خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
خطر ها و عوارض احتمالی بالا کشیدن ابرو قسمت دوم
jarahezibai jarahezibai 0 20
طراحی و توسعه دهنده full-stack
magbot magbot 0 19
روندهای طراحی وب سایت برای ایجاد وب سایت جذاب
magbot magbot 0 20
طراحی و توسعه دهنده full-stack
magbot magbot 0 17
تهیه HSE PLAN
tehcp tehcp 0 31
کار تحسین برانگیز یک راننده تاکسی با مرام قزوینی
sana sana 0 38
مظفرالدین شاه و ملکه النا ، همسر پادشاه ایتالیا ، دست در دست هم!
sana sana 0 31
محاسبه رنگ هاله انسان !!
mdark drghanei2 19 8204
تست روانشناسی سن ( بسیار نزدیک به حقیقت )
m.z drghanei2 68 9401
سئو سایت :افزایش ترافیک چه اثری در سئو دارد
toniyo drghanei2 9 1413
خطر ها و عوارض احتمالی بالا کشیدن ابرو قسمت اول
jarahezibai jarahezibai 0 23
از کتبی که خوانده ای،یه لیست بگیر!
mohsenshiri1388 mohsenshiri1388 45 9354
گزیده ای از یک کتاب(3)
mohsenshiri1388 mohsenshiri1388 720 113080
گفتگوی آزاد
admin roghayeh 2580 114740
دكوراسيون داخلي اداری شرکت بیمه و خدمات خودرو AAA
پیرامیدطرح پیرامیدطرح 0 28
ورق های استنلس استیل
shahrahan98 shahrahan98 0 41
حمل بار در اسلامشهر
hamlebar hamlebar 0 43
آنچه پس از جراحی بالا کشیدن ابرو در انتظارتان است قسمت اول
jarahezibai jarahezibai 0 37
اگه بخوای کارگاه تاسیس کنی از کجا شروع می کنی؟
tsabt tsabt 0 37
کلاد چیست و نقش آن در سرور مجازی چیست – بخش دوم
pooyany97 pooyany97 0 43
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه roghayeh 481 12508
مذاکرات ژنو!!!
دایی جان دایی جان 14 3131
اهمیت خلاق بودن در طراحی سایت
sitecode sitecode 0 42
چگونه طراحی سایت بی نظیر داشته باشیم
sitecode sitecode 0 44
ثبت طرح صنعتی چگونه است ؟
tsafir tsafir 0 36
چگونه با خرید و فروش شرکت کسب درآمد نماییم ؟
tregister tregister 0 49
کدام نوع جراحی برای من مناسب تر است؟ جراحی پلک یا جراحی بالاکشیدن ابرو؟
jarahezibai jarahezibai 0 45
بهترین مشاغل برای طراحان سایت
magbot magbot 0 48
15 ابزار CSS مبتنی بر وب برای طراحان وب
magbot magbot 0 53
چگونه مي توان از ابتلا به بواسير پيشگيري‌ كرد؟
samanarefi samanarefi 0 46
قبل از Big Bang
tree of life tree of life 10 531
کاربران تازه وارد، برای اشنایی با اعضای دیگر وارد شوید
moonlover tree of life 607 113963
مشاعره با ترانه خوانندگان 5
غزل roghayeh 463 35413
قالب وب سایت فروشگاهی فرش
sitedarr sitedarr 0 56
صنعت گردشگری در ایران
isfvisit isfvisit 0 32
جراحی بالاکشیدن ابرو
jarahezibai jarahezibai 0 64
با اخر اسم من یه اسم بنویس(2)
گلایه kianoosh 480 27874
شرح کتاب مفتاح طلاسم کنوز طلسم نامه ۲ آموزش علوم غریبه
admin Ali.JR 3 2989
گواهینامه CE
tehcp tehcp 0 56
چند اشتباه تبدیل در وب سایت و راه حل رفع آنها
magbot magbot 0 55

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
داستان سوء تفاهم(طنز)(کمی طولانی)(حال نداری نخون ولی باحاله)زمان کنونی: Thursday 27 June 2019, 08:25
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: نیما با حال
آخرین ارسال: carloss
پاسخ: 4
بازدید: 7643
 
