بود.اوردش جلو و گفت»
-می خوام اینو بدم به تو.یادگاری.
-اخه...
-اخه نداره!تو امروز خیلی چیزا به من یاد دادی!
«بعد زنجیر رو انداخت گردنم و گفت»
-بهم زنگ می زنی؟!
-فردا!
«بعد از ماشین پیاده شدم و صبر کردم تا حرکت کنه و بره و بعدش رفتم طرف خونه و رفتم تو پارکینگ و ارایشم رو پاک کردم و زنجیر رو از گردنم دراوردم.یه s بزرگ طلا بود!وزنشم زیاد بود!همیشه این وقتا که از پسرا یه چیزی می گرفتم خیلی خوشحال بودم اما این دفعه نه!این دفعه به خاطر پولش خوشحال نبودم!این زنجیر برام یه معنی دیگه داشت!عاشقش شده بودم!
(سکوت)
-می دونی من هنوز اسمت رو نمی دونم؟!فامیلت رو پرسیدم و می دونم اما اسمت رو نه!
-اسم من ترانه س!
-ترانه؟!تو عاشق اون دوست پسرایی که داشتی بودی؟
-نمی دونم!شاید!یعنی اره!
-عاشق همه شون؟
-فکر می کنم!یعنی در اون زمان یعنی در اون زمان و اون سن و سال،یه دختر زود عاشق می شه!فقط کافیه که یه شرایطی اماده بشه!
-چه شرایطی؟
-پسره قیافه ش بد نباشه و از دختره چند سال بزرگتر باشه و ماشین داشته باشه و کمیم مرموز باشه!همینا کافی کافیه!
-اره!فکر می کنم همینجوریه که می گی!در هر صورت اون شب،موقعی که می خواستم بخوابم احساس کردم عاشق شدم!دیگه برای پول نمی خواستمش!می خواستم باهاش بمونم!می خواستم دوستم داشته باشه!بقیه ی چیزا زیاد برام مهم نبود!
فرداش کلاس داشتم .وقتی پدرم از خونه رفت بیرون بهش زنگ زدم و یه ساعت بعد اومد دنبالم و سوار شدم و حرکت کردیم و اول رفتیم پارک جمشیدیه و تا نزدیک ظهر اونجا بودیم.قدم می زدیم.بیشتر اون حرف می زد!در مورد کارش نوارش .منم گوش می کردم که یه مرتبه گفت»
-می خوای نوارم رو گوش کنی؟!
-تو ماشینه؟!
-نه تو کارگاهه!
-یعنی بریم اونجا؟!
-اره!
-خب بریم!
«دوتایی از پارک اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و رفتیم همون اپارتمانی که توش نقاشی می کرد و رفتیم تو که اول یه تلفن زد و دوتا پیتزا سفارش داد و بعدش منو نشوند رو یه مبل و گفت که همونجا بمونم و خودش در یکی از اتاقا رو باز کرد و رفت تو و کمی بعد دوتا باند بزرگ ضبط صوت رو اورد بیرون و بعدشم خود ضبط صوت رو!
همه رو تو سالن مرتب چید و بعد روشنش کرد و نوار رو گذاشت توش و به من گفت»
-حالا چشماتو ببند!بادی با تمام احساست گوش بدی!
«چشمامو بستم که دکمه رو زد و یه لحظه بعد همچین صدایی اومد که نزدیک بود زهره ترک بشم!یه صدایی مثل اینکه یه کامیون نصفه شب سر یه ساختمون تیراهن خالی کنه!بعد صدای یه چیزی مثل بیل اومد!یکی داشت یه بیل رو می کشید رو اسفالت!بعدش صدای پتک زدن و جوشکاری و یه چیزی مثل انداختن اجر تو یه ظرف اهنی!دقیقاً مثل اینکه یه نفر رفته باشه سر یه ساختمون نیمه ساز صداها رو ضبط کرده باشه!
راستش اولش خنده م گرفت اما کمی که گذشت دیدم انگار داره جالب می شه!
این صداها کمی اروم شد و بعدش صدای حرف زدن عمله بنا با لهجه اومد که داشتن یه چیزایی به همدیگه می گفتن و بعدش صدای نی ویا فلوت که اول اروم بود و کم کم بلند شد و بعدش صدای گیتار!اهنگ قشنگ شده بود که صدای خواننده بلند شد!صدای سهیل بود!بد نمی خوند!یعنی بد که نمی خوند هیچی،می شد گفت صدای قشنگیم داره!
