خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
کدام مسائل را قبل از ازدواج مطرح کنیم؟
parva55 parva55 0 23
بررسی روابط صحیح پدر و دختر در خانواده
parva55 parva55 0 19
نکات خانه داری که دانستن آن برای شما مفید است
parva55 parva55 0 19
رایج ترین مشکلات ویندوز ۱۰+ راه حل
parva55 parva55 0 18
حکایت ابوریحان بیرونی و علم سگ
parva55 parva55 0 19
تک بیت های زیبا
helia parva55 323 46096
بهترین کفش ایمنی کدام است؟
imenkala imenkala 0 20
معرفی برند پارس خزر
nopardaz nopardaz 0 19
قیمت لوازم یداکی نیسان تیانا| انواع لوازم یدکی
lemonn lemonn 0 25
سرو موتور مناسب را از تام باهر بخواهیم
tambaher tambaher 0 29
خصوصیات و مزایای داشتن مستر کارت فیزیکی
bitmehr bitmehr 0 24
قیمت خرید تتر بصورت منصفانه از وب سایت بیت مهر
bitmehr bitmehr 0 29
در خرید خودروی کارکرده دچار این اشتباهات نشوید!
fatemzar fatemzar 0 26
راهنمای کامل ثبت موسسه غیرتجاری
kiasabtt kiasabtt 0 40
حفاظت فردی - دستکش های ایمنی
imenkala imenkala 0 37
بهترین کلاه کار دنیا
imenkala imenkala 0 41
کاربردهای امروزی اینترنت
farbod99 farbod99 0 38
نحوه نصب مجدد لینوکس
farbod99 farbod99 0 40
ویژگی‌های اندروید
farbod99 farbod99 0 38
ویندوز فون
farbod99 farbod99 0 41
بنیانگذاری اپل (۱۹۷۶ تا ۱۹۸۰)
farbod99 farbod99 0 40
لوازم جانبی گوشی شیائومی
mobin898 mobin898 0 28
ویژگی‌های فتوشاپ
farbod99 farbod99 0 38
راه اندازی SAMBA در لینوکس
MWEBSPOUYAN MWEBSPOUYAN 0 39
مقاله ای جامع که به شما کمک می کند
tehranbar tehranbar 0 35
ضرورت استفاده از لباس کار
imenkala imenkala 0 34
اهمیت سئو چیست
limootorrsh limootorrsh 0 43
اطلاعاتی مهم درباره ماکروفر دوو
nopardaz nopardaz 0 40
حرف های تکراری ما
moonlover luna 501 75815
آغوش
دایی جان luna 810 116244
خیلی سخته...
m.z luna 2 910
خدمات پرستاری در منزل | اعزام پرستار به منزل در کرج
seoupdate seoupdate 0 41
خدمات پرستاری در منزل | اعزام پرستار به منزل در کرج
seoupdate seoupdate 0 39
خدمات پرستاری در منزل | اعزام پرستار به منزل در کرج
seoupdate seoupdate 0 39
مدارک لازم جهت ثبت لوگو و نشان تجاری
kiasabtt kiasabtt 0 50
کاربرد های سرور مجازی ایران
MWEBSPOUYAN MWEBSPOUYAN 0 55
انواع خانواده
masi00 imenbazar 1 61
آموزش و پرورش در شرایط کرونا خوب عمل کرد
masi00 masi00 0 55
برنامه‌نویسی مدرن
masi00 masi00 0 59
آموزش نحوه خاموش کردن کامپیوتر با گوشی اندروید
masi00 masi00 0 49

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
صدای سنگین سکوت..!زمان کنونی: Friday 18 September 2020, 21:34
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: helia
آخرین ارسال: m@rzieh
پاسخ: 105
بازدید: 14535
 
امتیاز دهید:
  • 41 رأی - میانگین امیتازات : 3.02
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
صدای سنگین سکوت..!
Friday 04 March 2011, 01:47
ارسال: #81
RE: پس کوچه های سکوت
باشه خیالت راحت!من اصلاً اون شب حرف نمی زنم!می خوای من اصلاً نیام؟!
-نه!بیا اما کاری نکن که با پدرت دعواتون بشه!
(سکوت)
پس فرداش که پنجشنبه بود،شوکا میوه و شیرینی و همه چیز خریده بود و اماده کرده بود!یه شام خوبم تدارک دیده بود که می خواست شام نگه شون داره.با پدرمم در مورد مهریه و اخلاق پدر سهیل حرف زده بود و تقریباً اماده ش کرده بود اما من دل تو دلم نبود که یه مرتبه همه چی خراب بشه!
عصرش رفتم حمام و بعدش موهامو درست کردم و یه لباس سنگین و قشنگم انتخاب کردم و بقیه کارامم انجام دادم!از ساعت تقریباً پنج عصر بود که دیگه دل شوره داشت خفه م می کرد!یه سر می رفتم تو اتاقم و یه نگاه به لباسم می کردم و بر می گشتم تو اشپزخونه و میوه ها رو چک می کردم و دوباره می رفتم تو اتاقم و تو ایینه خودمو نگاه می کردم و طرز ارایش صورتم و موهامو بعدش برمی گشتم تو اشپزخونه و ظرف شیرینی رو مرتب می کردم و دوباره می رفتم تو اتاقم و نگاه می کردم که همه چی جمع و جور باشه و برمی گشتم تو اشپزخونه و فنجونای چای رو که شوکا قشنگ و مرتب تو سینی چیده بود،دوباره مرتب می کردم!وسواس داشت دیوونه م می کرد!تا ساعت هشت شب،چهار بار چایی دم کردم و خالی کردم!شوکا همه ش بهم می خندید1پدرمم همینطور!حالا چقدر از دست پدرم حرص خوردم بماند!تازه ساعت چهار بود که اومد خونه!حالا شبش چقدر شوکا بهش گفت که فردا زودتر بیا!بعدشم که تازه ساعت پنج و نیم بود که رفت حمام!انقدر حرص خوردم که نگو!حرفم که نمی تونستم بهش بزنم فقط از دل شوره معده درد گرفتم!یه سر به میوه می زدم،یه سر به شیرینی،یه سر به چای، یه سر به این قابلمه،یه سر به اون قابلمه،یه سر به ظرف سالاد که تو یخچال بود،یه سر به ظرف اجیل،یه سر به سماور!خلاصه دیگه داشتم از اضطراب غش می کردم!شوکام مرتب بهم دلداری می داد!
بالاخره ساعت هشت شد.دیگه باید کم کم پیداشون می شد!شوکا و پدرم تو سالن نشسته بودن و تلویزیون تماشا می کردن اما من یه لحظه می رفتم تو اشپزخونه و یه لحظه تو سالن و یه لحظه تو اتاقم،پشت پنجره!
هشت و نیم شد!واقعاً دلم داشت از حلقم می اومد بیرون!
از ساعت نه به بعد پدرم هر پنج دقیقه یه بار برمی گشت و ساعت دیواری رو نگاه می کرد!
نه و نیم بود که اولین صدای اعتراضش بلند شد!»
-پس کجان اینا؟!
«یواش رفتم تو اتاقم و در رو بستم و شماره ی سهیل رو گرفتم!انقدر زنگ زد تا قطع شد!می دونستم که اونجا نیست اما شماره ی دیگه ای ازش نداشتم!
فاجعه وقتی بود که ساعت ده ضربه زد!بغض داشت خفه م می کرد!زیر چسمی نگاههای معنی دار پدرم و شوکا رو می دیدم!پدرم چپ چپ بهش نگاه می کرد و شوکام با اشاره ی چشماش ازش می خواست که بازم تحمل کنه!
ساعت ده و ربع بود که مرتبه پدرم از جاش بلند شد و همونجور که می رفت طرف اتاق خودش گفت»
-خواستگاری که ده و نیم شب نمی شه!اینا اگه اومدنی بودن باید دو ساعت پیش اینجا بودن!خواستگاری بدون معرف و ناشناس این چیزا رو هم داره دیگه!
«اینو گفت و رفت تو اتاقش!راست می گفت!خودمم از ساعت نه شب به بعد یه احساس خیلی خیلی بد پیدا کرده بودم!انگار می دونستم که یه اتفاقی افتاده یا داره می افته!دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم!دوئیدم طرف اتاقم و در رو پشت سرم بستم و شروع کردم به گریه کردن!از قبلش به دلم افتاده بود که پدرش با این ازدواج مخالفه!سهیل بیخودی امیدوار بود!منم بیخودی امیدوار کرد!با اخلاق گندی که پدرش داشت حتماً چیزی رو لحظه ی اخر بهانه کرده و همه چی رو به هم زده بود!اما تکلیف من چی می شد؟!دو سه هفته منتظر شدم اخرشم هیچی!
داشتم گریه می کردم که شوکا اومد تو و بغلم کرد!بعدشم پدرم اومد!اشک تو چشماش پر شده بود!واقعاً خجالت می کشیدم که نگاهش کنم!بیچاره اومد و بغلم کرد و همونجور که صداش از ناراحتی و عصبانیت می لرزید،دست کشید رو سرم و گفت»
-غصه نخور بابا جون!غصه نخور عزیزم!خوب شد اینطوری شد که زودتر شناختیم شون و قضیه به همینجا ختم شد!اولاً که برای تو زود بود!در ثانی،مگه برای تو خواستگار قحطه؟!حالا صبر کن و ببین چطور خواستگار پاشنه ی در خونه مونو وردارن!دختر خانم،خوشگل،درس خون،نجیب...!
«اینو که گفت دیگه نتونستم تحمل کنم!انچنان گریه می کردم که یه لحظه پدرم تعجب کرد اما شوکا زود بهش اشاره کرد و اونم ناراحت،بلند شد و رفت بیرون!کمی بعدشم شوکا با یه دیازپام و یه لیوان اب برگشت و دیازپام رو گذاشت تو دهنم که همونجوری قورتش دادم و ده دقیقه یه ربع بعد چشمام سنگین شد و همونجا رو تختخواب با همون لباسام خوابیدم و چه خوابایی دیدم!همه شون جریان خواستگاری بود!می دیدم که درست جلوی در خونه مون،سهیل و پدرش دعواشون شده و سهیل داره پدرش رو میزنه و پدرشم روش رو کرده طرف خونه ی ما و داره به من که پشت پنجره ایستادم فحش میده!خواب دیدم که اومدن تو خونه و سر مهریه،پدرش با پدرم دعواشون شده! خواب دیدم که اومدن خونه ما و دارن حرف می زنن که یه مرتبه در باز می شه و یه زن که میدونم زهره س می اد تو و می خنده و به پدرم می گه این اقا زن داره!من زن شم!
صبحش از ساعت پنج،پنج و نیم بیدار بودم و تو فکر اینکه زودتر زمان بگذره و من به سهیل تلفن کنم!بدبختی اینکه جمعه بود و پدرم خونه!اینطوری نمی تونستم با خیال راحت تلفن بزنم!
بالاخره هر جوری بود صبر کردم تا ساعت هفت و نیم شد و تلفن رو برداشتم و شماره ش رو گرفتم!جواب نداد!هشت زدم،بازم هیچی!هشت و نیم بود که شوکا اومد تو اتاقم و یه نگاه به من کرد و اروم گفت»
-چی شده؟!
-هیچی!
-خونه نیست؟!
-نه!
-فکر میکنی چی شده؟!
-حتماً با پدرش دعواشون شده!
-افسانه!از خیر این پسره بگذر!
-چی می گی شوکا؟!
-این لقمه ی تو نیست!
-تو رو خدا شوکا سر به سرم نذار!
«یه نگاهی کرد و گفت»
-پس حداقل یه قیافه ی درست و حسابی به خودت بگیر که بابات بلند می شه ایطوری نبیندت!خیلی ناراحته!مسخره شده!
...........

