خواب يا بيداري
_ هي جان، بلند شو. نديده بودم صبح ها تا اين موقع بخوابي. راستي چرا ديشب با لباس خوابيدي.
اين صداي بيل بود که پرده ها را کنار مي زد. نوري شديد چشمان جان را آزرد. دستش را جلوي چشمش گرفت.
_ هي عمو جان، بلند شو ديگه.
جوليا خود را به روي جان انداخت. گرماي بدن دخترک جاني تازه در او دميد. جان با خواب آلودگي گفت:
_ خيلي خُب جولي، دارم بلند مي شم.
اما دخترک با حالتي موذيانه جواب داد:
_ ديگه دير شده عمو.
سپس متکا را برداشت و محکم به سر و بدن جان کوبيد. جان که داشت، کلافه مي شد، گفت:
_ بسيار خُب، دارم بلند مي شم.
جوليا متکا را به روي تخت خواب انداخت. سپس در حالي که با لبخند اتاق را ترک مي کرد، گفت:
_ پايين منتظرتيم. مادرم صبحونه درست کرده. بهتره زودتر بياي.
جان بلند شد و جلوي آينه ايستاد تا سر و وضع خود را مرتب کند.
_ آه خداي من، يعني همه ي اينا خواب بودن.
گردنش هنوز به شدت درد مي کرد. سرش را جلوي آينه گرفت تا گردن خود را بهتر ببيند. از ديدن آنچه ديد بر خود لرزيد. درست در بالاي سياهرگي که از دو طرف گردن خون را به قلب مي رساند،
( وريد گردن JUGULAR VEIN ) دو سوراخ نه چندان بزرگ، شبيه جاي فرو رفتن جسم نوک تيزي مثل سوزن يا سنجاق قفلي ديده مي شد. اطراف سوراخ ها کمي سفيد بود و تا حدودي ناسور به نظر مي رسيدند. لحظه اي با خود انديشيد: « شايد حشره ي خيلي بزرگي منو گزيده. حتماً دليلي منطقي براي همه ي اينا وجود داره. » سپس سعي کرد، گردنش را با يقه ي پيراهنش بپوشاند و به طبقه ي پايين رفت.
در طبقه ي پايين ميز صبحانه انتظار او را مي کشيد. بيل در حالي که فنجاني قهوه در دست داشت، مشغول خواندن روزنامه بود. جان بر روي صندلي کنار بيل نشست. بيل با تبسم رو به کيت کرد و گفت:
_ بهتره صبحونه ي اين قهرمانو بياري. آخه امروز خيلي حالش خوب نيست. هرگز سابقه نداشته تا اين ساعت روز بخوابه، درسته جولي؟
دختر بچه پوزخند زد. بيل ادامه داد:
_ راستي عينکت کجاس؟
_ عينک؟!
همانطور که جان داشت به عينک خود فکر مي کرد، کيت دست از آشپزي کشيد و بشقاب او را برداشت. مخلوطي از ژامبون و تخم مرغ درون بشقاب جاي گرفت. در همان لحظه که کيت بشقاب را جلوي جان مي گذاشت، ناگهان چيز عجيبي توجهش را جلب کرد. با تعجب پرسيد:
_ ببينم، گردنت چي شده جان؟!
بيل شبيه کسي که مار او را گزيده باشد از جا پريد.
_ چي؟ ؟
جان گفت:
_ چيزي نيست. حتماً کار يه حشره ست.
بيل در حالي که از جايش بلند مي شد، گفت:
_ با اين وجود بهتره نگاهي بهش بندازم.
جان سعي کرد، بيل را از خودش دور کند:
_ بس کن ديگه، براي يه روزم که شده، سعي کن برادر بزرگ تر نباشي.
جان سعي مي کرد با دستانش جلوي بيل را بگيرد. جوليا مي خنديد. بيل با سماجت يقه ي جان را کنار زد و يک دفعه به مانند اينکه يک فرد جذامي را لمس کرده باشد، عقب رفت. کيت هم از رفتار بيل تعجب کرده بود.
_ مشکلي پيش اومده بيل.
رنگ بيل مثل گچ سفيد شده بود.
_ نه چيزي نيست.
بيل آرام به جاي خود بازگشت و ديگر چيزي نگفت. سعي کرد خود را با صبحانه اش مشغول کند. ولي چيزي او را به شدت آزار مي داد. چند دقيقه اي به سکوت گذشت. کاملاً قابل درک بود که اتفاقي افتاده است. بالاخره کيت سکوت را شکست. با حالتي جدي رو به بيل کرد و گفت:
_ بيل، بهتره به ما هم بگي چي شده.