امتیاز دهید:
  • 34 رأی - میانگین امیتازات : 2.68
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان سوء تفاهم(طنز)(کمی طولانی)(حال نداری نخون ولی باحاله)
Sunday 13 February 2011, 13:19 (آخرین ویرایش در این ارسال: Tuesday 10 March 2015 16:46 ، توسط admin.)
ارسال: #1
Wink داستان سوء تفاهم(طنز)(کمی طولانی)(حال نداری نخون ولی باحاله)
مرد از زن که به شدت احساس زیبایی می‌کرد، پرسید: ببخشید، شما "شارون
استون" نیستین؟
زن با عشوه گفت: نه... ولی...
و پیش از
آنکه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر می‌کردم. چون...
زن حرفش را
برید، ولی همه می‌گن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟
مرد قاطع گفت: نه،
همه اشتباه می‌‌کنن. به خاطر این‌که "شارون استون"، زن خوشگلیه، ولی شما
متأسفانه
اصلا خوشگل نیستین. به همین دلیل، من فکر کردم شما نباید "شارون استون"
باشین.
زن تازه فهمید که رو دست خورده، با عصبانیت فریاد کشید:
بی‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداری؟
مرد آرام گفت: چرا. ولی
اونها هیچ‌کدوم فکر نمی‌کنن که شبیه "شارون استون" هستن.
زن همچنان
معترض گفت: خب، که چی؟
مرد گفت: چون شما فکر می‌کردین که شبیه
"شارون استون" هستین، خواستم از اشتباه درتون بیارم.
زن دوباره
عصبی شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردی توضیح داد: عرض کردم که، والده من یه
همچی تصوری راجع به خودش نداره،
ولی چون شما یه همچی تصوری
دارین...
زن فریاد کشید: اصلا به تو چه که من چه تصوری دارم.
و
کیفش را برای هجوم به مرد بلند کرد. مرد خود را عقب کشید و خواست که به
راهش ادامه دهد.
اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفری هم که از
سر کنجکاوی جمع شده بودند، ترجیح می‌دادند
دعوا ادامه پیدا کند.
یک
نفر به مرد گفت: کجا؟ صبر کنین تا تکلیف معلوم بشه.
دیگری گفت: از
شما بعیده آقا! آدم به این باشخصیتی! (و به کت و شلوار مرتب مرد اشاره
کرد).
و سومی گفت: این خانم جای دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن
بر سر مرد که از او فاصله می‌گرفت، فریاد کشید: هرچی از دهنت دربیاد،
می‌گی و بعد هم مثل گاو
سرتو می‌اندازی پایین می‌ری؟
یک
نفر پرسید: چی شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان که به دنبال مرد
می‌دوید و سه، چهار نفر دیگر را هم به دنبال خود می‌کشید،
گفت: از
مزاحمت هم بدتر. مردیکه کثافت.
در کلانتری پیش از آنکه افسر
نگهبان پرسشی بکند،
زن گفت: جناب سروان! من از دست این آقا
شاکی‌ام. به من اهانت کرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد که
موهای جوگندمی‌اش را مرتب می‌کرد، چرخاند و گفت: درسته؟
مرد گفت:
من فقط به ایشون گفتم که شما شبیه "شارون استون" نیستین.
اگه این
حرف اهانته، خب بله، اهانت کردم.
افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه
می‌کرد.
زن، روسری‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر که دو رشته منحنی مو
بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگیرد.
افسر نگهبان نتوانست
نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ایشون چه مربوطه که من
شبیه کی هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه که
ایشون شبیه کی هستن؟
مرد گفت: شما اکو این؟
افسر نگهبان
گفت: اکو چیه؟
مرد گفت: منظورم آمپلی فایره که صدا رو تکرار
می‌کنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو
بده.
مرد گفت: آخه من دارم تو همین جامعه زندگی می‌کنم. چطور
می‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم
بی‌تفاوت باشم. یه پیرزنی رو
دیروز دیدم که فکر می‌کرد، سوفیالورنه. آن‌قدر طول کشید تا من حالیش
کنم
که اینطور نیست. آخرش هم فکر کنم نشد.
دیروز اتفاقا کلانتری سیزده
بودیم. پیش سروان منوچهری. به خاطر همچین شکایت مشابهی.
افسر
نگهبان که همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودکاری از جیبش درآورد و
برگه‌های بلند
پیش رویش را مرتب کرد: پس این مزاحمت برای خانم‌ها
کار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم.
گاهی وقت‌ها هم روزی دو بار.
البته فقط خانم‌ها نیستن. با خیلی از
آقایون هم همین مشکل رو دارم.
بعضی‌ها فکر می‌کنن "مارلون براندو"
هستن، بعضی‌ها فکر می‌کنن "آرنولد" هستن.
تازه فقط مسئله مشابهت با
هنرپیشه‌ها نیست.
زن آینه کوچکی از کیفش درآورد و با دستمال
کاغذی، خرده ریمل‌های زیر چشمش را پاک کرد و در حالی
