خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
بازسازی باغ و ویلا
بیلدیکو بیلدیکو 0 11
بازسازی خانه
بیلدیکو بیلدیکو 0 8
بازسازی آشپزخانه
بیلدیکو بیلدیکو 0 8
بازسازی سرویس بهداشتی
بیلدیکو بیلدیکو 0 8
بازسازی خانه های قدیمی روستایی
بیلدیکو بیلدیکو 0 8
بازسازی آپارتمان
بیلدیکو بیلدیکو 0 8
مشاعره با ترانه خوانندگان 5
غزل luna 469 43472
با اخر اسم من یه اسم بنویس(2)
گلایه iljimae200 486 34663
نکاتی ارزشمند در مورد "سلامتی"
tree of life tree of life 0 27
الان داری چه آهنگی گوش میدی ؟
moonlover tree of life 507 100876
اخرین اس ام اسی که دادین چی بوده ؟
sana tree of life 597 40341
سرور اوبونتو چیست و کاربردهای آن در دنیای امروز
webpouyanii webpouyanii 0 22
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه luna 533 23319
نرم افزار حسابداری سپیدار
agahhesab agahhesab 0 38
دانلود کتاب آشنایی با علم اسامی ،علوم غریبه $
admin 102falah 1 2136
طراحی سایت شرکتی
sitecode sitecode 0 39
رفیـــق , تولدت مبارکــــــــ ♥
گلایه luna 43 11036
داری؟نداری؟ (5)
moonlover iljimae200 441 17083
کاربرد سوئیچ شبکه چیست ؟
azade1992 azade1992 0 37
تنگه بسفر استانبول چه جذابیت‌هایی دارد؟
nopardaz sansa 1 89
آموزش افزایش برد بلوتوس-100% تضمینی
aria mom1363 4 3388
دانلود کتاب خود آموز علوم غریبه -میر داماد کبیر- جلد دوم
admin admin 107 821
معرفی کتاب موفقیت و هدفگذاری
yeksho yeksho 0 37
حرف های تکراری ما
moonlover luna 497 71053
سرور اوبونتو چیست و کاربردهای آن در دنیای امروز
pouyanweb98 pouyanweb98 0 37
مرا به گریه میار ...
round_robin reeraa 118 13785
دل...
گلایه reeraa 191 27195
آه!
jet li reeraa 28 3234
چه کسی . . . .
jet li reeraa 3 596
دلــنوشتــــه (2)
roshanak.m reeraa 158 29853
مهم ترین کاربرد و فایده گلوتن
lemonn lemonn 0 41
مراقبت های مهم بعد از عمل بینی
sinaarya sinaarya 0 44
اسرار اعجاب انگيز فنگ شويي
nevisande20 nevisande20 0 44
بهترین شرکت طراحی سایت
sitecode sitecode 0 51
دانلود کتاب نقش سلیمانی $
admin mhbmhb55 2 788
گزیده ای از یک کتاب(3)
mohsenshiri1388 mhbmhb55 741 128529
گفتگوی آزاد
admin anis.com 2626 144954
نفر قبلی رو توی یک کلمه توصیف کن؟ (1)
مونا luna 335 27434
دانلود کتاب نقش سلیمانی $
admin 102falah 2 1266
کاربرد سرور مجازی میکروتیک و مزیت های آن
webpouyanii webpouyanii 0 52

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
داستانک طنززمان کنونی: Thursday 02 April 2020, 00:39
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: دایی جان
آخرین ارسال: sirjan.rap
پاسخ: 161
بازدید: 29608
 
امتیاز دهید:
  • 51 رأی - میانگین امیتازات : 2.98
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانک طنز
Sunday 24 July 2011, 02:06
ارسال: #21
قاچاق شن! (طنز)

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری». او می گوید « شن» .

مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد، بنابراین به او اجازه عبور می دهد. مشاهده لینک

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...

این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود. مشاهده لینک
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟

مرد می گوید : دوچرخه!