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Friday 04 March 2011, 01:50
ارسال: #82
RE: پس کوچه های سکوت
اون روز بعد از اینکه از زندان اومدم بیرون،یه سری به یکی از شرکتها زدم.بعدش ساعت یک و نیم بود که رسیدم خونه و تند غذا رو گرو کردم که سوگل رسید.تا لباساش رو عوض کنه،براش ناهارش رو کشیدم و صداش کردم.با یه پاکت نامه اومد تو اشپزخونه و گفت»
-مامان،جلسه ی اولیا و مربیانه.فردا!گفتن حتماً باید بیاین.
-باشه عزیزم.ناهارت رو بخور.
«نشست سر میز و منم رفتم زنگ زدم به موبایل بهروز اما خاموش بود.شماره ی اداره ش رو گرفتم که همکارش جواب داد.سلام و احوالپرسی کردیم که یه مرتبه گفت»
-خانم تبریک عرض می کنم!
-ممنون اما برای چی؟
-وام تون!همین الان کارهای ادریش تموم شد و اخرین مرحله س که اومده زیر دست بنده!مبارک تون باشه!
«یه ان مکث کردم و بعدش گفتم»
-وام چی؟
-وام مدیران!
-اهان،خیلی ممنون!
-مبلغ شم خیلی زیاده!انشالا که به دلخوشی مصرف بشه!
-ممنون!ببخشین بهروز اداره نیست؟
-دفترشون تلفن فرمودین؟
-کسی بر نمی داره!
«خندید و گفت»
-این روزا کمی گرفتارن و بیشتر بیرون تشریف دارن!از وقتیم که ترفیع گرفتن.حتی یه بارم نیومدن به دوستان قدیم سری بزنن!پاک ما رو از یاد بردن!البته حقم دارن!دیگه ایشون رئیس هستن و ما مرئوس!
-اختیار دارین!
-حالا اگه مشکلی پیش اومده در خدمت هستیم!
-نه!نه!موبایلش خط نمی ده!دوباره می زنم تا جواب بده!خیلی خیلی خوشحال شدم.سلام به خانم برسونین!خداحافظ شما!
«تلفن رو قطع کردم نمی دونستم برای چی تقاضای وام داده!اونم وام زیاد!هرچند که معلوم بود وام برای چی می خواسته!
برام دیگه زیاد مهم نبود.برگشتم تو اشپزخونه و سرم رو به کار و حرفای سوگل گرم کردم.کم کم داشتم به یه حالت بی تفاوتی می رسیدم.یه همچین وقتایی دیگه زن و شوهر به هم بی اعتنا می شن!
شب طبق معمول برگشت و دوش گرفت و شامش رو خورد اما در مورد وام حرفی نزد!منم هیچی نگفتم.یه ساعت بعدشم گفت که خیلی خسته س و خواست بره بخوابه که جریان جلسه ی مدرسه رو بهش گفتم.قرار شد ساعت دو یه سر بره اونجا.
تا دراز کشید و ده دقیقه صدای خرخرش بلند شد!رفتم بالا سرش ایستادم و نگاهش کردم!مثل خوک خوابیده بود!دلم می خواست همون موقع یه چیزی بردارم و محکم بزنم تو سرش!
از اتاق اومدم بیرون و رفتم یه سر به سوگل زدم!اونم خوابش برده بود.ماچش کردم و اومدم بیرون و رفتم نشستم تو اشپزخونه و یه سیگار روشن کردم و رفتم تو فکر!فکر اینکه چطور می تونم این زندگی کثافت رو ادامه بدم!
فرداش مصل روزای دیگه گذشت.این شرکت و اون شرکت و دادگاه و این چیزا.بعد از ظهرم طبق معمول خونه و ناهار و سوگل و یه کمی نظافت که وسطاش ول کردم و رفتم تو اشپزخونه و یه چایی برای خودم ریختم و نشستم که سوگل همونجور که داشت یه تیکه لواشک می خورد اومد تو اشپزخونه و گفت»
-فکر کردم خاله تینا امروز اینجاس.
خاله تینا؟!برای چی؟
-تو سرویس که بودم،موقعی که حرکت کردیم،ماشین بابا رسید دم مدرسه.خاله تینام تو ماشین بود!
«انگار برق وصل کردن بهم!تمام بدنم مثل چوب شد1حتی شچمام قدرت حرکت نداشت!نمی تونستم چیزی رو که شنیدم باور کنم!تینا خواهر کوچک ترم بود!حدوداً سی سالش که شوهرم نکرده بود!یعنی اصلاً قصد ازدواج نداشت!
سعی کردم به خودم مسلط بشم!»
-کجا دیدی شون؟!
-یه خرده بعد از مدرسه!
-مطمعنی؟!
-اره!دستم براش تکون دادم اما منو ندید!مامان!جمعه می ریم خونه مامان بزرگ اینا؟!دلم برای خاله تینا و مامان بزرگ خیلی تنگ شده!می ریم؟!
«اصلاً نمی فهمیدم چی بهش بگم!فرستادمش سر درسش و خودم همونجا تو اشپزخونه نشستم!داشت چه اتفاقی می افتاد؟!چه بلایی داشت سرم می اومد؟!خواهرم؟!یعنی روزگار انقدر کثیف شده؟!اخه چرا؟!یعنی ممکنه سوگل اشتباه کرده باشه؟!یه ان یه چیزی به عقلم رسید1تند تلفن رو برداشتم و شماره ی پیک رو گرفتم و وقتی جواب داد همون منصور رو خواستم که گوشی رو دادن بهش.باهاش سلام و احوال پرسی کردم و ازش خواستم سریع بیاد در خونه و تلفن رو قطع کردم رفتم سر البوم عکس ها.تند گشتم و یه عکس جدید تینا رو از توش دراوردم که زنگ زدن.ایفون رو جواب دادم.پیک بود.زود رفتم پایین و گفتم»
-ببخشین منصور خان اما یه خواهشی ازتون دارم.
-بفرمایین خانم!
-شما اون روز که رفتین دنبال شوهرم،وقتی اون خانمه اومد،پرایدش چه رنگی بود؟!
«یه فکری کرد و گفت»
-نقره ای!
«قلبم تیر کشید!پراید تینام نقره ای بود!»
-ببخشین شما صورتش رو دیدن؟
-یه مقدار!
-الان یادتون هست؟!
-اونطوری نه!
-یعنی اگه الان دوباره ببینینش،می شناسینش؟
«یه سری تکون داد که از تو جیب روپوشم عکس تینا رو دراوردم!دلم نمی اومد عکس رو بدم دست منصور!عکس خواهرم!شایدم می ترسیدم بدم!می ترسیدم که منصور بشناسدش!نمی خواستم اینطوری باشه!تو اون لحظه خداخدا می کردم که اون کثافت هر کی دیگه باشه غیر از تینا!تینایی که حاضر بودم براش جونم رو بدم!خواهرم!کسی که هم خون من بود!
دستم رو اروم دراز کردم طرف منصور!خدا می دونه تو اون لحظه چقدر از خدا خواستم که منصور بگه نه،اون نیست!تمام لحظاتی که منصور داشت به عکس نگاه می کرد،تو دلم دعا کردم!چشمم به صورت منصور بود و دعا می کردم که کمی بعد سرش رو بلند کرد و گفت»
-فکر کنم خودشه!
«زانوهام بی حس شد!»
-حالتون خوبه خانم؟!
-اره،اره!فقط خواهش می کنم یه بار دیگه م نگاه کنین!با دقت!
«دوباره نگاه کرد و گفت»
-هشتاد نود درصد خودشه!
-شما اون روز فاصله تون باهاشون چقدر بود؟
-ده متر!
-ممکنه اشتباه کرده باشین؟!
-اخه یه بار که ندیدمش!یه بار بغل به بغل رفتم و یه نظر اونجا دیدمش!یه بارم یه جا یه مرتبه زد رو ترمز و شوهرتون پیاده شد و منم.........

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Friday 04 March 2011, 01:52 (آخرین ویرایش در این ارسال: Friday 04 March 2011 01:53 ، توسط hanie.)
ارسال: #83
RE: پس کوچه های سکوت
ازشون رد شدم و یه خرده جلو تر واستادم !اونجا دیدمش!بعد شوهرتون یه چیزی مثل ساندیس بود ،نمیدونم شیر کاکائو بود خرید و برگشت سوار شد . برای همین می گم هشتاد نود در صد خودشه !این جور زن ا خانم جون از دور قیافشون داد می زنه چیکاره ن !همشون ...
- ممنون منصور خان !ممنون !
«عکس رو ازش گرفتم و از تو جیب روپوشم دو تا هزار تومنی در اوردم و دادم بهش که با تعارف گرفت و خداحافظی کرد و رفت !منم همونجا پشت در ایستادم !پاهام حس نداشت ازپله ها بیام بالا !رو یه پله نشستم !حالا دیگه چیکار کنم ؟!برم این درد رو به کی بگم ؟!به کی بگم که خواهرم رفته رفیقه شوهرم شده؟!اگه حقیقت داشته باشه پس دیگه تو این دنیا میشه به کی اعتماد کرد؟!چه کسی از خواهر ادم به ادم نزدیک تره ؟!یعنی واقعیت داره؟یعنی ممکن نیست که منصور اشتباه کرده باشه ؟!اما چند تا اشتباه ؟!گیرم صورتش رو درست ندیده
!ماشینش چی؟!مگه می شه هم رنگ ماشین درست باشه و هم عکس رو شناسایی کنه؟!اخه چرا تینا؟!چرا؟!بین اون همه خاستگار که من همیشه باهات دعوا میکردم که چرا ردشون می کنی ،شوهر منو انتخاب کردی؟!اخه چرا؟!چرا تو ؟! چرا بهروز؟!از من خجالت نکشیدی؟!از شیری که با هم خوردیم ؟!از خونی که تو رگهامونه؟!از اون بازیهای بچه گی؟!از اون روزایی که همیشه پشتت بودم و بهت کمک میکردم ؟!اخه چه طوری تونستی اینکارو بکنی؟!اخه چی بهت بگم ؟!چطور راضی شدی که اشیونه من و بچه م رو از هم بپاشی؟!اشیونه ای که ده سال با بدبختی درست کرده بودم !الز سوگل خجالت نکشیدی؟!از سوگل که انقدر دوستت داره ؟!از مادرمون خجالت نکشیدی؟!از روح پدرمون خجالت نکشیدی؟!وای !وای!وای!به کی برم بگم خدا؟!خدا جون دلم داره میترکه !حالا هی بگو نجابت کن 1اخه چه جوری؟!وقتی خواهرم ادم شوهر ادم به ادم خیانت کنن مگه میشه نجیب موند؟!وای ! وای ! خداجون چطور هنوز دنیات سر ا استاده ؟!چند ساله اینا با همدیگه رابطه دارن ؟!چند سال من مثل احمق ها شوخی هاشونو با همدیگه می دیدم و میذاشتم پای اینکه اون کثافت داره بی منظور با خواهر زنش شوخی میکنه !چقدر تو این مدت بهم خندیدن!تینا! تینا! تینا! تو فقط کافی بود اشاره می کردی تا صد تا پسر بریزن دور و ورت پسرایی که بهروز ناخن کوچیک شونم نمی شد !اخه چی تو این کثافت دیدی؟!اون حداقل ده سال از تو بزرگتره !خدایا دیگه چطوری تحمل کنم !اون کثافت وقتی به من که زنشم وفا نکنه ،چجوری به تو وفا می کنه ؟!
«صورتم رو گرفتم تو دستام و زدم زیر گریه !اونم چه گریه ای !همیشه ارزو میکردم که دستم به اون زن کثاتی که زندگیم رو به هم ریخته برسه !دلم میخواست بدونم کیه !حالا فهمیدم چیکار میتونم بکنم ؟!اگه یه غریبه بود حتما میکشتمش اما حالا چی؟!حتی شرمم میشه که یه همچین چیزی رو تو فکرم بیارم وای به اینکه بخوام به خواهرم بگم تو رفیقه شوهرمی!وای!اگه مامانم بفهمه !حتما سکته می کنه !خدایا چیکار کنم ؟!خدایا یه راهی جلو پام بذار!
