درود،میهمان گرامی ورود ثبت نام لیست اعضا تقویم راهنما جستجوجستجو
بازیابی رمز
\  بازی انلاین اتوموبیل رانی  \



title title title title title title
سر شیر با LED آموزش روشهای عاشقانه زیستن نرم افزار مشاهده شبكه هاي دنيا گردنبند ماه تولد شما آموزش ایروبیک (کارمن الکترا) ساعت CK
..:::: توليد واكسن جديد براي مقابله با اعتياد به هروئين ::::..
شروع کننده:Sana آخرین ارسالSana پاسخ ها:0 مشاهده:3
پسرا یکی اضافه کنن ! دخترا یکی کم کنن ! (2)
شروع کننده:*مهتاب* آخرین ارسال*مهتاب* پاسخ ها:27 مشاهده:111
لالایی ها..
شروع کننده:هـلـیـا آخرین ارسالSana پاسخ ها:15 مشاهده:963
آموخته ام...
شروع کننده:Saye آخرین ارسالSana پاسخ ها:13 مشاهده:711
گفتگوی آزاد(2)
شروع کننده:MoonLover آخرین ارسالSana پاسخ ها:1040 مشاهده:10724
اگه نفر قبلي بخواد ببینتت چي بهش ميگي؟
شروع کننده:elina_mn آخرین ارسال*مهتاب* پاسخ ها:120 مشاهده:744
نترس از هجوم حضورم ...
شروع کننده:Sama آخرین ارسالSana پاسخ ها:3 مشاهده:237
چراغ قرمز
شروع کننده:دایی جان آخرین ارسالSana پاسخ ها:9 مشاهده:444
خــــــواب مـــــرا ندیـــــــده ای؟
شروع کننده:20050 آخرین ارسالSana پاسخ ها:4 مشاهده:180
چند خط برای ...
شروع کننده:Sama آخرین ارسالSana پاسخ ها:337 مشاهده:17734
خلوت خیال من ...
شروع کننده:Melika آخرین ارسالSana پاسخ ها:43 مشاهده:1208
خیانت
شروع کننده:دایی جان آخرین ارسالSana پاسخ ها:56 مشاهده:1868
به نظر شما این آقا مشکلش چیه؟؟!!!
شروع کننده:Tarane12 آخرین ارسالf.feiz پاسخ ها:3 مشاهده:39
ماجرای ازدواج دوست من با یک دختر پولدار!!
شروع کننده:JSPJOOKER آخرین ارسالmelody07 پاسخ ها:3 مشاهده:32
داستانی عجیب ولی واقعی
شروع کننده:Tarane12 آخرین ارسالAfson.gh پاسخ ها:1 مشاهده:24
اتفاقی عجیب(دومین مرد حامله)
شروع کننده:JSPJOOKER آخرین ارسالنگار پاسخ ها:4 مشاهده:37
یـک روز از روزهـای خـدا
شروع کننده:JSPJOOKER آخرین ارسالنگار پاسخ ها:1 مشاهده:16
با ورود به این تاپیک روح دوباره در شما دمیده میشود.
شروع کننده:JSPJOOKER آخرین ارسالنگار پاسخ ها:2 مشاهده:37
الان چه حسی داری؟؟؟با شكلك نشون بده ...
شروع کننده:mahtabmp3 آخرین ارسالنگار پاسخ ها:49 مشاهده:968
بلندترین راه پله در دنیا!+عکس
شروع کننده:Afson.gh آخرین ارسالsaeed پاسخ ها:1 مشاهده:34
تراکتور خانوم ها چه شکلیه؟؟؟؟
شروع کننده:JSPJOOKER آخرین ارسالTarane12 پاسخ ها:2 مشاهده:32
بزودی‌ این‌ موبایلها را در بازار خواهید دید!
شروع کننده:JSPJOOKER آخرین ارسالTarane12 پاسخ ها:1 مشاهده:26
مردم چی میگن؟
شروع کننده:romisa2000 آخرین ارسالنگار پاسخ ها:1 مشاهده:22
خسته ام....
شروع کننده:onlinelife آخرین ارسالAfson.gh پاسخ ها:108 مشاهده:4616
حــــرف های تکـــراری
شروع کننده:Saye آخرین ارسالAfson.gh پاسخ ها:202 مشاهده:2742
دلتون واسه کدوم آواکسی تنگ شده ؟
شروع کننده:پسر شیطون آخرین ارسالTarane12 پاسخ ها:22 مشاهده:403
سکوت!!!
شروع کننده:Ashna آخرین ارسالAfson.gh پاسخ ها:234 مشاهده:14860
احساست نسبت به نفر قبلی چیه؟
شروع کننده:دایی جان آخرین ارسالنگار پاسخ ها:41 مشاهده:287
بامزه ترین عکس ها از گربه های بامزه
شروع کننده:JSPJOOKER آخرین ارسالJSPJOOKER پاسخ ها:0 مشاهده:14
دعای قبل از ورود به اینترنت در ایران
شروع کننده:Tarane12 آخرین ارسالJSPJOOKER پاسخ ها:13 مشاهده:109
دوربین مخفی خنده دار مرد نابینا و پسر شیطون
شروع کننده:JSPJOOKER آخرین ارسالJSPJOOKER پاسخ ها:0 مشاهده:11
کلیپ خنده دار دختر مست در توالت
شروع کننده:JSPJOOKER آخرین ارسالJSPJOOKER پاسخ ها:0 مشاهده:14
انیمیشن خنده دار عکس فیس بوک
شروع کننده:JSPJOOKER آخرین ارسالJSPJOOKER پاسخ ها:0 مشاهده:15
میخواهیم بخوریم به سلامتیه......
شروع کننده:Ruzbeh_2008 آخرین ارسالAfson.gh پاسخ ها:206 مشاهده:6336
خبر کشف سنگی با ارزش تر از طلا
شروع کننده:JSPJOOKER آخرین ارسالJSPJOOKER پاسخ ها:0 مشاهده:23
عکس های الناز حبیبی – اسفند ۹۰
شروع کننده:JSPJOOKER آخرین ارسالJSPJOOKER پاسخ ها:0 مشاهده:16
تقلب در حد جام جهانی !!!
شروع کننده:Tarane12 آخرین ارسالTarane12 پاسخ ها:0 مشاهده:17
گزارش تصویری گیر کردن پورشه ۹۱۱ در سیمان خیس
شروع کننده:JSPJOOKER آخرین ارسالJSPJOOKER پاسخ ها:0 مشاهده:18
۱۵۰ نکته برای حفظ تندرستی
شروع کننده:حسام الدین آخرین ارسالحسام الدین پاسخ ها:5 مشاهده:35
کاریکاتورها و متن های زیبا و پرمعنا از زندگی انسان ها!
شروع کننده:Afson.gh آخرین ارسالAfson.gh پاسخ ها:0 مشاهده:21
title title title title title title
دستبند مغناطیسی Power Balance جاکلیدی شوکر بانک نمونه قراردادهای تجاری آموزش افزایش قد (کتاب و سی دی) شمع سنسور دار LED یک هدیه بی نظیر