البته شعر نمی خوند فقط ااا می کرد اما با یه سوز خاصی!بعدش چند نفرم باهاش همراهی می کردن!مثل گروه کر!
تو این موقع دیگه موزیک کامل شده بود!صدای بیل و پتک واجر شده بود مثل جاز!قشنگ بود اما تو همین موقع یه صداهایی شروع شد!اولش خیلی ضعیف و اروم اما بعد کم کم بلند و واضح شد!صداهای بد!صداهای نفس نفس!و یه چیزای بد دیگه!انگار دو نفر ته ساختمون...!
تو همینجا اهنگ تموم شد و قطعش کرد و گفت»
-چطور بود؟
«یه خرده بهش نگاه کردم و گفتم»
-کجای این نوار کار خودته و ایده ی خودت؟
-صدا که صدای خودم بود.گیتارم خودم می زدم.
-اهنگش رو کی ساخته؟
-کلاً کار خودمه فقط بچه ها بهم کمک کردن.حالا بگو چطور بود!
-به نظر من تو واقعاً با استعدادی!
«خندید و گفت»
-راست می گی افسانه؟!
-به خدا راست می گم!بذار از اول بگم چه احساسی بهم دست داد!اولش وحشت!بعدش خنده و مسخره!بعد دقت!بعد تحت تاثیر قرار گرفتن و کمی به هیجان اومدن و اخرش بهت و میخکوب شدن!سهیل!من تا حالا نشده هیچ اهنگی یا چیزی رو بشنوم و این همه حس پشت سر هم بهم دست بده!و وقتی یه اهنگ چند دقیقه ای بتونه یه همچین تاثیری رو ادم بذاره باید گفت که واقعاً یه کار هنریه!یه سبک!یه نواوری!فقط چرا تمومش نکردی؟!

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Saturday 26 February 2011, 16:41
ارسال: #60
RE: پس کوچه های سکوت
داشتم نگاهش می کردم و منتظر بودم جوابم رو بده که یه مرتبه رفت رو یه مبل نشست و دستش رو گرفت جلو صورتش و شروع کرد به گریه کردن!تند بلند شدم و رفتم بغلش نشستم وگفتم»
-چیه سهیل؟!منکه حرف بدی نزدم!به خدا اهنگی که ساختی واقعاً عالیه!به جون خودت...
«یه مرتبه دستاشو از روی صورتش برداشت و گفت»
-افسانه!افسانه!تو نمی دونی من الان چه احساسی دارم!تو نمی دونی چقدر به خاطر ایده هام تحقیر شدم!
-اخه چرا؟!
«بلند شد و رفت تو دستشویی و صورتش رو شست و اومد بیرون و گفت»
-همین اهنگ رو یه بار برای پدرم گذاشتم!انقدر مسخره م کرد!
وسطش ادای عمله ها رو در می اورد و هی میگفت "اوستا نیمه بدم؟!اوستا ملات بسازم؟!ناز نفست !"
- به نظر من پدرت اشتباه کرده !من بهت واقعیت رو گفتم !فقط غیر از اون قسمت اخر که ادمو میخکوب میکنه!یه احساس خیلی بدی به ادم دست میده !فکر نکنم بهت مجوز بدن !
- میدونم !میدونم !فقط تو بگو در اون قسمت حرفی میزنه؟!
- شاید یه واقعیت !یه احساس کثیف نسبت به دنیا!
تو همین موقع زنگ زدن برامون پیتزا اورده بودن سهیل در رو وا کرد و پیتزا ها رو گرفت و گذاشت رو میز و دوتایی نشستیم و اروم اروم و بدون حرف شروع کردیم به خوردن . حواسم بهش بود .!عجیب تو فکر بود!منم مخصوصا هیچی نگفتم تا افکارش رو بهم نزنم .
وقتی ناهارمون رو خوردیم بلند شدم و جعبه ها رو انداختم دور و با دستمال کاغذی میز رو پاک کردم و رفتم تو اشپزخونه و کتری رو شستم و اب ریختم توش و گذاشتمش رو گاز و گاز رو روشن کردم و تا برگشتم دیدم جلو در اشپزخونه واستاده و دار با لبخند منو نگاه میکنه !یه نگاه بهش کردم و گفتم
- فوضولی کردم؟
- نه
- چایی که دوست داری؟!