بيل که به شدت به فکر فرو رفته بود با چنگال خود بازي مي کرد. يکبار ديگر کيت او را صدا کرد. بيل از جاي خود پريد.
_ کسي چيزي گفت؟
کيت در حالي که با تعجب به چشمان او زُل زده بود، گفت:
_ پرسيدم مشکلي پيش اومده؟
_ راستش نه.
بيل از جايش برخاست. او که به بهانه اي براي رفتن نياز داشت گفت:
_ من يه کاري توي بانک دارم. بهتره زودتر برم تا قبل از شلوغي به شهر برسم.
بيل به سمت کُت خود رفت و آن را برداشت.
_ از صبحونه متشکرم کيت.
_ من که فکر نمي کنم چيز زيادي خورده باشي. دوست داري يه ساندويچ برات درست کنم؟
اما بيل به قدري غرق تفکر بود که اصلاً صداي او را نشنيد. درست در همان لحظه که بيل دست خود را به سمت دستگيره ي در بلند مي کرد، صداي زنگ در بلند شد. بيل در را باز کرد. پيرمردي پشت در ايستاده بود. هيکلي چاق و عضلاني داشت. قد بلند او به علت عرض شانه ها و بدنش به نظر نمي آمد. شکمش اندکي جلو آمده و موهاي جلوي سرش ريخته بود. اما موهاي پشت سرش پرپشت و بلند بود. پيراهني زرد و يک کت سبز به تن داشت. بيل لحظه اي مردد ماند. سپس با لحن مؤدبانه اي گفت:
_ پورفسور اندرسون، خيلي خوش اومدين.
بيل به گرمي دست پيرمرد را فشرد. پرفسور اندرسون به آرامي گفت:
_ مي تونم چند لحظه وقتتو بگيرم؟
_ بله البته، با کمال ميل.
بيل به پرفسور اندرسون تعارف کرد. پرفسور اندرسون وارد شد. بيل رو به جان کرد و گفت:
_ جان، لطفاً بيا اينجا.
جان جلو آمد.
_ ايشون پرفسور اندرسون هستن. يکي از بزرگ ترين دانشمندان جهان، کاشف تعداد زيادي از داروهاي ضد سم و ضد سرطان، مدير بزرگ ترين شرکت داروسازي کشور و البته يکي از ثروتمندترين مردان جهان.
جان با پرفسور اندرسون دست داد. پروفسور اندرسون با حالت خشک و متکبرانه اي دست او را فشرد و حتي به صورت جان نگاه هم نکرد. جان يک لحظه با خود انديشيد: « آخه چنين فردي با برادر من چکار داره؟! » در همان حال بيل صورتش را به سمت کيت برگرداند و گفت:
_ ما مي ريم به سالن پذيرايي.
سپس رو به پروفسور اندرسون کرد و گفت:
_ بفرمايين پروفسور.
جان به قيافه ي پيرمرد دقت کرد. بسيار پير به نظر مي رسيد. با اين وجود قوي و خوش بنيه بود. با اينکه سر و وضع پرفسور اندرسون مرتب بود ولي بوي ناخوش آيندي از او به مشام مي رسيد. شبيه بوي گوشت فاسد. درست مثل اينکه بدنش از داخل در حال پوسيدن باشد. همانطور که بيل و پورفسور اندرسون به سمت اتاق پذيرايي مي رفتند، صداي پروفسور اندرسون شنيده مي شد.
لحني آرام و موقــر داشت.
_ ديشب آخرينشونو غافلگير کرديم. کاري بسيار خطير رو به انجام رسونديم. بعد از سال ها تلاش، بالاخره تموم شد.
صداي پرفسور اندرسون در پشت در اتاق پذيرايي پنهان شد. جان گوش هايش را تيز کرد، شايد بتواند از حرف هايشان سر در بياورد. به نظرش آمد، چند بار نام وان هلسينگ را شنيد. اين نام به نظرش آشنا مي آمد. شايد قبلا در جايي آن را خوانده يا شنيده بود.
ولي کجا؟ هرچه فکر کرد به خاطرش نيامد. رو به کيت کرد و با خوشرويي گفت:
_ از صبحونه متشکرم کيت. راستش امروز اصلاً حالم خوب نيست. مي رم بالا کمي استراحت کنم.
جوليا به وسط حرف او پريد و گفت:
_ ولي امروز قرار بود با هم جايي بريم.
کيت به دخترش چشم غره رفت. جوليا اخم کرد و ساکت شد. جان با لبخند رو به جوليا کرد و گفت:
_ باشه براي بعد جولي. با اين حال من مطمئنم که بهت خوش نميگذره.