«اونقدر اونجا نشستم و گریه کردم که سوگل از بالا صدام کرد !تند بلند شدم و اشکه9امو پاک کردم و دذستم رو گرفتم به نرده ها و اروم اروم رفتم بالا ! می ترسیدم هر لحظه از بالای پله ها پرت شم پایین
!پاهام تحمل وزنم رو نداشت !تا رسیدم دم در اپارتمان که سوگل پرید بیرون و گفت »
- چی شده مامان ؟!چرا گریه کردی؟!
- هیچی عزیزم !
- تو رو خدا چی شده مامان ؟!
0- هیچی عزیزم !برادر دوستم بود !اومد بهم خبر داد که دوستم مرده !یه دوست عزیز !مثل خواهرم !!
- کدوم دوستت مامان جون ؟!
- تو نمیشناسیش عزیزم !
«بعد دستش رو گرفتم و با هم رفتیم تو خونه و دوباره فرستادمش سر درس و مشقش و خودم یه قرص خوردم و رفتم خوابیدم !
دو سه ساعت خواب کمی ارومم کرد . وقتی سوگل بیدارم کرد نمیفهمیدم چه وقته روزه 1از جام بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه نشستم . طفلک سوگل خیلی ناراحت بود . هی میگفت مامان اب برات بیارم ؟!مامان میوه برات بیارم ؟!مامان ...
یه دستی کشیدم سرش و گفتم که حالم خونه اما چه خوبی؟ مرتب صحنه های زشت و کثیف می اومد تو ذهنم !صحنه هایی که بهروز کثافت و تینا توش با همدیگه ...!
اصلا نیمخواستم یه همچین چیزایی رو تو ذهنم مجسم کنم !بلند شدم به هوای خرید از خونه رفتم بیرون و همینجوری شروع کردم تو خیابونا قدم زدن !باید چیکار می کردم ؟!چشمم رو روی خیانت تینا می بستم ؟!اگه اون جای من بود همین کار رو می کرد ؟ به چه حقی با زندگی من بازی کرده؟!خواهرم بوده که باشه 1عملی که با من کرده فقط از یه دشمن بر می امد نه یه خواهر !چرا نباید ازش انتقام بگیرم ؟!حداقل انتقام دخترم رو!اما چه جوری؟!چیکارش باید بکنم ؟!ابروش رو جلوی مادرم ببرم ؟!اونطوری که مادرم سکته می کنه و دودش تو چشم خودم میره !برم انقدربزنمش تا بمیره ؟!اخه چیکارش میکتونم بکنم ؟!اون یه کثافت رو چی ؟!منم مثل خودش باهاش رفتار کنم؟!اخه از من بر نمی اد که مثل ان باشم !پس چیکار از دستم بر می اد بکنم ؟!اخ مامان ،بابا!کاشکی منو اینطوری تربیت نکرده بودین !اون وقت یه همچین موقعی می دونستم با این بهروز کثافت چیکار کنم !اما مگه به اون تینای کثافتم همین چیزا رو یاد نداده بودین ؟!پس چرا اون مثل من نشده ؟1
وای خدا جون کمک کن !دارم دیوونه می شم !یه چیزی داره از تو منو میخوره !دلم میخواد یه جوری انتقام بگیرم !یه انتقام سخت!یه انتقامی که شاید دلشون رو بسوزونه !یه انتقام ..!
اصلا کی به اون تینای کثافت حق همچین کاری رو داده ؟!کی بهش اجازه داده چیزی رو که مال منه ازم بدزده؟!چرا نباید حقم رو ازش بگیرم ؟!چرا نباید حقم رو ازش بگیرم ؟!چرا نباید ازش انتقام بگیرم ؟!مگه وقتی کوچیک بودیم و مثلا می رفت سر کتابا و دفترام و یکی شون رو بر میداشت به زور ازش نمی گرفتم ؟!حالا چرا نباید اینکارو بکنم ؟!چه فرقی داره ؟!زندگیم که از کتاب و دفتر برام با ارزش تره ؟!زندگی بچه م !اینده ش !
وای خدا جون چیکار کنم ؟!برداشتن کتاب و دفتر ابروریزی نبود !یه شیطونی بچه گونه بود اما این یکی؟!
کثافت ازت متنفرم !تینای لجن ازت متنفرم !صد برابر بیشتر ازت متنفرم !اگر غریبه بودی کمتر متنفر بودم اما حالا نه !دلم میخواد بمیری!دلم میخواد دیگه نباشی!اگه مامان نبود یه دقیقه نمیذاشتم زنده بمونی و به من بخندی!شدی یه فاحشه !لیاقتت همین بوده !تو یه اشغالی!حتی فاحشه هام به خواهرشون خیانت نمیکنن!تو یه حیوونی !حیف ادن همه خوبی که بهت کردم!به هر دوتون !اشغالای پست !
«یه لحظه دیگه نفهمیدم چی شد !همه جا تاریک شد !انگار یه مرتبه تمام چراغای خیابون و خونه ها خاموش شدن !هیج جارو نمیتونستم ببینم !دور تا دورم فقط تاریکی بود و صداهای گنگ و نا مفهوم !بدنم سنگین شده بود !حتی دستامم نمیتونستم حرکت بدم !انگار افتاده بودم تو یه چیزی مثل قبر!یعنی کاری نمیتونستم بکنم !همه جا تاریک بود !داشتم فرو می رفتم و هیچ چیزی نبود که دستم رو بهش بگیرم و خودمو نکه دارم !داشتم می مردم !
یه مرتبه بالا سرم یه نوری دیدم !یه نور یه دست کوچولو »
- مامان !مامان جون !مامان جونم!
«دست کوچولوئه دخترم بود !گرفتمش !به زور خودمو کشیدم بالا و چشامو باز کردم !سوگلم بالا سرم بود 1نه ! سوگل نبود !صدای سوگل بود !خودش نبود !دور و ورم چند نفر تند و تند یه کاری میکردن !همه رو پوش سفید تنشون بود !به دستم سرم وصل بود !یکی داشت به این دستم امپول می زد !رو صورتم ماسک اکسیژن بود !دیگه حالا همه چیزی رو می فهمیدم 1تو بیمارستان بودم !وقتی سرم رو برگردوندم چشمم افتاد به سوگل که بیرون اتاق ایستاده بود و داشت گریه می کرد !صدای گریه ش نجاتم داد!از میون اون همه قیر سیاه برم گر دوند!
اون شب بیمارستان نگهم داشتن و فرداش مرخص شدم !فشار شدید عصبی تشخیص داده بودن !وقتی رفتم خوهنه تو راه سوگل برام تعریف کرد که چی شده !وقتی ددیه که بر نگشتم خونه به اون کثافت تلفن کرده اما خودش دلش طاقت نیاورده و اومده از خونه بیرون و شروع کرده تو خیابونا دنبالم گشتن !با همه کوچیکیش تو تاریکی شب اومده بوده دنبالم !گریه میکرده و دنبالم میگشته و بالاخره پیدارم کیده !مادرش رو پیدا کردهًبعداز گریه جلوی یه ماشین رو گرفته و چند نفر رو جمع کرده دور خودش و منو سوار ماشین کردن و رسوندن بیمارستان و از همونجا با اون اشغال تلفن کرده !
وای خا جون پس هنوزم خوبی هست !عشق هست !محبت هست !وفا هست !
دو سه روز تو خونه موندم و استراحت کردم . اون اشغالم هی می اومد و می رفت و مثلا ازم پذیرائی می کرد !سر کارشم نرفت ًنمیدونم حیوون گرفتار عذاب وجدان شده بود یا اینکه می خواست بازم منو گول بزنه!مخصوصا بهشون گفته بودم که به مامانم اینا خبر ندن !میدونستم که اگه بفهمن حتما خودشون رو می رسونن اینجا و اصلا دلم نمیخواست که تو اون شرایط چشمم به چشای اون خواهر خیانتکار بیفته !
بالاخره شنبه ادامه شدم که به کارام برسم !خیلی عقب افتاده بودم !مخصوصا کار افسانه!تو این چند روزم هی اون پست فطرت می رفت و می اومدو میگفت کارت زیاده و باید سبکش کنی!از هر ده تا جمله ای که می گفت فقط یکیش رو جواب می دادم !اونم با زور!
خلاصه رفتم به دو تا از شرکتها سر زدم و کارام رو مرتب کردم و رفتم سراغ افسانه!
نوار هشتم
شنبه هشت و نیم صبح ،تاریخ... زندان زنان ...پرونده شماره ... نام :افسانه...
- نگفتی چرا انقدر لاغر شدی؟!
- لاغر شدم؟!
- اره !طوری شده؟!
- نه !مثل قبله !
- هنوز کاری نکردی؟
- چه کاری؟
- انتقام !
- نه !هنوز نه !
بهشم فکر نکردی؟
- چرا ،زیاد!
- صورتت خیلی لاغر شده !رنگتم پریده !
- شاید باید منتطر بدتر از اینم باشم !
- امها همه فقط یبار زندگی میکنیم !خودتو راحت کن !
- با خودکشی؟
- نه ! نه ! منظورم اینه که خرافات رو بذار کنار و از زندگیت لذت ببر!همین !
- حالا برگردیم سر زندگی خودت !بگو ببینم بالاخره چی شد؟!
- سلام ای کسانی که بعد از من این نوارا رو گوش میدین !شاید اینا اخرین اعتارفات من باشه !
(صدای خنده )
- خب حالا جدی بشیم !یادت هس تا کجا برات گفتم ؟
- از اپارتمان اومدی بیرون .
- اره ،اومدم بیرون همه چیز توم نابود شده بود !هیچ ضخصیتی نداشتم !پوچ پوچ!منگ !منگ!از بین رفته !تموم شده !
احساس میکردم که دنیا برام به اخرش رسیده !احساس می کردم که یه چیز بی مصرف شده م !یه چیز که ازش استفاده هاشونو کردن و بعدش خیلی راحت انداختنش دور!شده بودم یه چیز مسخره !دیگه نه به سهیل فکر میکردم و نه به خاستگاری و نه کاری که باهام کرده !تو اون لحظه فقط فکر خودم بودم !فکر اینکه چیکار باید بکنم !میدونستم که این جور مواقع کسایی هستن که با یه جراجی کوچیک همه پیز رو مثل اولش می کنن !اما نمیدونستم از کجا باید پیداشون کرد !
از کوچه شون اومدم بیرون و رفتم تو خیابون اصلی که سوار یه تاکسی بشم !ماشینا از جلوم می اومدن و رد می شدن !بعضی هاشونم یه ترمزی می زدن اما وقتی می دین که هیچ عکس العملی نشون نمیدم حرکت میکردن و می رفتن !راستش تو اون موقع این فکر اومد تو سرم !بپرم!جلو اولین ماشینی که داره با سررعت از جلوم رد می شه و خیال ترمز زدنم نداره !خیلی به خودم گفتم که میتونم اینکارو بکنم !یکی دو بارم یه حرکت کوچیک به پاهام دادم اما نشد !جراتش رو نداشتم !خیلی بی غیرت شده بودم !بی غیرت و بی ابرو !
جلو یه تاکسی رو گرفتم و سوار شدم نیم ساعت بعد جلو خونه مون پیاده م کرد در رو باز کردم و رفتم بالا و در اپارتمانم باز کردم و رفتم تو شوکا پند قدم اومد طرفم و تا یه نگاه بهم انداخت و گفت»
- چی شد؟!
- هیچی!
- نگفت چرا نیومدن ؟!
- می ان !
- می ان ؟ کی؟!
-امشب!