- اره!
- الان اب جوش می اد و دم میکنم !
دوباره خندید و رفت !منم دنبالش رفتم و دوتایی رو مبل نشستیم که بهش گفتم
- سهیل این کارو تموم کن !
- کدوم کار رو ؟!
- این نوار !خیلی قشنگه
- چه فایده ؟مجوز بهش نمیدن !
- اون قسمت اخرش رو کمی ملایم کن !صداش رو بیار پایین و کمی م کوتاه ترش کن !طوری که تو بقیه گم بشه و فقط کسی چند بار گوشش داد متوجهش بشه!
یه خرده فکر کرد و بعد خندید و گفت
- انگار بهتره تو رو بیارم و مدیر برنامه هام کنم !این چیزایی که تو میگی خیلی حرفه ایه !
- سهیل!وقتشه که یه خرده ملایم تر به دنیا نگاه کنی!
- نمیتونم !
- باید بتونی!
- نمیشه !
- اخه چرا؟
- وقتی اطرافم رو گند و کثافت گرفته چطوری میتونم نگاهم رو ملایم کنم؟!چطور میتونم با کثافت و ند کنار بیام و باهاشون مهربون باشم؟!
- شاید این چیزا از نظر تو گند و کثافته!شاید واقعا اینطوری نباشه؟!
- چرا هس!یکی ش رو بهت گفتم !
- چی رو؟!
- مادرم رو دیگه!
- اون که فقط یه برداشت کور و سیاه از ذهن خودت بود!
یه نگاهی بهم کرد و گفت
- تو واقعا اینطوری فکر میکنی؟
- اره،و نمیدونم چرا این تصور در ذهنت ایجاد شده !تو مادرت رو چند وقت به چندذ وقت می بینی؟
- شاید دو هفته ای یه بار.
- این خیلی کمه که !شده یه ساک برداری و بری چند روز پیشش بمونی؟
- نه!
- چرا؟!
- نمیدونم !
- ولی من میدونم !می ترسی اونجا چیزایی ببینی که شک و تردیدت رو تبدیل به یقین کنه!
سرش رو انداخت پایین رفتم کنارش نشستم و گفتم
- برو!برو تا مطمئن بشی!وقتی فهمیدی دیگه ازاد می شی!
- اگه واقعا همینطور بود که فکر میکردم چی؟
- النم برای تو درست همینطوره !تو فکر میکنی مادرت کارای بد میکنه!دیگه چه فرقی برات داره؟ولی اگر فهمیدی که مادرت پاکه،برات خیلی چیزا عوض میشه !هرچند که شک و تردیدت هیچ پایه و اساسی نداره!
- چرا!داره!
- مگه بهم نگفتی که تا حالا نه چیزی دیدی و نه شنیدی؟!
- در مورد مادرم نه!
- پس چی؟
یه سیگار روشن کرد و هیچی نگفت . گذاشتم هر وقت خودش خواست حرف بزنه . بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه اب جوش اومده بود ظرف چایی رو پیدا کردم و ریختم تو قوری و اب بستم توش و گذاشتمش روی کتری .بازم اومد جلو در اشپزخونه ایستاد و نگاهم کرد بهش خندیدم و چند تا فنجونی رو که تو اشپزخونه بالای کابینت بود ورداشتم و شستم و گذاشتم شون تو جا ظرفی و گفتم
اینجا ها خیلی خاک نشسته اگه یه دستمال داشته باشی یخرده اینجا رو تمیز کنم!

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  سکوت واژه ها moonlover 475 66,930 Monday 13 April 2020 01:29
آخرین ارسال: luna
  سکوت!!! ashna 622 93,384 Sunday 30 September 2018 04:30
آخرین ارسال: saye
  یک دقیقه سکوت بخاطر... neghab 11 2,133 Friday 19 February 2016 22:17
آخرین ارسال: neghab
  بشنو صدای دلتنگی مرا.......... user 5 953 Sunday 29 December 2013 12:17
آخرین ارسال: rahim
  عشق صدای فاصله هاست hanie 14 1,264 Tuesday 31 May 2011 13:51
آخرین ارسال: cris.ronal2

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Thursday 02 July 2020, 23:18