ارسال پاسخ 
داستان آخرین خون آشام
نویسنده پیام
a.p.j

داره راه میفته
*

ارسال ها: 40
تاریخ عضویت: ۱۴ تير ۱۳۹۰
امتیاز: 7
1
داستان آخرین خون آشام
آخرين خون آشام


داستان اول: دگرديسي

قسمت اول
خانواده ي اسميت


ساعت شش بعد از ظهر بود. اتومبيل شورلت قرمز رنگ قديمي يکه و تنها در جاده به پيش مي رفت. در دو طرف جاده علف هاي بلند زيادي روييده بود. سکوت به ظاهر حکم فرما بود اما چه کسي مي دانست چه تعداد از انواع موجودات کوچک در آن علف هاي بلند زندگي مي کنند.
درون اتومبيل فقط يک نفر نشسته بود. يک مرد جوان بلند قامت با چشمان سبز، پوست روشن، موهاي بلند بلوند و صورتي نسبتاً لاغر. کت و شلوار کهنه ي خود را با کراواتي آبي زينت داده بود و عينکي با فِرِيم نقره اي رنگ بر چشم داشت. در پشت اتومبيل تعداد زيادي چمدان به چشم مي خورد به طوري که هر بيننده اي به راحتي مي توانست حدس بزند كه او به مسافرت مي رود. شايد مسافرتي طولاني.
راديو با صدايي بلند آهنگي قديمي را مي خواند و مرد جوان گاهي اوقات با آن زمزمه مي کرد. نام او جان اسميت بود. بيست و پنج بهار بيشتر از زندگي او نمي گذشت. تازه دانشگاه هنر را با نمرات عالي تمام کرده بود و اکنون براي گذراندن تعطيلات به خانه ي برادر بزرگترش مي رفت. مدت ها قبل از خانه ي پدري اش رفته و در اين مدت برادرش را بسيار کم ديده بود. آن هم فقط در دوران تعطيلات. پدر و مادرشان سال ها پيش از دنيا رفته بودند و او تقريباً ياد گرفته بود، هميشه روي پاي خود بايستد.
کم کم هوا داشت تاريک مي شد و جان بايد پاي خود را بيشتر روي پدال گاز فشار مي داد. هيچ دلش نمي خواست در آن تاريکي در بيابان برهوت تنها رانندگي کند. با اينکه ابتداي تابستان بود، هوا آن روز اندکي سرد به نظر مي رسيد. عقربه ي سرعت شمار از هفتاد و پنج مايل عبور مي کرد. در همين لحظه از جلوي يک پمپ بنزين گذشت. شايد اصلاً متوجه آن نشده بود. يک آبادي ديگر. آرام آرام اتومبيل وارد مناطق آباد روستايي مي شد. کمي جلوتر يک راه فرعي به سمت راست مي پيچيد. جان با سرعت زيادي پيچيد. صداي قهقهه اش در صداي ويراژ اتومبيل گم شد. راديو ديگر آواز نمي خواند و مشغول گفتن اخبار بود.
_ ساعت هفت بعد از ظهر. اينک گوش مي کنيم به اخبار کوتاه: يک هواپيماي مسافربري ديروز در آفريقاي جنوبي سقوط کرد...
نيم ساعت ديگر گذشت. اتومبيل وارد جاده ي فرعي باريک تري شد. جاده ديگر چندان هموار نبود. کاملاً مشخص بود که زياد از آن استفاده نمي شود. اتومبيل با سرعت زيادي به پيش مي رفت و دست اندازها باعث تکان هاي شديدي در آن مي شد اما جان چندان به آن اهميت نمي داد. گويا در رؤيايي تمام نشدني به سر مي برد.
خورشيد کم کم رو به افول مي رفت. در انتهاي جاده دور نمايي از يک عمارت ويلايي به چشم مي خورد. يک ساختمان دو طبقه ي بزرگ. قسمت پايين ساختمان سفيد رنگ و بالاي آن آبي روشن بود. در سمت راست ساختمان يک اصطبل بزرگ ديده مي شد و در سمت چپ يک مرغداري کوچک. در پشت عمارت منظره ي وسيعي به رنگ طلايي بود. يک مزرعه ي بسيار وسيع گندم. چند درخت کهنسال هم اين طرف و آن طرف مزرعه روييده بود.
خورشيد به آرامي در پشت درخت بزرگي مخفي مي شد و انوار سرخ رنگ آن اشباح زيادي به وجود مي آورد. ديگر به انتهاي جاده رسيده بود. دستش را بر روي بوق اتومبيل گذاشت و چند بار آن را به صدا در آورد. در ساختمان باز شد. دختر بچه اي نه ساله با اندامي ظريف بر آستانه ي در ظاهر گرديد. موهاي قهوه اي بلند او با چشمانش هم خواني داشت. جان پايش را محکم بر روي پدال ترمز فشار داد. در همان لحظه دختر بچه به سمت اتومبيل دويد و لحظاتي بعد در آغوش عمويش جاي گرفت.
_ عموجان.
_ عزيزم ديگه براي خودت خانمي شدي ها.
جان دختر بچه را که جوليا نام داشت، بغل کرد و به سمت در ساختمان به راه افتاد. زن و شوهر ميانسالي از در خارج شدند. جان رو به آن دو کرد و با خوشرويي گفت:
_ سلام بيل. حالت چطوره.
و بعد به شوخي اضافه کرد.
_ اميدوارم از ديدنم خيلي ناراحت نشده باشي.
موهاي کوتاه بيل نيز مانند برادرش بلوند و چشمانش سبز رنگ بود. اما صورتي نسبتاً گوشتالو و قد کوتاه تري داشت. بيل جواب داد:
_ البته که نه برادر.
و بعد به آرامي اضافه کرد:
_ به خونه خوش اومدي.
دو برادر به گرمي يکديگر را در آغوش فشردند. جان دست خود را به طرف زن برادرش دراز کرد. مو ها و چشم هايش او مثل دخترش جوليا قهوه اي بود. قد متوسط و اندامي معمولي داشت. جان همانطور که با او دست مي داد، گفت:
_ سلام کِيت. تو اين مدت که من نبودم، برادرم که زياد اذيتت نکرده؟
_ البته که نه، به خونه خوش اومدي جان. بهتره بريم تو. مطمئنم که جان خيلي گرسنه ست.
همگي وارد خانه شدند. داخل خانه نيز همرنگ بيرون آن بود. طبقه ي پايين سفيد رنگ و طبقه ي بالا آبي روشن. سالن بسيار وسيعي در طبقه ي اول خود نمايي مي کرد. وسعت طبقه ي بالا نصف طبقه اول بود و سقف طبقه ي اول به بالاي ساختمان مي رسيد که در آن چلچراغ هاي بزرگي وجود داشت. پله هايي سفيد رنگ از طبقه ي اول به يک تراس بزرگ در طبقه ي دوم مي رسيد که در يک سمت آن اتاق هاي خواب قرار داشت و نرده هاي چوبي سفيد رنگ در سوي ديگر. تراس بر روي طبقه ي اول کاملاً مسلط بود. نماي سالن وسيع از آن بالا بسيار بهتر ديده مي شد. آشپزخانه ي کوچکي به همراه چند سالن و اتاق ديگر در اطراف سالن اصلي قرار داشتند. اما خانه ي اسميت يک فرق اساسي با بقيه ي خانه ها داشت. بر روي ديوار ها انواع سلاح هاي قديمي از جمله شمشير، نيزه، تبر و تير و کمان تفنگي به چشم مي خورد. عجيب تر اينکه تيغه ي تمام اين سلاح ها با آلياژهاي نقره ساخته شده بود و با وجود قدمت همچنان تيز به نظر مي رسيد. جان با لبخند رو به برادرش کرد و گفت:
_ بگو ببينم بيل تا حالا به فکرت رسيده راجع به اين چيز ها با دلال هاي عتيقه صحبت کني؟ مطمئنم وضع همه ي ما رو دگرگون مي کنه.
ناگهان تغييري اساسي در چهره ي بيل ظاهر شد به گونه اي كه همه اعضاي خانواده متوجه اين تغيير شدند. بيل با لحني بسيار جدي به جان پاسخ داد:
_ مطمئن باش برادر، اگر دليلي واقعاً اساسي وجود نداشت، هرگز پدر و پدر بزرگمون ثروت هنگفت خود رو صرف تهيه و ساخت چنين سلاح هايي نمي کردن. يه روز خودت اين موضوع رو خواهي فهميد.
سکوتي سنگين بر فضا حکم فرما شد. لحظاتي دو برادر با خشم به يکديگر چشم دوختند تا اينکه کيت سکوت را شکست.
_ خُب ديگه، شما دو تا آقا نمي خواين دست پخت يه کد بانو رو بچشين؟ بياييد. جوليا عزيزم، نمي خواي در چيدن ميز به مادرت کمک کني؟
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده جهرمی
آفلاین
جمعه ۱۸ شهريور ۱۳۹۰ ۱۵:۵۶ نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Selena XO