- امشب؟!میدونی بابات اگه بفهمه چیکار میکنه؟!
- نه نمیدونم !- تو چه ت شده ؟!
- هیچی!
- خونه بود؟!
- کی؟
- سهیل!
- نه!
- پس از کجا میدونی؟!
- نمیدونم !
- افسانه؟!
- هان؟
- حالت خوبه؟!
- اره !
- اصلا سهیل رو دیدی؟!
- نه !
- خونه نبود؟!
- نه!
- پس از کجا فهمیدی که دوباره می خوان بیان ؟!
- همه جا خالی بود !
- چی؟!
- خونه ش خالی بود.
- یعنی ی خالی بود؟!
- اسباب کشی کرده و رفته . شبونه!
- اسباب کشی کرده و رفته؟! بی هیچ خبری؟!
- اره .
- ای بی ناموس بی شرف حروم زاده !دیدی بهت گفتم !چقدر نصیحتت کردم!چقدر بهت گفتم این از اون هفت خطای روزگاره !حالا شانس اوردی که بلاملای سرت نیاورده !خدا خیلی بهت رحم کرده!
«فقط نگاهش میکردم که اومد جلوم و بغلم کرد و گفت »
- حالا برو یه ابی بزن صورتت و بیا برات قهوه درست کنم سر حال بیای.
- نه حوصله ندارم .
- خب پس برو دراز بکش. همه چی رو هم فراموش کن !انگار نه انگار این چند وقته بوده!بچسب به درست !ایشالا وارد دانشگاه که شدی روزی یه سهیل پیدا میشه !
«یه نگاهی بهش کردم و رفتم تو اتاقم و کیفم رو انداختم یه گوشه و با همون لباسا خودمو پرت کردم رو تخت !عجیب اینکه راحت خوابم برد!
حرف رو کش نمیدم 1تو خونه کم کم وضع به حالت عغادی در اومد و همه چی فراموش شد!برای خودمم همینطور!فقط تنها مسئله ای که بود پیدا کردن یه جراح یا یه چیز مثل اون که بتونه گندکاریم رو درست بکنه!
خودم یه خرده پول داشتم . انگشتریم که سهیل بهم داده بود...

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Friday 04 March 2011, 01:56
ارسال: #84
RE: پس کوچه های سکوت
برداشتم و بردم که بفروشم . هر چند دلم راضی نمی شد اما چاره نداشتم !شنیده بودم هزینه این کار زیاده !
انگشتر ک نقره از کار در اومد و نگین هاشم همه بدلی !اینم یکی رو بقیه بی شرفیهای سهیل کثافت !
دیگه کاری از دستم برنمی اومد!باید حتما جریان رو به شوکا می گفتم. حداقل شاید می تونست یه پولی چیزی به یه بهانه از پدرم بگیره !ازشم مطمئن بودم که رازداره و رازم و فاش نمی کنه !
چند روزی گذشت !هی دست دست می کردم !نمیدونم چرا !شاید حوصله نصیحتهای شوکا رو نداشتم !کارم که از کار گذشته بود وو چند روز این ور و اون ور کردن فرق نمی کرد !راستش ته دلم هنوز رفتن سهیل رو باور نکرده بودم !نمیدونم چرا همه ش فکر میکردم که بر میگرده !
تقریبا دو هفته از این جریان گذشت که یه شب ساعت ده تلفن زنگ زد . من تو اتاقم بودم . از همونجا جواب ددادم که یه مرتبه خشکم زد !سهیل بود !
- الو !افسانه!
- الو !
- افسانه!
- سهیل !
- سلام چطوری؟!
«یه لحظه ساکت شدم که گفت »
- الو !اونجایی؟
- خیلی نامردی سهیل !
- ببین اگه بخوابی از این حرفا بزنی ،قطع می کنم آ!
- هر غلطی دلت میخواد بکن !اما بدون که خیلی نامردی!
«یه متربه از تو سالن صدای پدرم بلند شد »
- کیه افسانه؟!
«زود گفتم »
- دوستمه بابا جون !
- حالا فهمیدم که واقعا سر سفره پدرت نون نخوردی !حرومزاده !
- قطع می کنمآ!
- دیگه بالاتر از سیاهی رنگی نیست !دیگه هیچ فرقی نمیکنه !تو ابروی منو بردی!
- مگه چیکار کردم !
- سهیل مطمئن باش سزای کاری رو که با من کردی می بینی!
- چرا اومدی؟!منکه به زور نیاوردمت !چشمت کور!
- مطمئن باش نفرینت میکنم !
- من که فعلا تو امریکا م !هر کاری میخوای بکن !
«بعد شروع کرد به خندیدن که زدم زیر گریه »
- ایشالا تیکه تیکه بشی سهیل !هر شب ارزوی مرگت رو میکنم !
- هر چقدر میخوای ارزو کن !
- نابودم کردی سهیل !نامرد کثافت !برو گمشو !دیگه م اینجا زنگ نزن اشغال !
- من میخواستم ازت یه خداحافظی بکنم که نمیخوای نخوا!اما انقدر ننه من غریبم بازی در نیار !
«انقدر عصبانی بودم که دلم میخواست پای تلفن نعره برنم اما نمی شد برای همین اروم گفتم »
- کثافت فکر کردی همه مثل مادر تو هستن ؟!
- نه اینکه نیستن ؟!همون زن بابات مگه نیس؟!همونکه برات اوضاع رو جور میکرد که وقتی می ای پیش من بابات نفهمه !کسی از این حرفا می زنه که خودش مادر سالم و نجیب داشته باشه !
«اینو گفت و شروع کرد به خندیدن !از عصبانیت نمیتونستم جوابش رو بدم !اگه اون لحظه اونجا بود حتما می کشتمش !یه لحظه ساکت شد که گفتم »
- سهیل !فقط اینو بدون !از صمیمی قلبم دوستت داشتم و حاضر بودم تا اخر عمر برات هر کاری بکنم !و مطمئن باش که عشقی مثل عشق من تا روزی که زنده هستی پیدا نمیکنی!
من ...!
«دیگه نفهمیدم چی شد !یه لحظه یه سوزش تو سرم احساس کردم و بعدش یه مایع گرم ریخت تو گردنم !تا برگشتم دیدم پدرم گلوم رو گرفت !داشت خفه م میکرد !فقط فحشهایی رو که می داد شنیدم !بعدش چشمام بسته شد و نفهمیدم چه اتفاقی افتاد !
(سکوت)
- اینا رو بعدا فهمیدم!وقتی پدرم میبینه دارم با تلفن حرف میزنم ،اروم می ره تو اتاقش و اون یکی تلفن رو برمیداره و گوش میده!از چیزایی که اون کثافت میگه کاملا جریان رو میفهمه و حمه میکنه طرف اتاق من !اولین چیزی که دستش میرسه ساعت رو میزی م بوده که بر میداره و میزنه تو سر من !بعدشم که من از ترس از حال می رم !
نیم ساعت بعد به هوش اومدم !شوکا بالا سرم بود و گریه می کرد !به موقع خودشو رسونده بود وگرنه پدرم خفه م میکرد !وقتی دستاش رو از دور گردنم ازاد می کنه ،پدرم یه چکم به اون می زنه و گریه کنون از خونه میره بیرون !
دیگه خونه بر نگشت روز سوم که یکی از اقوام که واسطه ازدواج اون و شوکا شده بودن اومد و شوکا خبر داد که برای طلاق اماده باشه !اون بیچاره محرفی نزد !چاره ای نداشت !قبول کرد !دو هفته بعد از هم جدا شدن و چمدونش رو برداشت و رفت !
به همین سادگی !
وقتی تنها شدم خیلی گریه کردم !بهش عادت کرده بودم !شایدم دوستش داشتم !هر چند که هر بلایی سرم اومده بود باعثش اون بود !شایده نه !اره ،باعث همه ش اون نبود !بیشتر خودم بودم !اون بیچاره برای اینکه دل منو به دست بیاره و به قول معروف جای پای خودشو تو خونه محکم کنه اینکارا رو کرد !اخرشم که مثل سرنوشت خودمو پیدا کرد !پدرم از خونه انداختش بیرون !پای تلفن وقتی اون حرفا رو سهیل کثافت زد پدرم فهمید که شوکا از همه جریانات خبر داشته !دلم خیلی براش سوخت !
(سکوت)
- خب؟!
- هیچی دیگه !روزی که شوکا با چشم گریون از خونه مون رفت شبش پدرم اومد خونه!تا در رو باز کرد از همونجا داد زن و گفت
- ای...هر وقت من می ام تو خونه و صدای در رو شنیدی می ری تو اتاقت و بیرونم نمیای !تا من تو خونه م جات همونجاس!
«سرم رو انداختم پایین و رفتم تو اتاقم . پدرمم لباساشو عوض کرد و رفت گرفت خوابید دیگه برات نمیگم که تو اون چند وقت چه حال و روزی داشتم !چه زندگی ای !چه بدبختی ای !
فرداشم که از خواب بلند شد لباس پوشید و رفت بیرون و نیم ساعت بعد با یه قفل ساز برگشت و قفل در رو عوض کرد و یه قفل دیگه م بهش اضافه کرد !شدم یه زندانی تمام عیار!صبح به صبح که میخواست از خونه بره بیرون !اول تنها تلفن تو خونه رو میذاشت تو کمدش و درش رو قفل میکرد و بعد در خونه رو هم قفل می کرد و می رفت !دیگه من تو اون اپارتمان زندانی بودم تا شب که بر میگشت !هیچیم تو خونه نمی خورد !یکی دو بار غذا درست کردم که شب برمیگرده بخوره و شاید اینطوری کم کم باهام اشتی کنه اما نکرد!هر دو بار وقتی اومده بود تو اشپزخونه و دیده بود یه پشقاب غذا براش کشیدم صاف برده بود و خالی کرده بود تو سطل اشغال!
میدونستم پدرم خیلی کینه ایه !امکان نداشت به این زودیا چیزی رو فراموش کنه 1حقم داشت !ابروش رو برده بودم !اون در حق من بدی نکرده بودو خیلی زحمتم رو کشیده بود اما من جای تشکر و قدردانی ابوش رو برده بودم !بایدم مجازات می شدم !بازم خیلی بهم ارفاق شده بود که هنوز زنده بودم !زندانی شدنم حقم بود !کسی که ازادیش سوء استفاده کنه،حقش همینه!
حالا زندانی شدن یه طرف گریه های پدرم یه طرف دیگه !بعضی از شبا از پشت در اتاقم صدای گریه ش رو می شنیدم !اون وقت بود که دلم میخواست خودمو بکشم !چه کثافتی بودم من!
(سکوت)
- بالاخره چی شد؟
- دو سه هفته بعد از رفتن شوکا یه روز صبح پدرم اومد پشت در و گفت
- سر ساعت ده !می ری به این ادرس که نوشتم و گذاشتم رو میز !فهمیدی؟!
«اروم از اون طرف در گفتم »
- کجا برم بابا جون !
«یه مرتبه فریاد زد و گفت »
- اونجا که کثافتکاریت رو ماست مالی کنن حیوون!
«بعدش یه مشت زد به در اتاق و گفت»
- بی حیا !بی ابرو !لجن !اشغال!...!...!
(سکوت)
- از خجالت داشتم می مردم !کاشکی می اومدو انقدر منو می زد تا واقعا می مردم !اینطوری راضی تر بودم !
تا قبل از این جریان عاشقم بود !یه افسانه می گفت و صد تا افسانه از دهنش می ریخت !چقدر مواظبم بود !چقدر بهم محبت می کرد اما من الاغ قدر اون همه اسایش و ارامش تو خونه رو نمیدونستم !وای خدا میدونه که چقدر از کارام پشیمون بودم !چقدر از خودم و سهیل و یه کمی م به شوکا فحش میدادم !