که آینه را در
کیفش می‌گذاشت، گفت: یه مزاحم حرفه‌ای! خوب شد که به دام افتادی.
افسر
نگهبان گفت: البته با درایت نیروی انتظامی و تعقیب و مراقبت خستگی‌ناپذیر
بروبچه‌ها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب
البته ما شما رو هم از خودمون می‌دونیم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چایی
نخورده فامیل شدیم.
افسر نگهبان زهر متلک زن را ندیده گرفت و فریاد
زد: آشتیانی! چایی بیار.
سربازی در را باز کرد و پاهایش را به هم
کوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببین جناب سروان! من مزاحم
حرفه‌ای نیستم. فراری هم نبودم که به دام افتاده باشم. هرجا
که
تذکری داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، کلانتریش هم رفتم. به هیچ‌کس هم بدهکار
نیستم.
افسر نگهبان به تلخی گفت: بقیه حرفها تو دادگاه. و کاغذی
پیش روی مرد گذاشت
و گفت: مشخصاتتو بنویس.
مرد سریع
مشخصاتش رو نوشت و کاغذ رو برگرداند.
افسر نگهبان کاغذ را به زن
داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنویسین.
تا آشتیانی در بزند و اجازه
بگیرد، پایش را بکوبد و چای‌ها را روی میز بگذارد،
زن هم مشخصاتش
را نوشت و کاغذ را به افسر نگهبان داد.
افسر نگهبان پس از مروری
کوتاه به زن گفت: این شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر
نگهبان گفت: اگه ممکنه شماره موبایل رو هم بدین. شاید لازم بشه.
زن
خواست کاغذ را پس بگیرد که افسر نگهبان، کاغذ کوچکی را به او داد و گفت:
روی همین هم
بنویسین کفایت می‌کنه.
مرد گفت: منم لازمه
شماره موبایل بدم؟
افسر نگهبان مکثی کرد و گفت: خب بدین، اشکال
نداره.
مرد گفت: آخه من موبایل ندارم.
افسر نگهبان
دندانهایش را به هم سایید: پس چرا می‌پرسی؟
مرد گفت: می‌خواستم
ببینم اشکالی نداره من موبایل ندارم؟ آخه از قوانین بی‌اطلاعم، اینه که...
افسر
نگهبان گفت: نه، اشکالی نداره. و به زن گفت: علت شکایت رو چی بنویسم؟
و
به جای زن، مرد جواب داد: بنویسین من به ایشون تهمت زده‌ام که شبیه "شارون
استون" نیستین.
و به زن گفت: اگه اهانت دیگه‌ای به شما کرده‌ام،
بگین.
زن گفت: خب این خودش یه جور مزاحمته دیگه.
مرد گفت:
ولی شما به من گفتین: بی‌شرف، کثافت، گاو و حرف‌های دیگه که حالا بعد من در
شکایتم
مطرح می‌کنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع
عصبانی بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا باید چه کار کرد؟
افسر
نگهبان گفت: پرونده که تکمیل شد، می‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضی حکم
می‌ده.
مرد پرسید: در مورد این‌که ایشون به "شارون استون" شباهت
داره یا نداره قضاوت می‌کنن؟
و با خود ادامه داد: کار قاضی هم
واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزدیک بررسی کنه.
افسر نگهبان گفت:
نخیر، در مورد اهانت و ایجاد مزاحمت شما قضاوت می‌کنن. و به ساعتش نگاه
کرد و
گفت: ضمنا حالا دیگه وقت اداری تموم شده.
شما امشب
اینجا می‌مونین تا فردا صبح راهی دادگاه بشین.
مرد به زن گفت: من
حالا که بیشتر دقت می‌کنم، می‌بینم در قضاوتم اشتباه کرده‌ام. شما خیلی هم
بی‌شباهت
به "شارون استون" نیستین.
زن گفت: واقعا می‌گین؟!
مرد
گفت: واقعا. اگه این شباهت وجود نداشت، چرا من از میون این همه هنرپیشه،
اسم
"شارون استون" رو آوردم؟!
زن گفت: خیلی‌ها بهم می‌گن. آرزو دارم
یه بار با "شارون استون" روبه‌رو بشم، ببینم خودش چی میگه.
مرد
گفت: اون هم حتما به این شباهت اعتراف می‌کنه.
زن به افسر نگهبان
گفت: من می‌خوام شکایتمو پس بگیرم.
واقعا حوصله دادگاه و دردسر و
این حرفا رو ندارم. این کاغذارو هم پاره کنین بریزین دور.
افسر
نگهبان گفت: نمی‌شه. قانون وظیفه خودشو انجام می‌ده.
زن با تعجب
پرسید: وقتی من از شکایتم صرف‌نظر کنم.؟
افسر نگهبان گفت: باشه.
تکلیف قانون چی می‌شه؟
مرد گفت: قانون که شماره موبایل ایشون رو
داره.
افسر نگهبان نشنیده گرفت و به زن گفت: مشکله. ولی خودم یه
جوری حلش می‌کنم.
مرد از جا بلند شد که برود. قبل از رفتن، رو کرد
به افسر نگهبان و گفت: یه سؤالیه که از اول که آمدیم
اینجا تو ذهنم
موج می‌زنه، می‌شه بپرسم؟
افسر نگهبان در حالی که کاغذها را پاره
می‌‌کرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: می‌خواستم بپرسم شما "شرلوک هلمز"
نیستین؟
نقل قول
Tuesday 10 March 2015, 16:47
ارسال: #2
RE: داستان سوء تفاهم(طنز)(کمی طولانی)(حال نداری نخون ولی باحاله)
محتوای تاپیک (داستان سوء تفاهم(طنز)(کمی طولانی)) بازیابی شد