داره خودمونی میشه
*

ارسال ها: 72
تاریخ عضویت: ۹ مرداد ۱۳۹۰
امتیاز: 0
2
RE: داستان آخرین خون آشام
ازون داستاناس که عاشقشما!

ادامه بده منتظرم!
آفلاین
جمعه ۱۸ شهريور ۱۳۹۰ ۱۷:۰۱ نقل قول این ارسال در یک پاسخ
dr.sasan

خوب راه افتاده
*

ارسال ها: 204
تاریخ عضویت: ۱۵ خرداد ۱۳۹۰
امتیاز: 1
3
RE: داستان آخرین خون آشام
عالیه پسر
به عنوان یک نویسمده بهت تبریک میگم
فقط خیلی سطحیه(البته برا شروع عالیه)
راستی چرا از اسم های ایرانی استفاده نمیکنی؟

امضاء عشق است پرسپولیس
آفلاین
جمعه ۱۸ شهريور ۱۳۹۰ ۱۹:۱۲ نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Selena XO

داره خودمونی میشه
*

ارسال ها: 72
تاریخ عضویت: ۹ مرداد ۱۳۹۰
امتیاز: 0
4
RE: داستان آخرین خون آشام
این داستانا فقط با فضای آمریکاییو اروپایی می چسبه.
آفلاین
شنبه ۱۹ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۲۷ نقل قول این ارسال در یک پاسخ
a.p.j