در همان حال که جان از پله ها بالا مي رفت. در اتاق پذيرايي باز شد.
پرفسور اندرسون از اتاق خارج گرديد. دستش را در جيب کتش کرد و يک قوطي سفيد رنگ از آن خارج نمود. آن گاه يکي از محتويات درون آن را خورد. سپس مؤدبانه خداحافظي کرد و رفت. بيل با دست چانه ي خود را گرفت. باز هم به فکر فرو رفته بود. سپس برگشت و جان را با نگاهش تا پايان پله ها بدرقه کرد.
جان بر روي تخت خواب دراز کشيد. مدت ها بود که اين چنين احساس خستگي نکرده بود. در تمام بدنش به شدت احساس کوفتگي مي کرد. در اتاق باز شد. بيل بود. هنوز هم غرق تفکر بود.
_ جان، مي شه يه بار ديگه گردنتو ببينم.
جان آه بلندي کشيد.
_ ديگه داري زيادي شلوغش مي کني.
اما بيل با سماجت جلو آمد و به دقت به معاينه ي جان پرداخت. بيل زمزمه کنان گفت:
_ البته، اين غير ممکنه.
بيل برروي لبه ي تخت نشست.
_ مي خوام به دقت به حرفام گوش کني جان. ديشب قبل از خواب پنجره رو باز گذوشته بودي؟
جان در حالي که سعي مي کرد خود را متعجب نشان دهد، پاسخ داد:
_ راستش فکر نمي کنم.
بيل دوباره به فکر فرو رفت. نگاهش اطراف اتاق را مي کاويد و بر روي پنجره متوقف ماند. ناگهان مثل اينکه چيزي به ذهنش رسيده باشد به سرعت از جايش بلند شد. به سمت پنجره رفت. پنجره را گشود و به پايين نگاه کرد. آن گاه زير لب گفت:
_ درسته، کم کم داره همه چيز برام روشن مي شه.
بيل با عصبانيت زياد رو به جان کرد و گفت:
_ اي احمق. اصلاً حاليت نيست چه کار کردي. مگه به تو نگفتم شب ها بيرون نرو.
لحن بيل باعث شد جان هم عصباني شود.
_ من هم به تو گفته بودم اگه تحمل من برات سخته از اينجا مي رم.
صداي هر دو برادر لحظه به لحظه بلندتر مي شد. بيل گفت:
_ مثل اينکه متوجه نيستي چه بلايي سرِت اومده!
سپس با مشت هاي گره کرده به سمت جان به راه افتاد. جان در حالي که از جايش بلند مي شد گفت:
_ بسيار خُب، ديگه کافيه. من از اينجا مي رم.
جان به سمت کمد اتاق رفت. همه ي لباس هايش را تا نشده و با عجله به درون چمدانش ريخت. يکي از چمدان هايش را قبلاً بسته بود و اين يکي را هم با عجله بست. تعداد زيادي از وسايلش را هم فراموش کرد. صورتش لحظه به لحظه سرخ تر مي شد. بيل در حالي که سعي مي کرد، جلوي برادرش را بگيرد گفت:
_ فکر مي کني به همين راحتي هاست. فکر مي کني همينطوري مي توني از اينجا بري.
جان بي توجه به حرف هاي بيل چمدان هايش را برداشت و با عجله به سمت در ساختمان به راه افتاد. پله ها را دو تا يکي کرد. بيل در حالي که فرياد مي کشيد به دنبال او مي دويد ولي جان ديگر حرف هايش را نمي شنيد. حتي صداي کيت را هم نمي شنيد که سعي مي کرد وساطت کند. قطره هاي اشک از گونه هاي جوليا جاري بود. بيل فرياد کشيد:
_ جان... جان... دارم با تو حرف مي زنم، احمق نفهم.
بعد به سمت جان دويد. در آستانه ي در به او رسيد و دست او را گرفت.
_ تو هيچ جا نمي ري. شايد هنوز راهي وجود داشته باشه.
جان محکم دستش را بيرون کشيد و با عصبانيت بيل را به کنار زد.
تاتاراق!
تمام اعضاي خانوده چند لحظه اي متحير ماندند. هيچ کس نمي دانست چه اتفاقي افتاده چون بيل به عقب پرتاب شده بود. کيت به سمت شوهرش دويد.
_ اوه خداي من!
بيل محکم به زمين خورده بود. پايه ي يکي از صندلي ها شکسته شده بود. جان چند لحظه اي متحير ماند اما دوباره بر خود مسلط شد. سپس با عصبانيت در را گشود و رفت.
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده جهرمی