نقل قول
Sunday 24 July 2011, 05:13
ارسال: #22
RE: قاچاق شن! (طنز)
واقعا چه مخي داشته
همين قاچاق هاي كوچيكه كه ميشه قاچاق هاي بزرگ رو زمينه سازي كرد ديگه
الان مگه فكر كردين ترياك يا انواع مواد مخدر رو چه جوري ميارن
شنيده بودن در غالب الوچه ولواشك وارد ميكردن
نقل قول
Monday 25 July 2011, 18:12
ارسال: #23
داستان خانوم ... زیپتو نبند ، هنوز کارم تموم نشده !!
یکی از استادان جوان که مدت زیادی نیست که استادِ یکی از دانشگاههای تهران شده.

یه بار تعریف میکرد :

سرِ یکی از کلاسهام توی دانشگاه، یه دختری بود که دو،سه جلسه

اول ده دقیقه مونده بود کلاس تموم بشه،زیپِ کوله شو میکشید و میگفت :

استـــاد ! خسته نباشیــد !!

البته منم به شیوه ی همه ی استادای دیگه درسو ادامه میدادم و

در ظاهر اصلا عینِ خیالم نبود !

یه روز اواخرِ کلاس زیر چشمی میپاییدمش !

به محضِ اینکه دستش رفت طرفِ کوله ش؛ گفتم :

خانوم ... زیپتو نبند ، هنوز کارم تموم نشده !!
24242424

همه ی کلاس منفجر شدن از خنده ؛
2424242424

نتیجه این شد که دیگه هیچوقت سرِ کلاس بلبلی نکرد !

هیچوقت هم دیگه با اون کوله تو دانشگاه ندیدمش ...!
نقل قول
Thursday 28 July 2011, 21:14
ارسال: #24
RE: داستانک طنز
ازدواج به سبک فیسبوک:
عاقد : آیا وکیلم شما را به مهریه 1360 عدد پست و لایک مادم العمر و ادمینی 14 پیج به عقد ایشان در آورم !؟دختر: با اجازه تمامی فرندهام بـــــــــــــله !
عاقد: آیا شما حاضرید که وضعیت فیسبوک خود از Single به Married تغییر دهید !؟
.........پسر : بله !
عاقد : من شما را در حال حاضر زن و شوهر اعلام میکنم !
شما هم اکنون میتونید عکسای عروسیتون رو آپلود کنید و فراموش نکنید منو هم تگ کنید

من مـرد تنـــــــهای شبم
نقل قول
Wednesday 17 August 2011, 22:00
ارسال: #25
RE: داستانک طنز
خرگوش می ره تو جنگل روباه رو می بینه داره تریاک می کشه می گه اقا روباه این چه کاریه پاشو بدوییم شاد باشیم می رن تا می رسن به گرگه می بینن داره حشیش می کشه خرگوش می گه اقا گرگه این چه کاریه پاشو شاد باشیم بدوییم گرگم پا می شه می رن 3تایی می رسن به شیره می بینن داره تزریق می کنه خرگوش می گه اقا شیره این چه کاریه پاشو بدوییم ورزش کنیم شاد باشیم شیره می پره می خورش! گرگ و روباه می گن چرا خوردیش؟ این که حرف بدی نزد! شیره می گه نه بابا این نامرد هرروز تنهایی اکس می زنه می یاد مارو می دوونه!!!

من مـرد تنـــــــهای شبم
نقل قول
Thursday 18 August 2011, 12:53
ارسال: #26
RE: داستانک طنز
یه انگلیسی، یه فرانسوی و یه ایرانی داشتن به زندگی آدم و حوا توی بهشت

نیگا میکردن. انگلیسیه میگه: چه سکوتی، چه احترامی!! مطمئنم که اینا
انگلیسیند! فرانسویه میگه: اینا هم لختن، هم زیبا و هم رفتار عاشقانه ای
دارند !!حتماً فرانسویند! ایرانیه میگه: نه لباسی، نه خونه ای! فقط یک
سیب برای خوردن! تازه، فکرمیکنن توی بهشتن!!! صد در صد ایرانیند

من مـرد تنـــــــهای شبم
نقل قول
Sunday 21 August 2011, 18:04
ارسال: #27
RE: داستانک طنز
منشی با عصبانیت از اتاق رئیسش اومد بیرون ...
دوستش ازش پرسید چی شده ؟؟!
رئیس ازم پرسید امشب وقتت آزاده ؟؟!
منم با لبخند جواب دادم ... بـــــــــــــــــله ...
.
....
.
.
.
.
.