داره راه میفته
*

ارسال ها: 40
تاریخ عضویت: ۱۴ تير ۱۳۹۰
امتیاز: 7
5
قسمت دوم
غريبه اي در مهتاب
نام ملک بيل مزرعه ي طلايي بود. مدت زيادي از خريد آن به وسيله ي بيل نمي گذشت. جان هيچ گاه نفهميده بود که چرا بيل به طور مرتب محل سکونتش را تغيير مي دهد. رسمي که پدرش ادوارد نيز به آن پايبند بود. در واقع خانواده ي اسميت بسياري از نقاط جهان را گشته بودند. بيل و همسرش بسيار کم با همسايگانشان رفت و آمد داشتند. فقط چند کارگر ساده روزها براي انجام کار هاي مزرعه به آنجا مي رفتند و بيل به غير از دادن دستورات از هرگونه مصاحبت با آن ها خودداري مي کرد. گاهي اوقات جان با خود فکر مي کرد، بيل به عمد روي اين گوشه گيري تأکيد مي کند، گويي رازي براي مخفي کردن دارد و از افشاي آن در هراس است.
جان بيشتر وقت خود را صرف نقاشي مي کرد. محيط آرام و زيباي روستا الهام بخش بسياري از آثار او بود. صبح ها سه پايه ي نقاشي را بر دوش مي گذاشت و همراه با مقدار كمي غذاي حاضري به دل طبيعت مي رفت. او اکثر اوقات تا هنگام غروب به خانه باز نمي گشت.
روز هاي گرم تابستان به سرعت سپري و کم کم مي شد سرماي پاييز را حس کرد اما در اين بين چيز عجيبي در رفتار بيل ديده مي شد. چيزي که جان از درک آن عاجز بود. يک بار که جان بعد از تاريکي به خانه بازگشت، بيل به شدت عصباني شد و اگر پا در مياني کيت نبود با جان دست به گريبان شده بود.
در نزديکي مزرعه ي طلايي برکه ي بزرگي قرار داشت. محيطي آرام با درختاني سر به فلک کشيده و آبي به زلالي شبنم. جان بار ها و بار ها تصوير برکه را کشيده بود. يک روز با خود انديشيد، تصوير ماه که همچون پدري مهربان انوار درخشان خود را بر پهنه ي نيلگون برکه مي فشاند، زيبايي تابلو را دو چندان خواهد کرد. بي درنگ تصميم گرفت آن شب را در کنار برکه بگذراند و تصويري رؤيايي از آن منظره خلق کند.
هوا تاريک شد و ماه همچون پدري مهربان برعرصه ي آسمان ظاهر گشت. صداي قورباغه ها از هر طرف شنيده مي شد. فضايي رؤيايي خلق شد که تا آن زمان نظير آن را کمتر تجربه کرده بود. جان با خود انديشيد: « قطعاً اين زيباترين تابلوي من خواهد شد. » آن گاه به سرعت مشغول کار شد. تقريباً نيم بيشتر کار انجام شده بود که ناگهان اتومبيل بيل که يک شورلت آبي تيره بود با سرعت زيادي ظاهر شد و به شدت ترمز کرد. قيافه ي بيل نشان مي داد که واقعاً عصباني است. جان با حالتي معصومانه رو به بيل کرد و گفت:
_ اوه بيل، من واقعاً متأسفم. بايد قبلاً بهتون مي گفتم.
اما بيل با عصبانيت جواب داد:
_ ساکت شو. همين حالا وسايلتو جمع کن.
_ خب فقط يه کم ديگه بايد صبر کني. ببين.
جان با انگشت به تابلو اشاره کرد.
_ تا حالا چنين شاهکاري رو ديده بودي؟
بيل بدون کوچک ترين توجهي به تابلو، محکم با دو دست يقه ي برادرش را گرفت.
_ مثل اينکه اصلاً متوجه خطري که در کمينه نيستي؟
بيل يقه ي جان را رها کرد. سپس قبل از اينکه جان بتواند حرفي بزند، سه پايه و وسايل نقاشي را در اتومبيل ريخت. جان پشت سرش را خاراند.
_ خيلي خُب، خيلي خُب، بعداً تمومش مي کنم.
_ بعدني در کار نيست . زود باش سوار شو.
بيل آرنج جان را گرفت و او را محکم به درون اتومبيل هل داد. خودش نيز به سرعت سوار اتومبيل شد. شيشه هاي اتومبيل تا آخر بالا بود. بيل گفت:
_ داشتم فکر مي کردم، کم کم وقتش شده که برگردي. اينجوري خيالم راحت تره.
سپس پايش را محکم روي پدال گاز فشار داد و يک تخته تا خانه راند.
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده جهرمی
آفلاین
شنبه ۱۹ شهريور ۱۳۹۰ ۲۱:۳۶ نقل قول این ارسال در یک پاسخ
a.p.j