سربلند باد ایران همیشه سرافراز
نقل قول
Tuesday 06 November 2018, 10:30
ارسال: #3
RE: داستان سوء تفاهم(طنز)(کمی طولانی)(حال نداری نخون ولی باحاله)
مشاهده لینک
[font=Arial,sans-serif][/font]
مشاهده لینک
[font=Arial,sans-serif][/font]
[font=Times New Roman,serif].[/font]


[font=IRANSans,serif]


[/font]
مشاهده لینک
[font=Arial,sans-serif][/font]
مشاهده لینک
[font=Arial,sans-serif][/font]
مشاهده لینک [font=Times New Roman,serif][/font]
مشاهده لینک
[font=Arial,sans-serif][/font]
[font=Arial,sans-serif] مشاهده لینک [/font]
[font=Arial,sans-serif][/font]
[font=Arial,sans-serif] مشاهده لینک [/font]
نقل قول


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستان سه باغ گل moonlover 1 1,070 Monday 15 August 2016 15:25
آخرین ارسال: saharamid
  داستان های کوتاه leila kian 22 4,561 Wednesday 22 June 2016 12:40
آخرین ارسال: leila kian
  داستان‌های خواندنی؛ بی دست و پا reeraa 0 541 Monday 29 June 2015 14:04
آخرین ارسال: reeraa
  داستان خلقت زن !!!!! سکوت قلب 0 687 Tuesday 19 May 2015 19:37
آخرین ارسال: سکوت قلب
  داستان سیاست....... aziz65 0 441 Tuesday 10 February 2015 13:56
آخرین ارسال: aziz65

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Thursday 27 June 2019, 08:25