خلاصه از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو اشپزخونه و کاغذ یادداشت رو برداشتم . یه ادرس روش نوشته شده بود . بقیه شم که گفتن نداره !کار خیلی سریع تموم د !با خجالت ،بی شرمی،ابروریزی و خیلی چیزای دیگه !هر خنده ای که هبم می کردن ،برام مثل مردن بود !حالا ببین پدرم چی کشیده !

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Friday 04 March 2011, 01:59
ارسال: #85
RE: پس کوچه های سکوت
ُکوت)
- بسه دیگه !گریه نکن !
- دست خودم نیس ترانه!تو نمیدونی چقدر پشیمونم !
(سکوت)
- اروم شدی؟
- اره
- حالا بقیه ش رو بگو !
- یه ماه دیگه گذشت تا اینکه یه روز عصر پدرم برگشت خونه و من تند دویدم تو اتاقم و در رو بستم حدودا نیسم ساعت بعد بود که دیدم در ااق باز شد . اولش فکر کردم که خودش باز شده !تند بلند شدم که تا صدای پدرم در نیومده ببندمش !یه مرتبه پدرم گفت »
- بیا بیرون !
«یه ان فکر کردم که مجازاتم تموم شده اما صدای پدرم هنور عصبانی و پر از نفرت بود !
خلاصه رفتم بیرون !بدون اینکه نگاهم کنه گفت »
- امشب می ان خاستگاریت . حاضر باش .
«همین!اینو گفت و داشت می رفت طرف اتاقش که اروم گفتم »
- کی هست بابا جون ؟
«یه مرتبه داد کشید و گفت »
- هر گهی که هس !بی حرف و حدیث و ایراد و بهانه ،زنش می شی و می ری پی کارت!اگرم نخواستی خوش اومدی!دیگه اینجا جات نیس!برو پیش اشغالایی مثل خودت !
«بعدش رفت تو اتاقش و در رو محکم کوبید به هم !اصلا مونده بودم جریان چیه و باید چیکار کنم !نمیدونستم این خاستگار کی هست و از کجا پیداش شده !اما دیگه چه فرقی می کر ؟!هرچی بود از زندانی بودن بهتر بود !حداقل برام ازادی م یاورد !همون لحظه شم به خاطر اون از اتاق ازاد شده بودم !
تند رفتم سر میوه هایی که پدرم خریده بود و شستم شون و بعد شیرینی ها رو چیدم تو یه ظرف و خودمم رفتم حمام . میخواستم طوری باشه که خواستگاره فرار نکنه بره !
تقریبا ساعت هفت بود که حاضر شدم . لباس پوشیده و ارایش کرده !سر ساعت هفت و نیم خواستگارا اومدن . یه خانم حدود پنجاه و خرده ای ساله بود با یه جوون حدود سی ساله . اما جوون کی بود !کارمند همون شرکت بابام !یه فوق دیپلم!یه خرده چاق وکمیم کچل!اولش وا دادم اما بلافاصله فکر کردم !یعنی یاد حرف پدرم افتادم !یا این یا اخراج از خونه !منم این رو انتخاب کردم !گزینه دیگه ای در کار نبود!
پدرم اون شب نقشش رو عالی بازی کرد !اولش گفت نه و و قت شوهرش نیست و رو احترام به جوونیت قبول کردم که تشریف بیارین و من همین یه دختر رو دارم و نور چشم منه و بعد از تمام دار و ندارم می رسه به اون و چی و چی و چی!
از پدرم انکار و از مادر پسره اصرار که عاقبت پدرم گفت که اگه دخترم موافق باشه من حرفی ندارم !
قرار شد که چند روز دیگه جواب بدیم . اوتام بلند شدن و رفتن .
سه چهار روز دیگه م درم شب که اومد خونه بهم گفت که قرار پسره فردا شب شام بیاد اینجا با هم حرفاتون و بزنین . یه وریم حرف بزن که انگار داری سبک سنگینش میکنی و بعد بعله رو بگو !فردا شبم نه !بذار یکی دو بار بیاد بعد !
منم مو به مو هرچی که پدرم گفت بود اجرا کردم . پسره که اسمش رضا بود فردا شبش اومد . یه پذیرایی و شام و بعدش درم فت تو اتاقش و من و اون تو سالن نشستیم به حرف زدن !حرفای معمولی !بعضیهاش بیخود!بعضیاش مثلا جدی!چیزای ب مزه و بی نمک که هر دو مجبوری بهش می خندیدیم !یه ساعت بعدم اجازه گرفت و رفت !
نوبت بعدیم چهار پنج روز دیگه بود !بازم مثل دفعه گذشته !همون حرفا همون چیزا بی مزه و همون حرفای مثلا جدی در مورد اینده و این چیزا!یه ساعت بعدشم اجازه رفع زحمت!
دو روز بعدم پدرم تو شرکت بعله رو بهش داده بود و هزار تام منت سرش گذاشته بود که این انگار فقط قسمت بوده که دهن ما بسته شده و چی و چی و چی!
یه ماه بعدم عقد و عروسی و پایان قرار داد!
یه جهیزیه کامل که پدرم توش سنگ تموم گذاشت و پول رهن یه اپارتمان چون رضا اه در بساط نداشت و تو دو تا تاق اجاره ای با مادر زندگی می کرد !
اینطوری پدرم مبت رو در حقم تموم کرد با اینکه لیاقتش رو نداشتم !
هرچی که بود با افتخار منو فرستاد خونه شوهر!
شب عروسیم همه چی به خیر و خوشی و هیچ کس از قضیه بویی نبرد و تموم شد رفت پی کارش! هر پند وجدانم غذابم می داد اما جای گوش کردن به حرفای وجدان نبود چون لاین مرتبه حتما به دست پدرم کشته می شدم !
زندگی جدیدم شروع شده بود !رضام چون داماد پدرم شده بود هم حقوقش رفته بود بالا و هم پستش تو شرکت !هرچی م که بود حال کمی چاق و کمی کچل ،عاشق من بود !
روزای اول با سهیل مقایسه ش می کردم و هر دفعه کم می اودرم اما هر چی که می گذشت تازه متوجه می شدم که چقدر از سهیل سرتره !همون غیرت و مردونگیش می ارزید به صد تا مثل سهیل !بدون اینکه خودم متوجه باشم عاشقش شدم و یه چند وقت بعد وقتی دیدم اخلاقمون با هم جو جوره خواستیم بچه دار بشیم !
یه ماه دو ماه سه ماه شیش ماه !نشد که نشد !خیلی ترسیده بودم!فکر میکردم که اشکال از خودمه !یعنی فکر میکردم به خاطر همون گذشته ها اتفاقی برام افتاده !برای همینم یه روز بدون اینکه به رضا بگم رفتم دکتر ازمایش و چی و چی معلوم شد که من سالمم پس می موند رضا!البته دکتر بهم گفت که ممکنه اونم سالم باشه و گذشت زمان مسئله رو حل کنه اما برای من فرقی نداشت !
صبر کردم !صبر کردم تا یه سالی گذشت و رضا خودش به زبون اومد!دلش بچه میخواست !خواستم بهش جریان رو بگم اما

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Friday 04 March 2011, 02:01
ارسال: #86
RE: پس کوچه های سکوت
دلم نیومد !خیلی اقا و نجیب بود!به همین خاطرم هیچی بهش نگفتم.فقط بعش گفتم که باید چند وقت دیگه صبر کنیم و این حرفا.حدود هفت هشت روز بعد،وقتی از شرکت برگشت دیدم خیلی ناراحته!فکر کردم تو شرکت با کسی حرفش شده.براش چایی ریختم و بردم گذاشتم جلوش که گفت»
-افسانه!یه دقیقه بیا بشین کارت دارم.
-چی شده؟
-بیا بشین تا بهت بگم.
«کنارش نشستم که اروم شروع کرد به حرف زدن»
-من واقعاً برام سخته که اینو بهت بگم!اما چاره ای نیست!ببین افسانه!من خیلی دوستت دارم!انقدر که نمی تونی تصورشم بکنی!اما با خواست خدام نمی شه جنگید!
-چی شده رضا؟!
-من چند روز پیش رفتم دکتر.ازمایش دادم.امروزم رفتم جوابش رو گرفتم.متاسفانه ایراد از منه که بچه دار نمی شیم!
-یعنی چی؟!مگه...
-گوش کن افسانه! این یه واقعیته!
-دکتر چی گفت؟!
-حالا باید بازن برم پیشش اما فعلاً که مشخص شده اشکال از منه!برای همینم تو اجازه و اختیار داری که هر کاری بکنی!
-یعنی چیکار کنم؟!
-اگه خواستی می تونی ازم جدا بشی!کاملاً حقته!اما بدون که من واقعاً دوستت دارم!اینکه من بچه دار نمی شم از حق مردونگی من کم نمی کنه!یه اشکالی تو سیستم بدنیم وجود داره اما نه در خصوصیات اخلاقیم!من یه مردم!
«یه خرده ساکت شد و بعد گفت»
-هرجام خواستی می ام و می گم که ایراد از من بوده!خجالتم نمی کشم!حالا برو فکرهاتو بکن و بعد هر تصمیمی که خواستی بگیر.
«اینا رو گفت و بلند شد و رفت تو دستشویی.حدود یه ربع بعد اونجا طول داد و وقتی برگشت دیدم چشماش سرخ شده!فهمیدم گریه کرده!رفتم تو اشپزخونه و سرم رو گرم کردم و رفتم تو فکر!نمی دونم چرا یه مرتبه هوس بچه دار شدن کردم!تا قبل از اینکه رضا حرف بزنه اصلاً تو فکرشم نبودم ا اما وقتی گفت که ایراد از اونه یه مرتبه دلم بچه خواست!اما چیکار باید می کردم؟!باید ازش جدا می شدم؟!یه ان یاد این یک سالی افتادم که با همدیگه زندگی کردیم!چقدر ارامش داشتم!رضا با اینکه پدرم براش جور کرده بود که حقوقش زیاد بشه اما بالاخره یه حقوق کارمندی داشت و با اون پول می شد که یه زندگی معمولی رو درست کرد اما جاش تا دلت بخواد اقا و مهربون بود!بعد از نامردی ای که از سهیل دیده بودم،رضا برام مثل یه فرشته بود!کسی که می تونستم بهش تکیه کنم!کسی که بهش اعتماد داشتم!
یه چایی دیگه ریختم و رفتم و تو سالن!رو یه مبل نشسته بود و سرش رو گرفته بود تو دستاش!رفتم بغلش نشستم و گفتم»
-رضا!
«سرش رو بلند کرد .بازم داشت اروم گریه می کرد!دلم خیلی براش سوخت.اشک هاشو پاک کردم و گفتم»
-اگه بهت بگم که بچه نمی خوام دروغ گفتم!
-می دونم!
-اما شاید خدا فعلاً صلاح نمی دونه که بهمون بچه بده!
«یه نفس بلند کشید که گفتم»
-منم تو رو خیلی دوست دارم.حاضرم نیستم ازت جدا بشم!بالاخره شاید بشه کاری کرد!الان علم پزشکی خیلی پیشرفت کرده!تو بازم برو دکتر!من مطمئنم که خوب می شی!به هیچکسم حرفی نزن!به همه می گیم فعلاً قصد بچه دار شدن نداریم!دیگه م غصه نخور!
«تا این رو گفتم و بغلم کرد و شروع کرد منو ماچ کردن!یه احساس خیلی خوب بهم دست داد!باور نمی کردم انقدر دوستم داشته باشه!انقدر خوشحال شده بود که از خوشحالیش منم احساس شادی عجیبی کردم!
رضا شروع کرد به دکتر رفتن و دارو خوردن.داروها اثری نداشت اما یه اتفاق دیگه تو زندگی مون افتاد!