داره راه میفته
*

ارسال ها: 40
تاریخ عضویت: ۱۴ تير ۱۳۹۰
امتیاز: 7
6
قسمت سوم
فرداي آن روز، وقتي کيت داشت بشقاب هاي شام را مي شست و جوليا به مادرش کمک مي کرد، جان و بيل در اتاق پذيرايي با هم تنها شدند. تمام روز با يکديگر قهر بودند. جان سعي مي کرد به بيل نگاه نکند و با روزنامه اي که در دست داشت، بازي مي کرد اما بيل مثل يک برادر بزرگتر پهلوي او نشست.
_ من واقعاً متأسفم. شايد ديشب کمي زياده روي کرده باشم. اما خب...
کمي مکث کرد. سپس دوباره ادامه داد:
_ شايد يه روز بتوني بفهمي. مي دوني... نام واقعي خانوادگي ما هارکر است. پدرمون اين اسم رو تغيير داد. شايد يه روز...
بيل براي بار سوم مکث کرد.
_ شايد يه روز برات توضيح بدم علت اون همه مسافرت و ثروت خانواده ي ما چيه. ولي در هر حال به خاطر ديشب ازت معذرت مي خوام.
جان از سخنان بيل تعجب کرده بود اما حوصله ي برادرش را نداشت. وانمود کرد مي خواهد زودتر بخوابد و به اتاق خواب خود در طبقه ي بالا رفت. چراغ اتاق را خاموش کرد. پرده را کشيد و با نور چراغ قوه و در سکوت مشغول خواندن کتابي قديمي شد. نيم ساعت گذشت که صدايي شنيد. مثل اينکه کليدي در قفل اتاق پيچيد. بيل در را به روي او قفل کرده بود. با خود فکر کرد: « ديگه بيل واقعاً شورشو درآورده. بعد از تموم کردن اين تابلو، حتماً از اينجا مي رم. »
پاسي از شب گذشته بود. به نظر مي رسيد که ديگر اعضاي خانواده به خواب رفته اند. حالا ديگر وقتش رسيده بود. جان وسايل خود را جمع کرد. آرام پنجره را گشود. آن گاه از روي شيرواني به روي چمن هاي پشت خانه پريد. لحظه اي مکث کرد شايد کسي بيدار شده باشد. وقتي خيالش راحت شد، به طرف برکه به راه افتاد.
آن شب ماه کامل بود و پرتوهاي ملايم آن زيبايي برکه را دو چندان کرده بود. جان با شوق مشغول اتمام نقاشي خود شد. يک ساعت گذشت. سر و صدايي از دور به گوش رسيد. صدا ها لحظه به لحظه نزديک تر مي شد. چند نفر به شدت فرياد مي کشيدند:
_ مواظب باشين فرار نکنه!
_ بگيرينش!
_ بگيرينش!
_ آهان، رفت اون طرف.
صداها از بين جنگل اطراف برکه به گوش مي رسيد. جان به طرف منشاء صداها دويد. اطرافش پر از انواع بوته هاي وحشي بود. نزديک بود روي يک بوته ي خار بيفتد. چند بار سکندري خورد ولي به راهش ادامه داد که ناگهان به چيز سختي برخورد کرد.
جان از پشت به روي زمين افتاد. عينکش به درون يکي از بوته هاي اطراف پرتاب شد. سرش را با دو دست گرفت.
_ آخ!
مردي با قد متوسط در مقابل او بود. کت و شلوار مرد کاملاً به رنگ سياه و بر روي آن شنلي سياه رنگ پوشيده بود ولي به عکس لباس هاي سياهش، صورت و بيني عقابي اش مثل گچ سفيد بود. زير چشم هايش گود افتاده بود اما با قرمزي بيش ازحدي به شدت مي درخشيد. انگشتاني سفيد و بيش از حد کشيده داشت. صورتش به انساني مي ماند که مدت ها گرسنگي کشيده و تمام گوشت هاي بدنش آب شده باشد. موهاي بلند سياه روغن زده اش در اثر دويدن ژوليده شده بود.
جان چند لحظه اي متحير ماند اما سرانجام به خود مسلط شد. آرام برخاست و در حالي که خود را مي تکاند گفت:
_ خيلي متأسفم. واقعاً شما رو نديدم.
ناگهان دستان مرد غريبه به سرعت بالا آمد و جان را محکم در آغوش گرفت. سپس با حرکتي شگفت انگيز لب هاي خود را به روي وريد گردن جان گذاشت. او چنان محکم به جان چسبيده بود که امکاني براي جدايي وجود نداشت. جان احساس کرد، دو سوزن بزرگ و نوک تيز در گلويش فرو مي روند. دردي جانکاه او را در بر گرفت. سعي کرد فرار کند اما قدرتي باور نکردني او را گرفته بود. کم کم مثل اينکه افسون شده باشد، احساس آرامش کرد. چشمانش تيره شد، گويي مرگ او را در آغوش مي گرفت. صدايي که انگار از دنيايي ديگر است، در گوشش طنين انداخت و در اين حال نوري سفيد و خيره کننده را مي ديد.
_ آيا من مُردم؟!
تلألوءِ نور هر لحظه بيشتر مي شد. احساس مي کرد که از بدن خود خارج مي شود. اما درست در آخرين لحظه... نور رو به افول گذاشت. جان به طرف جسم خود بازگشت. درد جانکاه دوباره شروع شد. مرد غريبه او را رها کرده بود. اکنون به پشت روي زمين افتاده بود. غريبه ي سياهپوش پشت پيراهنش را گرفته و او را روي زمين مي کشيد. جان صداي غريبه را شنيد که با کلمات ناواضحي مي گفت:
_ اميدوارم زنده بمونه.
غريبه جان را به طرف يکي از بوته هاي پرپشت اطراف برد و او را پشت بوته پنهان نمود. سپس در گوش جان زمزمه کرد:
_ تو آخرينه ما هستي. راه ما رو ادامه بده.
آن گاه مثل اينکه از کاري خطير آسوده شده باشد، نفسي به راحتي کشيد. صداي فريادي شنيده شد:
_ اوناهاش، اونجاس! بگيرينش!
چندين نور افکن محل را روشن کرد. غريبه ناپديد شده بود. جان نمي دانست آيا خواب مي بيند يا بيدار است. همه چيز در دنيا عوض شده بود. مثل اينکه انسان کابوسي وحشتناک ببيند. صداي دويدن افراد زيادي را شنيد و بعد از آن شليک هاي پي در پي گلوله. نعره هاي وحشتناک به مانند اينکه نزاعي عظيم در گرفته باشد. صدا ها هر لحظه از جان دور تر مي شد. جان با خود فکر کرد: « حتماّ کابوس مي بينم. بايد بيدار شم. » تمام نيروي باقيمانده ي خود را جمع کرد. به مانند کسي که سعي مي کند از خوابي سنگين به ناگهان بيدار شود، نعره اي کشيد و چشمانش دوباره جان گرفت. از جا برخاست. مثل اينکه از افسوني هزار ساله رهايي يافته باشد. سعي کرد، يادش بيايد کجاست و چه اتفاقي افتاده. تمام بدنش به شدت درد مي کرد و گردنش بيش از همه جا. گردنش را با دست گرفت و سلانه سلانه به طرف خانه به راه افتاد.
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده جهرمی
آفلاین
يك شنبه ۲۰ شهريور ۱۳۹۰ ۲۱:۵۶ نقل قول این ارسال در یک پاسخ
a.p.j