.
.

بیشرف بهم 50 تا برگه داده واسه تایپ

من مـرد تنـــــــهای شبم
نقل قول
Tuesday 23 August 2011, 18:58
ارسال: #28
RE: داستانک طنز
یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی داستان این پول زیاد چیست؟ آیا به تازگی به شما ارث رسیده است. زن در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که شرط بندی است، پس انداز کرده ام. پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که فردا شما شرت قرمز مي پوشيد!
مدیر عامل با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول.. زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد.
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت.
پیرزن بسیار محترمانه از مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان شلوار خود را پايين بكشد.
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد. بله، شرت مدير عامل سبز راه راه بود..
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیرزن علت را جویا شد.
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما شلوار خود را پايين بكشد!

من مـرد تنـــــــهای شبم
نقل قول
Saturday 27 August 2011, 12:14
ارسال: #29
RE: داستانک طنز
بيل گيتس ميميره و ميره تو آسمون پيش فرشته‌ها. فرشته‌ها ميگن ما فعلا وقت نداريم يک 3-4 ساعتي توي اون اتاق منتظرباش تا به کارهات رسيدگي بشه. بيل گيتس ميره تو اتاق و ميبينه در و ديوار اتاق پر از ساعته. زير هر ساعتي هم اسم يک شرکت نوشته شده ساعتها هم همه با هم همزمان کار نميکنن و هر کدومشون سرعت بخصوصي دارن.

خلاصه کنجکاو ميشه و ميگرده قسمت شرکتهاي کامپيوتري رو پيدا ميکنه: آي‌بي‌ام، اپل، او‌اس‌2، خلاصه همه شرکتها اونجا ساعت دارن الا ماکروسافت. خيلي بهش بر ميخوره . وقتي فرشته‌ها بر ميگردن ميگه اول جريان اين ساعتها رو بگين :

اونا ميگن در ازاي خرابيهايي که برنامه‌ها و عملکرد شرکتها براي مشتريها بوجود بيارن، ساعت مربوط به شرکت يک ثانيه ميره جلو.

بيل گيتس خوشحال ميشه و با غرور ميگه: پس واقعا جاي تعجب نيست که شرکت من اينجا ساعت نداره.

فرشته‌ها ميخندند و ميگن: آقاي گيتس، ساعت ميكروسافت رو ما 25 ساله تو بهشت به جاي پنكه ازش استفاده ميکنيم.

من مـرد تنـــــــهای شبم
نقل قول
Saturday 27 August 2011, 18:47
ارسال: #30
RE: داستانک طنز
بونو، خواننده گروه موسیقی یوتو، علاوه بر فعالیتهای انسان دوستانه به داشتن اعتماد به نفسی بیش از حد متعارف مشهور است.
در یکی از کنسرتهایش در گلاسکوی اسکاتلند، بونو از همه تماشاچیان خواست که سکوت محض برقرار کنند.
سپس در حالیکه در سکوت کامل سالن دستهایش را با ریتمی آرام ولی پیوسته به هم می کوفت،
در میکروفن خطاب به تماشاچیان گفت: "هربار که من دستهایم را به هم می کوبم، کودکی در افریقا می‌میرد".
از ردیف جلوی تماشاچیان، صدایی با لهجه غلیظ اسکاتلندی سکوت را شکست: "خوب دست نزن پدر سگ!؛

من مـرد تنـــــــهای شبم
نقل قول


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستانک آقا دیب داری؟ aziz65 0 550 Wednesday 25 February 2015 12:37
آخرین ارسال: aziz65
  داستانک دوست داشتن..!!!! aziz65 3 909 Sunday 15 February 2015 13:43
آخرین ارسال: مها
  داستانک : انتخاب همسر omid 1 1,234 Sunday 29 August 2010 08:21
آخرین ارسال: sasyh

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Thursday 02 April 2020, 00:39