رضا شروع کرد به پیشرفت کردن!اولش که از اون شرکت اومد بیرون و رفت با یکی شریک شد و اون سرمایه گذاشت و رضا کار کرد!شاید یه سال یه کمی بیشتر نگذشته بود که یه شب اومد خونه و گفت»
-افسانه!افسانه!
«اومدم جلوش که گفت»
-ببین تو خیابون چی پیدا کردم!
«دست کرد جیبش و یه جعبه ی کوچیک در اورد و داد به من!با تعجب از ش گرفتم و گفتم»
-کجا پیداش کردی؟!
-همین جلو در خونه!
-چی هست توش؟!
-بازش کن ببین!
«تا در جعبه رو باز کردم که دیدم یه انگشتر الماس توشه!»
-اخ اخ اخ اخ!بببین مال کدوم بدبختی بوده که گم کرده؟!برو هرجا پیداش کردی واستا که الا صاحبش داره دنبالش می گرده!
-ولش کن!
-یعنی چی؟!
-ما پیداش کردیم،پس مال خودمونه!
-مگه ما دزدیم؟!
-اینکه دزدی نیست!
-پس چیه؟!یالا!بیا با هم بریم!
-اخه این تنها نیس که!
-چیز دیگه م هس مگه؟!
-اره !اینم هس!
«دوباره دست کرد تو جیبش و یه سوئیچ از توش دراورد!»
-این دیگه چیه؟!
-سوئیچ ماشینه!فکر کنم سوئیچ پراید مشکیه!
-از کجا می دونی؟!
«یه ان نگاهش کردم که خندید و گفت»
-برای اینکه هردوش رو خودم برات خریدم!
«مات شدم بهش که صورتم رو بوسید و گفت»
-قابل زن خوب و قشنگ رو نداره!
-رضا!
-جون رضا!
-گیجم کردی!تورو خدا اینا چیه؟!
-این یکی یه انگشتر الماسه و اون یکیم یه پراید!
-اخه از کجا؟!چطوری؟!
-خدا! خدا برامون خواسته !بیا نیگاش کن!
«دستم رو کشید و منم روپوشم رو برداشتم و دنبالش رفتم که دیدم تو پارکینگ مون یه پراید مشکی پارک شده!»
-قشنگه؟!
-تو رو خدا مال خودمونه؟

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Friday 04 March 2011, 02:03
ارسال: #87
RE: پس کوچه های سکوت
اره به جون تو!باور نمی کنی؟!
«با ریموت بازش کرد و دستم رو گرفت برد جلو و گفت»
-بشین توش!مبارکت باشه!
«باورم نمی شد!درش رو باز کردم که دیدم یه کاغذ رو صندلی شه!برداشتم که دیدم رضا روش نوشته"در خانه ی ما رونق اگر نیست صفا هست"
برگشتم و نگاهش کردم!تو چشماش یه دنیا صفا بود!پریدم و ماچش کردم و گفتم»
-احتیاج به این چیزا نبود!من همینطوریم دوستت دارم!
«بعد نشستیم تو ماشین و انگشتر رو دراوردم!چه انگشتری!یه ان رفتم تو فکر اون یکی که سهیل کثافت بهم داده بود!داشتم شک میکردم که توجعبه ش کاغذ خریدش رو دیدم!خیلی گرون خریده بودش!»
-رضا!چقدر گرون!
-پیش تو بی ارزشه!دستت کن دیگه!
-بیا تو دستم کن!
«دستم رو گرفت و انگشتر رو کرد تو انگشتم و بعد دستم رو ماچ کرد و گفت»
-خیلی دوستت دارم افسانه!ایشالا خدا بهم می ده،صد برابر اینا رو برات می خرم!
«کار شرکت شون گرفته بود.لوازم کامپیوتری وارد می کردن!برای خودمم عجیب بود که چطور یه مرتبه رضا اینطوری شده بود!انگار یه دفعه ذهن اقتصادیش شروع به کار کرده بود!
سال بعدش یه اپارتمان شصت متری خریدیم.طفلک مثل پروانه دورم می گشت!هرچی می خواستم ،هنوز نگفته برام فراهم می شد!واقعاً که خوشبخت بودیم!گذشته از مسئله ی بچه هیچی تو زندگی مون کم نداشتیم!
کم کم رابطه م با پدرمم خب شده بود!ده روزی یه بار،دوهفته ای یه بار با رضا می رفتیم خونه ش.البته جلو رضا با من خیلی خوب بود اما تنها که بودم،نه!باهام حرف نمی زد!هنوز باهام قهر بود!
یه چند وقتی گذشت.داشتیم پول جمع می کردیم که خونه مون رو عوض کنیم!تقریباً دو سال بعد بود.رضا واقعاً کار می کرد!شب و روز!با عشق کار می کرد!منم واقعاً عاشقش بودم!
خلاصه حدود دو سال بعد اپارتمان مون رو گذاشتیم برای فروش و بعد از اینکه فروختیمش،یه مقدارم گذاشتیم روش و یه صد متری شیک تو یه جای خب خریدیدم و ماشین مونم عوض کردیم!
رضام همون شرکت رو پنجاه درصد شریک شد!یعنی تو سرمایه شریک شد!دیگه جز یه بچه از خدا هیچی نمی خواستم!
زندگی به کامم شده بود!با پدرمم دیگه اشتی کرده بود.یعنی اون وقتی دیده بود که سر خونه و زندگیم هستم،دیگه گذشته رو فراموش کرده بود و باهام حرف می زد و تقریباً مثل گذشته شده بود و هی ازمون می خواست که بچه دار بشیم!ماهام هی براش بهانه می اوردیم که فعلاً زوده و حالا حالاها وقت هست!
دردسرت ندم!
چند وقت بعد،یه روز که رضا رفته بود سر کار و من داشتم خونه رو نظافت می کردم،پدرم از شرکت زنگ زد!»
-الو!افسانه؟!
-سلام باب جون!چطورین؟!چه عجب یاد من کردین؟!
-سلام،خوبی؟
-خیلی ممنون!خوبم!
-رضا جون چطوره؟!
-اونم خوبه،سلام می رسونه!
-شرکته؟!
-بعله!کاریش دارین؟!
-نه،سلام بهش برسون!-چشم راستی بابا جون چرا یه شب تشریف نمی ارین اینجا؟!
-شماها دعوت کنین تا منم بیام!
-شما که دیگه دعوت لازم ندارین!منزل خودتونه!همین شب جمعه منتظرتونم!
-حالا با هم صحبت می کنیم.راستی اون دوستت کی بود؟!
-دوستم؟!
-اره!همونکه چند سال دبیرستان با هم بودین و رفت امریکا!اسمش ساناز بود دیگه؟!
-ساناز؟!اهان!خب؟!
-برگشته ایران.دیشب زنگ زد!خیلی دلش می خواست تو رو ببینه!شماره ت رو بهش دادم!انگار بهت زنگ نزده؟!
-نه!
-خب حتماً می زنه!
-کی برگشته؟!
-گفت چهار پنج روزه اومده!در هر صورت گفتم بهت یه خبری بدم!
-خیلی ممنون!پس شب جمعه یادتون نره!
-باشه،باشه!به رضا جون خیلی سلام برسون!
-چشم بزرگی تونو می رسونم!
-فعلاً خداحافظ.
-خداحافظ بابا جون!ممنون!
«تلفن رو قطع کردم!ساناز یکی از دوشتام بود که تو دبیرستان با هم بودیم!دختر خیلی بدبختی بود!اونم پدر و مادرش از همدیگه جدا شده بودن و خیلی سختی می کشید!فقط شانسی که اورد،یه شوهر براش پیدا شد که تو امریکا زندگی می کرد!از خودش ده دوازده سال بزرگتر بود اما ساناز به خاطر وضع مالی بدشون مجبور شد با پسره ازدواج کنه.بعدشم رفت امریکا.طفلک حتی دیپلمش رو هم نتونست بگیره!یکی دو تا نامه برام نوشت و بعدش ارتباط مون قطع شد.یعنی جواب نامه م رو نداد!خیلی دلم می خواست ببینمش!
خلاصه یکی دو روزی گذشت یه روز نزدیک ظهر بود که تلفن زنگ زد!یه دختر بود!»
-الو!
-بفرمائین!
-افسانه خانم؟!
-شما؟!
-خودتون هستین؟
-بعله شما؟!
-گوشی چند لحظه!
«یه خرده بعد گوشی رو یکی دیگه گرفت!صدای یه مرد بود!یه صدای جاافتاده!»
-الو!
-بعله؟!
-افسانه؟!
-شما؟!
-منو نمیشناسی؟
-خیر به جا نمی ارم!
-من سهیلم!
«انگار بهم برق وصل کردن!یه ان خشکم زد!اصلاً نمی دونستم چیکار باید بکنم!تنها کاری که کردم گوشی رو گذاشتم سر جاش!
همچین ترسیده بودم که نمی تونستم لرزش دستام رو کنترل کنم!
تند رفتم تو اشپزخونه و یه لیوان اب برای خودم ریختم که دوباره تلفن زنگ زد!نمی فهمیدم باید چیکار کنم!می دونستم اونه اما با خودم می گفتم نکنه رضا باشه!
هفت هشت ده تا زنگ خورد و قطع شد!نشستم رو یه صندلی!دوباره زنگ زد!خدایا چیکار باید می کردم!زود بلند شدم و دوشاخه رو از تو پریز کشیدم بیرون!رفتم یه لیوان دیگه اب خوردم و فکر کردم!نمی شد که همه ش تلفن رو قطع کنم!بالاخره چی؟!وقتی رضا برگشت چی؟!اگه اون موقع زنگ بزنه که دیگه واویلا!
تند دوشاخه رو زدم تو پریز که یه لحظه بعد بازم تلفن زنگ زد!دستام داشت می لرزید!اروم گوشی رو برداشتم!»
-الو!افسانه!
-چی می خوای از جونم؟!
-هیچی چرا انقدر ترسیدی؟!
-من اصلاً نترسیدم!فقط عصبانیم!وقتی اسم تو می اد حالم به هم می خوره!
-چقدر لطف داری!
-تلفن منو از کجا پیدا کردی؟!
-چه پدر خونگرمی داری!تا ادم دوسه تا جمله باهاش حرف می زنه و تمام اطلاعات رو منتقل می کنه!
«فهمیدم این کثافت یه دختر رو که احتمالاً همین بود که اول با من حرف زد به جای ساناز جا زده!جریان سانازم خودم قدیم بهش گفته بودم!»
-گوش کن ببین چی می گم!من شوهر دارم! عاشقشم هستم!برو دنبال کارت!دیگه م اینجا زنگ نزن!فهمیدی چی می گم؟!
-چرا انقدر ناراحت می شی؟!به خدا انقدر خوشحال شدم وقتی ............

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Friday 04 March 2011, 02:04
ارسال: #88
RE: پس کوچه های سکوت
فهمیدم شوهر کردی و زندگی خوبی داری!
-اگه راست می گی،کاری به کارم نداشته باش!
-یعنی انقدر ازم متنفری؟!
-بیزارم ازت!
-من می خواستم فقط یه تبریک بهت بگم!
-لازم نکرده!دیگه اینجا زنگ نزن!
-گوش کن افسانه!من قفط می خواستم یه بار ببینمت!همین!
-فکرشم از سرت بیرون کن!من یه زن شوهر دارم!می فهمی معنی این چیه؟!اگه شوهرم بفهمه حتماً می کشدت!
-اووه!یعنی انقدر خشنه؟!
-تو رو خدا دیگه ازارم نده!همون کار که باهام کردی بسه!تو رو خدا،تو رو اون کسی که می پرستی بذار زندگیم رو بکنم!
«اینو گفتم و تلفن رو قطع کردم که دوباره زنگ زد!این دفعه وقتی گوشی رو برداشتم فریاد زدم و گفتم»
-برو گم شو دیگه !به خدا ازت شکایت می کنکم پدرت رو دربیارن!حیوون!من شوهر دارم!