داره راه میفته
*

ارسال ها: 40
تاریخ عضویت: ۱۴ تير ۱۳۹۰
امتیاز: 7
7
قسمت چهارم
خواب يا بيداري
_ هي جان، بلند شو. نديده بودم صبح ها تا اين موقع بخوابي. راستي چرا ديشب با لباس خوابيدي.
اين صداي بيل بود که پرده ها را کنار مي زد. نوري شديد چشمان جان را آزرد. دستش را جلوي چشمش گرفت.
_ هي عمو جان، بلند شو ديگه.
جوليا خود را به روي جان انداخت. گرماي بدن دخترک جاني تازه در او دميد. جان با خواب آلودگي گفت:
_ خيلي خُب جولي، دارم بلند مي شم.
اما دخترک با حالتي موذيانه جواب داد:
_ ديگه دير شده عمو.
سپس متکا را برداشت و محکم به سر و بدن جان کوبيد. جان که داشت، کلافه مي شد، گفت:
_ بسيار خُب، دارم بلند مي شم.
جوليا متکا را به روي تخت خواب انداخت. سپس در حالي که با لبخند اتاق را ترک مي کرد، گفت:
_ پايين منتظرتيم. مادرم صبحونه درست کرده. بهتره زودتر بياي.
جان بلند شد و جلوي آينه ايستاد تا سر و وضع خود را مرتب کند.
_ آه خداي من، يعني همه ي اينا خواب بودن.
گردنش هنوز به شدت درد مي کرد. سرش را جلوي آينه گرفت تا گردن خود را بهتر ببيند. از ديدن آنچه ديد بر خود لرزيد. درست در بالاي سياهرگي که از دو طرف گردن خون را به قلب مي رساند،
( وريد گردن JUGULAR VEIN ) دو سوراخ نه چندان بزرگ، شبيه جاي فرو رفتن جسم نوک تيزي مثل سوزن يا سنجاق قفلي ديده مي شد. اطراف سوراخ ها کمي سفيد بود و تا حدودي ناسور به نظر مي رسيدند. لحظه اي با خود انديشيد: « شايد حشره ي خيلي بزرگي منو گزيده. حتماً دليلي منطقي براي همه ي اينا وجود داره. » سپس سعي کرد، گردنش را با يقه ي پيراهنش بپوشاند و به طبقه ي پايين رفت.
در طبقه ي پايين ميز صبحانه انتظار او را مي کشيد. بيل در حالي که فنجاني قهوه در دست داشت، مشغول خواندن روزنامه بود. جان بر روي صندلي کنار بيل نشست. بيل با تبسم رو به کيت کرد و گفت:
_ بهتره صبحونه ي اين قهرمانو بياري. آخه امروز خيلي حالش خوب نيست. هرگز سابقه نداشته تا اين ساعت روز بخوابه، درسته جولي؟
دختر بچه پوزخند زد. بيل ادامه داد:
_ راستي عينکت کجاس؟
_ عينک؟!
همانطور که جان داشت به عينک خود فکر مي کرد، کيت دست از آشپزي کشيد و بشقاب او را برداشت. مخلوطي از ژامبون و تخم مرغ درون بشقاب جاي گرفت. در همان لحظه که کيت بشقاب را جلوي جان مي گذاشت، ناگهان چيز عجيبي توجهش را جلب کرد. با تعجب پرسيد:
_ ببينم، گردنت چي شده جان؟!
بيل شبيه کسي که مار او را گزيده باشد از جا پريد.
_ چي؟ ؟
جان گفت:
_ چيزي نيست. حتماً کار يه حشره ست.
بيل در حالي که از جايش بلند مي شد، گفت:
_ با اين وجود بهتره نگاهي بهش بندازم.
جان سعي کرد، بيل را از خودش دور کند:
_ بس کن ديگه، براي يه روزم که شده، سعي کن برادر بزرگ تر نباشي.
جان سعي مي کرد با دستانش جلوي بيل را بگيرد. جوليا مي خنديد. بيل با سماجت يقه ي جان را کنار زد و يک دفعه به مانند اينکه يک فرد جذامي را لمس کرده باشد، عقب رفت. کيت هم از رفتار بيل تعجب کرده بود.
_ مشکلي پيش اومده بيل.
رنگ بيل مثل گچ سفيد شده بود.
_ نه چيزي نيست.
بيل آرام به جاي خود بازگشت و ديگر چيزي نگفت. سعي کرد خود را با صبحانه اش مشغول کند. ولي چيزي او را به شدت آزار مي داد. چند دقيقه اي به سکوت گذشت. کاملاً قابل درک بود که اتفاقي افتاده است. بالاخره کيت سکوت را شکست. با حالتي جدي رو به بيل کرد و گفت:
_ بيل، بهتره به ما هم بگي چي شده.
بيل که به شدت به فکر فرو رفته بود با چنگال خود بازي مي کرد. يکبار ديگر کيت او را صدا کرد. بيل از جاي خود پريد.
_ کسي چيزي گفت؟
کيت در حالي که با تعجب به چشمان او زُل زده بود، گفت:
_ پرسيدم مشکلي پيش اومده؟
_ راستش نه.
بيل از جايش برخاست. او که به بهانه اي براي رفتن نياز داشت گفت:
_ من يه کاري توي بانک دارم. بهتره زودتر برم تا قبل از شلوغي به شهر برسم.
بيل به سمت کُت خود رفت و آن را برداشت.
_ از صبحونه متشکرم کيت.
_ من که فکر نمي کنم چيز زيادي خورده باشي. دوست داري يه ساندويچ برات درست کنم؟
اما بيل به قدري غرق تفکر بود که اصلاً صداي او را نشنيد. درست در همان لحظه که بيل دست خود را به سمت دستگيره ي در بلند مي کرد، صداي زنگ در بلند شد. بيل در را باز کرد. پيرمردي پشت در ايستاده بود. هيکلي چاق و عضلاني داشت. قد بلند او به علت عرض شانه ها و بدنش به نظر نمي آمد. شکمش اندکي جلو آمده و موهاي جلوي سرش ريخته بود. اما موهاي پشت سرش پرپشت و بلند بود. پيراهني زرد و يک کت سبز به تن داشت. بيل لحظه اي مردد ماند. سپس با لحن مؤدبانه اي گفت:
_ پورفسور اندرسون، خيلي خوش اومدين.
بيل به گرمي دست پيرمرد را فشرد. پرفسور اندرسون به آرامي گفت:
_ مي تونم چند لحظه وقتتو بگيرم؟
_ بله البته، با کمال ميل.
بيل به پرفسور اندرسون تعارف کرد. پرفسور اندرسون وارد شد. بيل رو به جان کرد و گفت:
_ جان، لطفاً بيا اينجا.
جان جلو آمد.
_ ايشون پرفسور اندرسون هستن. يکي از بزرگ ترين دانشمندان جهان، کاشف تعداد زيادي از داروهاي ضد سم و ضد سرطان، مدير بزرگ ترين شرکت داروسازي کشور و البته يکي از ثروتمندترين مردان جهان.
جان با پرفسور اندرسون دست داد. پروفسور اندرسون با حالت خشک و متکبرانه اي دست او را فشرد و حتي به صورت جان نگاه هم نکرد. جان يک لحظه با خود انديشيد: « آخه چنين فردي با برادر من چکار داره؟! » در همان حال بيل صورتش را به سمت کيت برگرداند و گفت:
_ ما مي ريم به سالن پذيرايي.
سپس رو به پروفسور اندرسون کرد و گفت:
_ بفرمايين پروفسور.
جان به قيافه ي پيرمرد دقت کرد. بسيار پير به نظر مي رسيد. با اين وجود قوي و خوش بنيه بود. با اينکه سر و وضع پرفسور اندرسون مرتب بود ولي بوي ناخوش آيندي از او به مشام مي رسيد. شبيه بوي گوشت فاسد. درست مثل اينکه بدنش از داخل در حال پوسيدن باشد. همانطور که بيل و پورفسور اندرسون به سمت اتاق پذيرايي مي رفتند، صداي پروفسور اندرسون شنيده مي شد.
لحني آرام و موقــر داشت.
_ ديشب آخرينشونو غافلگير کرديم. کاري بسيار خطير رو به انجام رسونديم. بعد از سال ها تلاش، بالاخره تموم شد.
صداي پرفسور اندرسون در پشت در اتاق پذيرايي پنهان شد. جان گوش هايش را تيز کرد، شايد بتواند از حرف هايشان سر در بياورد. به نظرش آمد، چند بار نام وان هلسينگ را شنيد. اين نام به نظرش آشنا مي آمد. شايد قبلا در جايي آن را خوانده يا شنيده بود.
ولي کجا؟ هرچه فکر کرد به خاطرش نيامد. رو به کيت کرد و با خوشرويي گفت:
_ از صبحونه متشکرم کيت. راستش امروز اصلاً حالم خوب نيست. مي رم بالا کمي استراحت کنم.
جوليا به وسط حرف او پريد و گفت:
_ ولي امروز قرار بود با هم جايي بريم.
کيت به دخترش چشم غره رفت. جوليا اخم کرد و ساکت شد. جان با لبخند رو به جوليا کرد و گفت:
_ باشه براي بعد جولي. با اين حال من مطمئنم که بهت خوش نميگذره.
در همان حال که جان از پله ها بالا مي رفت. در اتاق پذيرايي باز شد.
پرفسور اندرسون از اتاق خارج گرديد. دستش را در جيب کتش کرد و يک قوطي سفيد رنگ از آن خارج نمود. آن گاه يکي از محتويات درون آن را خورد. سپس مؤدبانه خداحافظي کرد و رفت. بيل با دست چانه ي خود را گرفت. باز هم به فکر فرو رفته بود. سپس برگشت و جان را با نگاهش تا پايان پله ها بدرقه کرد.
جان بر روي تخت خواب دراز کشيد. مدت ها بود که اين چنين احساس خستگي نکرده بود. در تمام بدنش به شدت احساس کوفتگي مي کرد. در اتاق باز شد. بيل بود. هنوز هم غرق تفکر بود.
_ جان، مي شه يه بار ديگه گردنتو ببينم.
جان آه بلندي کشيد.
_ ديگه داري زيادي شلوغش مي کني.
اما بيل با سماجت جلو آمد و به دقت به معاينه ي جان پرداخت. بيل زمزمه کنان گفت:
_ البته، اين غير ممکنه.
بيل برروي لبه ي تخت نشست.
_ مي خوام به دقت به حرفام گوش کني جان. ديشب قبل از خواب پنجره رو باز گذوشته بودي؟
جان در حالي که سعي مي کرد خود را متعجب نشان دهد، پاسخ داد:
_ راستش فکر نمي کنم.
بيل دوباره به فکر فرو رفت. نگاهش اطراف اتاق را مي کاويد و بر روي پنجره متوقف ماند. ناگهان مثل اينکه چيزي به ذهنش رسيده باشد به سرعت از جايش بلند شد. به سمت پنجره رفت. پنجره را گشود و به پايين نگاه کرد. آن گاه زير لب گفت:
_ درسته، کم کم داره همه چيز برام روشن مي شه.
بيل با عصبانيت زياد رو به جان کرد و گفت:
_ اي احمق. اصلاً حاليت نيست چه کار کردي. مگه به تو نگفتم شب ها بيرون نرو.
لحن بيل باعث شد جان هم عصباني شود.
_ من هم به تو گفته بودم اگه تحمل من برات سخته از اينجا مي رم.
صداي هر دو برادر لحظه به لحظه بلندتر مي شد. بيل گفت:
_ مثل اينکه متوجه نيستي چه بلايي سرِت اومده!
سپس با مشت هاي گره کرده به سمت جان به راه افتاد. جان در حالي که از جايش بلند مي شد گفت:
_ بسيار خُب، ديگه کافيه. من از اينجا مي رم.
جان به سمت کمد اتاق رفت. همه ي لباس هايش را تا نشده و با عجله به درون چمدانش ريخت. يکي از چمدان هايش را قبلاً بسته بود و اين يکي را هم با عجله بست. تعداد زيادي از وسايلش را هم فراموش کرد. صورتش لحظه به لحظه سرخ تر مي شد. بيل در حالي که سعي مي کرد، جلوي برادرش را بگيرد گفت:
_ فکر مي کني به همين راحتي هاست. فکر مي کني همينطوري مي توني از اينجا بري.
جان بي توجه به حرف هاي بيل چمدان هايش را برداشت و با عجله به سمت در ساختمان به راه افتاد. پله ها را دو تا يکي کرد. بيل در حالي که فرياد مي کشيد به دنبال او مي دويد ولي جان ديگر حرف هايش را نمي شنيد. حتي صداي کيت را هم نمي شنيد که سعي مي کرد وساطت کند. قطره هاي اشک از گونه هاي جوليا جاري بود. بيل فرياد کشيد:
_ جان... جان... دارم با تو حرف مي زنم، احمق نفهم.
بعد به سمت جان دويد. در آستانه ي در به او رسيد و دست او را گرفت.
_ تو هيچ جا نمي ري. شايد هنوز راهي وجود داشته باشه.
جان محکم دستش را بيرون کشيد و با عصبانيت بيل را به کنار زد.
تاتاراق!
تمام اعضاي خانوده چند لحظه اي متحير ماندند. هيچ کس نمي دانست چه اتفاقي افتاده چون بيل به عقب پرتاب شده بود. کيت به سمت شوهرش دويد.
_ اوه خداي من!
بيل محکم به زمين خورده بود. پايه ي يکي از صندلي ها شکسته شده بود. جان چند لحظه اي متحير ماند اما دوباره بر خود مسلط شد. سپس با عصبانيت در را گشود و رفت.
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده جهرمی
آفلاین
سه شنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۰ ۲۲:۱۳ نقل قول این ارسال در یک پاسخ
monika a