-گوش کن افسانه!می دونی اگه شب دوسه بار تلفن بزنم خونه تون و قطع کنم چی می شه!بلافاصله شوهرت شک می کنه!اون وقت وامصیبتا!
«کثافت بعدش زد زیر خنده!»
-اخه چرا می خوای اینکارو بکنی؟!برای تو که دختر قحط نیست!چرا می خوای زندگی منو از هم بپاشی؟!ظلمی که در حقم کردی کافی نبود؟!
-به خدا این دفعه می خوام ازت عذر خواهی کنم!می خوام حلالم کنی!
-باشه!باشه!من حلالت کردم1اصلاً م ازت ناراحت نیستم!فقط دست از سرم بردار!
-باید یه جا ببینمت!یه چیزایی هست که باید بهت بگم!
«صداش خیلی عجیب شده بود!گرفته و شل!»
-سهیل تو رو خدا این کارو نکن!
-فقط پنج دقیقه1هرجا که تو خواستی!
-نه!نه! من شوهر دارم کثافت!
-قطع نکن!
-برو گمشو!
«تلفن رو قطع کردم!داشتم سکته می کردم!نمی دونستم چیکار کنم!یه ان اومد تو فکرم که زنگ بزنم به پدرم اما گفتم نه!خطرناکه!عاقبت خوبی نداره!
دوئیدم تو اشپزخونه و یه ارمبخش خوردم.خدا می دونه چه حالی داشتم!چشمم همه ش به تلفن بود . گوشم به زنگش!دستگاه تلفن برام شده بود مثل هیولا!وقتی نگاهش می کردم بدنم از وحشت می لرزید!
چند دقیقه گذشت و خبری نشد!یعنی دیگه زنگ نزد!نیم ساعت دیگه رو هم با وحشت و ترس گذروندم!بازم خبری نشد!با خودم گفتم حتماً وقتی اینطوری باهاش حرف زدم ترسیده و شایدم ناامید شده!شایدم دلش سوخته و دست از سرم برداشته!
یه ساعت دیگه م گذشت و تلفن زنگ نزد!کمی اروم شده بودم و خیالم راحت که یه مرتبه زنگ در رو زدن!مثل چی از جام پریدم!یعنی کی می تونست باشه؟!نکنه اومده باشه دم در؟!
یواش از پنجره بیرون رو نگاه کردم!یه مرد حدود پنجاه ساله بود.رفتم ایفون رو جواب دادم!»
-بعله؟!
-اژانس هستم خانم.یه بسته براتون اوردم!
-بسته ؟!از کی؟!
-نمی دونم والا!
«یه کمی فکر کردم و بعد گفتم»
-صبر کنین الان می ام.
«تند روپوش و روسری م رو برداشتم و رفتم پایین و لای در رو باز کردم.یه بسته ی کوچیک بود.راننده هه از لای در داد بهم و خداحافظی کرد و رفت!تند اودم بالا و سریع بازش کردم!یه نوار بود!یه نوار ویدئو!داشتم این ور و اون ورش رو نگاه می کردم که تلفن زنگ زد!مغزم داشت منفجر می شد!گوشی رو برداشتم و تا خواستم چیزی بگم که گفت»
-فیلم قشنگی یه!نگاش کن !تنهایی!
«بعد قطع کرد!مثل برق رفتم و ویدئو و تلویزیون رو روشن کردم و نوار رو گذاشتم!وای خدا جون!
(سکوت)
-اروم باش!اروم باش!
(صدای گریه)
-برام دیگه همه چی تموم شده بود!بی شرف حرومزاده نمی دونم چه طوری ازم فیلمبرداری کرده بود!یعنی نمی دونم که معلومه دیگه!
وقتی بیهوش اونجا رو کاناپه افتاده بودم و هیچی تنم نبود،ازم فیلمبرداری کرده بود!جای هیچ انکاریم نبود!انقدر فیلم واضح بود که هیچ جوری نمی شد زد زیرش!
نشستم به گریه کردن که تلفن زنگ زد!همونجور گریه کنون تلفن رو برداشتم»
-حالا دیدی اگه می خواستم اذیتت کنم برام چه اسون بود؟!
-تو رو خدا سهیل!جون همون مادرت که دوستش داری!جون...
-چرا گریه می کنی؟!منکه کاری باهات ندارم!
-تو نمی فهمی داری چیکار می کنی!من نابود می شم!زندگیم از هم می پاشه!
-من فقط می خوام ده دقیقه ببینمت!همین!بعدش اصل نوارم بهت می دم!
-منو ببینی برای چی؟
-هیچی!فقط ازت عذرخواهی کنم!دلمم برات تنگ شده!می خوام ببینم چه شکلی شدی!
-تو رو خدا این کارو نکن!تو رو قران این کارو نکن!من بعد از اون جریان خیلی سختی کشیدم سهیل!ابروم رفت!دیگه نذار بیشتر از این بدبخت بشم!اگه شوهرم بفهمه با یه مرد غریبه رفتم بیرون حتماً منو می کشه!
-از کجا بفهمه؟!ده دقیقه بیرون رفتن که چیزی نیس!
-من می دونم که همین ده دقیقه نیست!
-به جون خودت فقط همینه!
«یه خرده ساکت شدم و فقط گریه کردم!گریه و فکر!فکر برای گرفتن تصمیم!»
-افسانه!
-چیه؟!
-بیا به این ادرس که بهت می دم!
-تو گفتی که یه جا بیرون همدیگه رو ببینیم!
-بیرون که بدتره!ممکنه یه اشنایی چیزی ببیندمون!
«بازم ساکت شدم که گفت»
-یادداشت کن!
«ادرس رو گفت.یه جا طرف خیابون جمهوری بود!»
-من می ام همون دم در!تو خونه نمی ام!بهت گفته باشم!
-نترس!من چیزی ازت نمی خوام که لازم باشه بیای تو خونه!
-پس چی می خوای اخه؟!
-هیچی بابا!یه خرده دستم تنگه!اگه داری یه مقدار پول برام بیار!

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Friday 04 March 2011, 02:06
ارسال: #89
RE: پس کوچه های سکوت
تازه فهمیدم جریان چیه!داشت ازم اخاذی می کرد!»
-پول؟!
-اره!تو یه معامله ضرر کردم الان احتیاج به پول دارم!
-داری ازم حق السکوت می گیری؟!
-این حرفا چیه؟!تو بالاخره یه روزی دوست من بودی!حالا یه کمکی به دوستت بکن!
-دوست؟!تو از صد تا دشمنم بدتری!
-باز شروع نکن!
-وضع مالی ما خوب نیست!
-خونه تون که جای خوبیه!
-با قرض و قوله و وام خریدیم!شوهرم از صبح تا شب کار می کنه و زحمت می کشه!مثل تو نیس که نون حروم بخوره!
-فعلاً سیصد تومن برام جور کن!
-سیصد تومن ؟!سیصد هزار تومن؟!
-گوش کن افسانه!ارزش این فیلم بیشتر از ایناس!خیلی ا حاضرن بیشتر از این پول بدن و بلیت تماشای این فیلم رو بخرن!برای تو که خیلی خیلی بیشتر ارزش داره!می فهمی چی میگم؟!فردا صبح ساعت ده منتظرتم!دیر نکنی که یه اژانس دیگه ممکنه همین فیلم رو شب بیاره برای شوهرت!
«تا اومدم حرف بزنم که تلفن رو قطع کرد!دوباره نشستم به گریه کردن!خدایا چه غلطی بکنم!خدایا منکه الان سر خونه و زندگی م هستم و به شوهرم وفادار!چرا باید اینطوری بشه؟!درسته که چند سال پیش یه اشتباهی کردم اما نمی فهمیدم و بزرگ تر درست و حسابیم نداشتم!خدایا چیکار کنم؟!»
(سکوت)
«اون روز تا رضا بیاد،ده بار گریه کردم!انقدر فکر کردم که کغزم داشت می ترکید!اما جز رفتن چاره ای نداشتم!
بالاخره ،فردا صبحش یه مقدار پول که تو خونه داشتم برداشتم و با یه زنجیر طلا و از خونه رفتم بیرون و یه تاکسی گرفتم و رفتم به همون ادرسی که داده بود!
تو راه فقط دعا می کردم که یه جوری بشه این پولا رو با زنجیر بهش بدم و فیلم رو بگیرم و بیام اما از کجا معلوم که یه کپی بهم نده و دوباره ازم پول نخواد؟!
نمی دونستم چیکار باید بکنم!به خدا همه ش ارزوی مرگ می کردم!هرچقدر که به اون ادرس نزدیک تر می شدیم انگار یکی گلوم رو گرفته بود و بیشتر فشار می داد!داشتم دیگه خفه می شدم!
بالاخره رسیدم.یه کوچه ی فرعی بود،پایین تر از سه راه جمهوری بود.از تاکسی پیاده شدم و دنبال پلاکش گشتم.یه خونه اجری رو پیدا کردم.خیلی قدیمی!زنگ طبقه ی اخرش رو زدم که یه خرده بعد خودش جواب داد!»
-کیه؟!
-منم!
-بیا بالا!
-نه تو بیا پایین!
-در رو می زنم،خواستی بیا بالا،نخواستیم برو!
«در رو باز کردم و سرم رو انداختم پایین و تند رفتم بالا!مخصوصاًمی خواستم کسی صورتم رو نبینه،هرچند که یه عینک بزرگ زده بودم و روسری روهم تا اونجا که می شد کشیده بودم تو صورتم!
تند رفتم بالا.چه راه پله هایی؟!درب و داغون!معلوم بود که وضع مالی ش خیلی خرابه که اومده اینجا رو اجاره کرده!
وقتی رسیدم طبقه ی اخر،دیدم در رو باز گذاشته.همونجا ایستادم و اروم صداش کردم که اومد جلو در!مات شدم بهش!داغون شده بود!موهای جلو سرش کمی ریخته بود و بغل پیشونی شم سفید!لاغر لاغر!فهمیدم چی شده!معتاد شده بود!انگار ته دلم قند اب کردن!به سزای عملش رسیده بود کثافت!»
-بیا تو!
-نه!همینجا خوبه!
-قدیما هر چی می گفتم گوش می کردی!
-فکر می کردم ادمی!
-هیچی بهت نمی گم،دور ور ندار!
-توام فکر نکن یه نوار دست ته می تونی هر غلطی بکنی!بالاتر از سیاهی رنگی نیست!اخرش اینه که خوم رو بکشم!توام برو نوار رو به هرکی می خوای نشون بده!اما قبل از اینکه خودمو بکشم،کاری می کنم که توام بیفتی زندان!
«یه مرتبه نرم شد و گفت»
-به جون مادرم کاری باهات ندارم!فقط اینجا درست نیس با هم حرف بزنیم!اصلاً بیا تو و بذار در وا باشه!خوبه!
«اروم رفتم تو و در رو باز گذاشتم.یه اپارتمان که چه عرض کنم،دو تا اتاق بود با یه سوراخ مثل اشپزخونه و یه در بسته که احتمالاً دستشویی و حموم و این چیزا بود!کف شم موزائیک بود و یه میز با چهار تا صندلی و یه یخچال کهنه ی کوچیک!»
-بیا بشین!
«رفتم یه صندلی رو کشیدم نزدیک در و نشستم که گفت»
-یاد قدیم به خیر!چه روزایی بود؟!
-گند و مزخرف!مثل خودت!معتاد شدی؟!
«نگاهم کرد و یه سیگار دراورد و روشن کرد.یه سیگار ایرانی بود!»
-کارت به کجاها کشیده!این سزای ادم نامرده!الانم داری همون نامردیا رو می کنی!
-پول اوردی؟
-اره اما از کجا معلوم که از رو نوار چند تا دیگه م کپی نکرده باشی؟!
-توام فکر کردی من مادرزاد حق السکوت بگیرم؟!
-تو مادرزاد خیلی کاره هستی!
«یه پک به سیگارش زد و نگاهم کرد و گفت»
-کو پول؟
-نوارا کجاس؟
-همه ش یه دونه هس!
-از کجا معلوم؟!
-می خوای به چی برات قسم بخورم؟
-بهت اعتماد ندارم!
-دیگه مشکل خودته!بده من پول رو!
«مجبوری از تو کیفم پولا رو دراوردم و انداختم رو میز که یه نگاهی بهش کرد و گفت»
-بقیه ش؟!
«زنجیر طلا رو هم دراوردم و انداختم رو میز و گفتم»
-بگیر حرومت باشه!
-اینا که سیصد تومن نمی شه!
ندارم!نمی فهمی؟!
-به من مربوط نیس!
-ارث بابات رو که نمی خوای !نوارا رو بده!
-گفتم کمه!
-همینی که هست!بیشتر ندارم!اینارو هم اگه شوهرم بفهمه فاتحه م خونده س!
«یه نگاهی بهم کرد و پول و زنجیر رو برداشت و یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت»
-دیگه دوستم نداری؟
-می خوام سر به تنت نباشه!نوارا رو بده وگرنه جیغ می کشم ا!
-بکش! بعدش فکر می کنی چی میشه؟!من اب از سرم گذشته!چه اینجا چه زندان!حداقل اونجا بهمون یه غذای حسابی می دن!
-خیلی بیچاره شدی نه؟!نوارا رو بده!
«بلند شد رفت تو اون اتاق و یه خرده بعد با یه نوار برگشت و گذاشتش رو میز!»
-از کجا معلوم همین یه نواره؟!
-به جون خودت همینه!
-به جون خودت!اصلاً معلوم نیست همین یکیم باشه!
-خب برو بذارش تو ویدئو ببین!
-کجاس؟!
-تو اتاق!برو ببین که مطمئن بشی!
«بلند شدم و رفتم طرف اتاق.از همون بیرون نگاه کردم.چیزی معلوم نبود.دو قدمرفتم جلوتر تو چهارچوب در که دیدم این طرف اتاقم چیزی نیست!یه تختخواب بود و یه میز کوچولو که روش یه........

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Friday 04 March 2011, 22:15
ارسال: #90
RE: پس کوچه های سکوت
تنگ اب بود و یه خربزه و یه چاقو که فرو رفته بود تو خربزه !تا برگشتم طرفش که دیدم در خونه رو بست و اومد طرفم !
- جلو نیا کثافت !
- بیخود ادای نجیبا رو در نیار!یادت رفته با هم چیکارا کردیم ؟!حالا برای من نجیب شدی؟!
«تا اومدم برم اون طرف میز که پرید جلو و هلم داد تو اتاق!همچین هل داد که وسط اتاق خوردم زمین !تا بلند شدم از پشت موهامو گرفت و پرتم کرد طرف تختخواب!زدم زیر گریه و گفتم »
- تو رو خدا سهیل !تو رو قران !تو رو هرکی می پرستی !من شوهر دارم !بازم برات پول می ارم !مگه پول نمی خوای؟!
- اونم برام می اری!تازه اولشه !
- سهیل!این کارو نکن !ببین سزای اون دفعه ت رو چه جوری پس دادی!من الان دیگه شوهر دارم !برای تو دختر قحط نیست !پولم که گفتم برات می ام !دیگه این کارو نکن !
- نترس ازت چیزی کم نمیشه !
- اگه این کارو با من بکنی،بعدش مطمئن باش خودمو می کشم !اون وقت چه نفعی برای تاو دارم !اینطوری می تونم برات پول بیام که بری با هر کس دیگه که خواستی اینکارو بکنی!چه فرقی برای تو میکنه ؟!
- تو یه چیز دیگه ای !
- سهیل جون مادرت !تو رو علی قسم !نه سهیل !نه !
«مثل حیوون شده بود و هیچی نمی فهمید !خیلیم زورش زیاد بود و حریفش نمی شدم !نمیتونستم جیغ بکشم و کمک بخوام چون بعدش همه چی برام تموم می شد !»
(سکوت)
«یه مرتبه نمی دونم چرا دست از تقلا برداشتم !یه دفعه یه احساس ارامش کردم !دراز کشیدم رو تخت !اونم یه خنده ای کرد و اومد رو تخت !اروم دستم رفت طرف میز و چاقو رو از تو خربزه در اوردم !اصلا نفهمید !حواسش نبود !یه لحظه به خودم گفتم خدا جون منو ببخش!دارم از ناموسم دفاع میکنم !از ناموس شوهرم !
زیر چشمی یه نگاه به چاقو کردم !از این چاقو های میوه خوری کوچیک بود !اومدم بزنم به بازوش که متوجه شد و خودشو کشید عقب که رفت تو گردنش و یه فریاد زد و خون از گردنش پاشید بیرون !از رو تخت هلش دادم پایین و بلند شدم !دستش رو گرفته بود رو گردنش و هی دور خودش می پیچید !حال اون موقعم خیلی برام عجیب بود !خیلی خونسرد ایستاده بودم و نگاهش میکردم !همونجور که گردنش رو گرفته بود و رو زمین این ور و اون ور میغلتید ،با یه صدای بد که خر خر می کرد می گفت که تلفن بزنم به اورژانس!منم خیلی خونسرد بهش گفتم نوارا کجاست ؟!بی شرف تو اون حالم نمی خواست بگه !خواستم در رو روش ببنئم که مجبور شد بگه !تو همون میز کوچولوئه بود !با چشم بهش اشاره کرد!مشوش رو کشیدم بیرون !حرومزاده شیش تا نوار اونجا داشت !برشون داشتم و بهش گفتم »
- دیگه چی؟!بازم هست یا نه ؟!راست بگو وگرنه ولت میکنم که بمیری!
«با همون صدای خر خر التماس کنون گفت که هموناس فقط!خودمم حدس میزدم که فقط همونا باشه !
رفتم سر تلفن که متوجه شدم چاقو هنوز دستمه !زود از تو کیفم دستمال در اوردم و چاقو رو گذاشتم لاش و گذاشتم تو کیف !یه مقدار از لباس و گردن و صورتمم خونی شده بود !رفتم تو اشپزخونه و شستم و پولا و زنجیر رو از رو میز برداشتم و بعدش تلفن زدم به اورژانس و گفتم اینجا یکی خودکشی کرده و داره ازش خون می ره !پرسیدن تو کی هستی ؟!گفتم یه دوست که میخوام کمکش کنم اما نمیخوام تو دردسر بیفتم !زود ادرس رو دادم و برای اخرین بار نگاهش کردم !واقعا داشت تو خون خودش پر پر می زد !
تند از خونه اومدم بیرون و سر کوچه یه تاکسی گرفتم و نزدیک خونه پیاده شدم و بقیه راه رو پیاده رفتم !تا رسیدم خونه و لباسامو در اوردم و گذاشتم تو یه کیسه زباله و یه لباس دیگه پوشیدم و اومدم بیرون و رفتم دو سه تا کوچه پایین تر و کیسه زباله رو انداختم قاطی بقیه کیسه ها که یه جا سر یه کوچه گذاشته بودن . بعدش برگشتم خونه و رفتم حمام !
نیم ساعت بعد اومدم بیرون و رفتم سر نوار!سه تاش مال خودم بود و سه تا دیگه شم مال یه دختر دیگه که از مال من بدتر بود !روشم یه شماره تلفن نوشته بود و یه اسم !مرجان!حتما از اونم حق السکوت می گرفت !نوارا رو شیکوندم و بعدش سوزوندم شون !اینطوری خیالم راحت شد !انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شده بود !
زود یاد چاقو افتادم !اونم از تو کیفم در اوردم و از پنجره پرت کردم بیرون !
(سکوت)
- افسانه!
(سکوت)
- افسانه؟!
- هان !
- حالت خوبه ؟!
- اره
- بعدش چی شد ؟
- اون شب حالم خیلی بد بود !خیلی!به رضا گفتم مریضم !یه قرص خوردم و رفتم خوابیدم . تازه متوجه شده بودم که چیکار کردم !همه صحنه ها جلو چشمم بود !صبحش که رضا رفت دیگه نتونستم طاقت بیارم . عذاب وجدان ولم نمی کرد !هرچی قرص تو خونه داشتم خوردم و رفتم یه نامه نوشتم که هیچ کس مسئول مردنم نیست و به خاطر مسائلی که به شوهرم مربوط نمیشه خودکشی کردم !
شبش چشم باز کردم و دیدم تو بیمارستانم و رضا گیج و منگ بالا سرم نشسته !متاسفانه اون روز یه چیزی تو خونه جا گذاشته بوده و وقتی برگشته دیده من بی حال افتادم رو تخت ،نامه رو که خونده و بلافاصله منو رسونده بیمارستان !
در تمام مدت زندگی م با رضا فقط همون موقع بود که ازش بدم بومد!یعنی بدم نیومد !از دستش عصبانی شدم !کاشکی نجاتم نمی داد!
(سکوت)
- خب؟!
- فرداش که بهتر شدم و اجازه مرخصی بهم دادن اوار سوال بود که رو سرم خراب می شد !از یه طرف رضا و از یه طرف پدرم !اما من هیچ جوابی نداشتم که بهشون بدم !فقط همون که دکترا بهش اشاره کرده بودن به دادم رسید !افسردی روحی !هرچند که فایده نداشت !فرداش اومدن سراغم از اگاهی !
چیزی دستشون نبود !رفتن و برگشتنم به خونه سهیل رو هیچکس ندیده بود !فقط همون دختره بهشون گفته بود که سهیل با من تماس داشته و قرار بوده همدیگه رو ببینیم !می تونستم بزنم زیر همه چی اما تا اومدن همه چیز رو اعتراف کردم !
سهیل مرده بود !وقتی اورژانس می رسه دیگه دیر شده بوده !اون دخترم خواهرش بود که اونم معتاد کرده بود !
(سکوت)
- چرا اعتراف کردی؟!
- نباید می کردم ؟!
- منورم این نیست !منظورم اینه که انگیزه ت از اعتراف چی بوده؟!
- ارامش وجدان!اگه اعتراف نمی کردم بعدش دوباره دست به خودکشی می زدم!من نمیخواستم بکشمش!فقط میخواستم از خودم دفاع کنم !خودش یه مرتبه یه حرکت بی موقع کرد و چاقو رفت تو گردنش!دیگه نمیتونستم تحمل کنم !عذاب وجدان راحتم نمیذاشت !برامم فرقی نمیکرد !چه اونا می کشتنم چه خودم خودکشی میکردم !بالا تر از سیاهی که رنگی نیس!
(سکوت)
- اروم باش !دیگه تموم شده!توام زیاد مقصر نبودی!
- داری دلداری م می دی؟!من ادم کشتم !
- کشتن با کشتن فرق می کنه !
- چه فرقی داره؟
- همه نوارا رو سوزوندی؟!
- اونم دیگه فرق نمی کنه !
- چرا این یکی خیلی فرق میکنه !کاشکی یکیش رو نگه می داشتی !
(سکوت)

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  سکوت واژه ها moonlover 475 68,946 Monday 13 April 2020 01:29
آخرین ارسال: luna
  سکوت!!! ashna 622 94,985 Sunday 30 September 2018 04:30
آخرین ارسال: saye
  یک دقیقه سکوت بخاطر... neghab 11 2,219 Friday 19 February 2016 22:17
آخرین ارسال: neghab
  بشنو صدای دلتنگی مرا.......... user 5 984 Sunday 29 December 2013 12:17
آخرین ارسال: rahim
  عشق صدای فاصله هاست hanie 14 1,314 Tuesday 31 May 2011 13:51
آخرین ارسال: cris.ronal2

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Friday 18 September 2020, 21:34