اگه نباشه جاش خالیه
*

ارسال ها: 153
تاریخ عضویت: ۱۲ تير ۱۳۹۰
امتیاز: 11
8
RE: داستان آخرین خون آشام
وای واقعا قشنگه زودتر بقیشو بنویس منتظریم

امضاء I dream in the darkness I sleep to die / raise the silence erase my life
our burning ashes blacken the day / a world of nothingness blow me away
آفلاین
چهار شنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۰:۴۱ نقل قول این ارسال در یک پاسخ
a.p.j

داره راه میفته
*

ارسال ها: 40
تاریخ عضویت: ۱۴ تير ۱۳۹۰
امتیاز: 7
9
RE: داستان آخرین خون آشام
تشکر از شما
عزیز به خاطر توجه به داستانم، راستی دقت کرده اید که این سایت وقتی از ورد داخلش کپی می شود بعضی جملات را خراب می کند. چطور می شود این معضل را حل نمود؟


علی پاینده
آفلاین
جمعه ۲۵ شهريور ۱۳۹۰ ۰۶:۱۶ نقل قول این ارسال در یک پاسخ
a.p.j

داره راه میفته
*

ارسال ها: 40
تاریخ عضویت: ۱۴ تير ۱۳۹۰
امتیاز: 7
10
قسمت پنجم
مصاحبه
جان در فضايي مه آلود به پيش مي رفت.
_ يعني من کجام؟
همه جا تاريک و مه آلود بود.
_ اوه خداي من!
ناگهان در تاريکي جلوي رويش جسم نا واضحي ديد. کنجکاو شده بود. کمي نزديک تر رفت. سپس ايستاد و به سياهي کشيده ي جلوي رويش با دقت نگريست. مرد لاغر بلند قدي با اندامي کشيده پشت به او ايستاده بود. ردايي سياه به تن کرده، سري تاس و پوستي فوق العاده سفيد داشت. به سپيدي چهره ي يک مُرده. گوش هايش بسيار غيرعادي بود. بيشتر به گوش حيوانات شباهت داشت تا انسان. دست هايش را از پشت به هم قفل کرده بود. جان با صدايي آرام پرسيد:
_ ببخشيد آقا. مي شه بگيد من کجام؟
صدايي سرد و بي روح پاسخ داد:
_ يعني واقعاً نمي دوني؟
جان به فکر فرو رفت. مرد سياهپوش ادامه داد:
_ بايد به اصل خودت برگردي. بايد وظيفه ي نهايي خودت رو انجام بدي. تنها در اين صورته که آرامش پيدا مي کني.
_ آرامش!... وظيفه!... متأسفانه من اصلاً از حرف هاي شما سر در نمي يارم.
ناگهان مرد سياهپوش برگشت. چهره اي بسيار عجيب داشت. صورتي استخواني به رنگ گچ با چشماني سرخگون و دندان هايي غير عادي. جان با ديدن قيافه ي مرد شوکه شد.
_ يا مريم مقدس!
درينگ... درينگ... درينگ...
صداي زنگ ساعت بود. جان از خواب پريد. عرق سردي بر روي پيشاني اش نشسته بود. بلند شد و نشست. دست هايش را بر روي صورتش گذاشت.
_ خداي من، بازم همون کابوس هميشگي.
ساعت همچنان زنگ مي زد. با انگشت دکمه ي آن را فشار داد. صداي زنگ خاموش شد.
_ يعني من چم شده؟
در شب هاي گذشته هم مدام مرد سياهپوش را در خواب مي ديد.
_ آه خداي من، امروز چند شنبه ست؟
ناگهان چيزي به خاطرش آمد.
_ اي واي، امروز مصاحبه دارم.
سريع از جايش بلند شد. به دستشويي رفت. دست و صورتش را به سرعت شست. يکبار ديگر به ساعت نگاه کرد. خيلي دير شده بود. به طرف آشپزخانه حرکت کرد. در يخچال را باز کرد. به خوردني ها نگاه کرد اما با وجود گرسنگي ميل چنداني به خوردن در خود احساس نمي کرد. انگار خوردني ها براي او عجيب مي نمود و ضاعقه اش آن ها را نمي پذيرفت. بعد از چند لحظه که به خوردني ها مي نگريست، بالاخره پشيمان شد. به اتاق برگشت. خانه ي جان يک آپارتمان کوچک تک خوابه بود. لباس هايش را پوشيد. کراواتش را مرتب کرد. عطر زد. به آينه نزديک شد. از روي ميز جلوي آينه عينک جديدش را برداشت و به چشم زد. امـا!
_ يه لحظه صبر کن... انگار بدون عينک بهتر مي بينم.
خيلي عجيب بود. يکبار ديگر امتحان کرد. جان از مدتي قبل متوجه اين موضوع شده بود. بينايي او هر روز بهتر مي شد تا اينکه آن روز ديگر اصلاً احتياجي به عينک نداشت.
_ حتماً بايد به چشم پزشک مراجعه کنم.
به طرف جلو خم شد تا چشم هايش را بهتر ببيند که متوجه چيز غير عادي ديگري شد.
_ مثل اينکه اين آينه هم درست کار نمي کنه.
تصويرش در آينه بسيار کمرنگ به نظر مي رسيد و چشمانش ديگر مثل گذشته سبز نبود. بر عکس بيشتر به سرخي تمايل داشت. جان با خود انديشيد: « حتماً اين هم در اثر کابوس هاي شبانه ست. ولش کن ديگه بابا. بايد به قرارم برسم. » آن گاه عينکش را جلوي آينه گذاشت و از در بيرون رفت.
آپارتمان جان در طبقه ي هجدهم يک آسمانخراش بسيار شلوغ و البته کثيف قرار داشت. او از ترس اينکه بيل پيدايش کند به تازگي محل سکونتش را تغيير داده بود. جاي شکرش باقي بود که تعدادي از واحدها خالي بود.
دو نوجوان سياهپوست با عجله در حال دويدن بودند. آن ها نيز در همان طبقه زندگي مي کردند. راهرو باريک بود. نوجوان اول با بلوز مشکي و کلاهي بر سر، به جان تنه زد و از کنار او رد شد. نوجوان دوم هم خواست از او تبعيت کند که ناگهان جان با دست جلوي او را گرفت. جان با حالتي جدي گفت:
_ بگو ببينم دِنزِل، مادرت مي دونه که از اين کارا مي کني؟
دنزل در پاسخ با بي تفاوتي گفت:
_ مادر ديگه سيخي چنده. ولم کن ببينم بابا.
دنزل مي خواست دست جان را کنار بزند اما جان در يک لحظه او را محکم به ديوار چسباند. دنزل قدرت تکان خوردن نداشت.
_ چه کار داري مي کني؟
_ که چه کار مي کنم، ها؟
جان دستش را در جيب دنزل فرو کرد و چند بسته مواد مخدر از آن بيرون ريخت. سپس آرام دنزل را رها کرد و رو به دوستش لارنس گفت:
_ واقعاً که خجالت آوره. بگو ببينم تو در جيب کُتت چي داري؟
لارنس به تته پته افتاد. جان گفت:
_ دارم به هر دوتون اخطار مي کنم. شما هنوز خيلي جوونين. اگه يه بار ديگه تکرار بشه، به والدينتون گزارش مي دم.
سپس آرام پشتش را به آن دو کرد و به راهش ادامه داد. دنزل در پشت سرش با حالتي زمزمه مانند به لارنس گفت:
_ من که واقعاً نمي فهمم! لعنتي از کجا فهميد؟
لارنس به حالت تعجب شانه هايش را بالا انداخت.
اما واقعاً از کجا؟ جان به فکر فرو رفت. بوي شديد مواد مخدر را از فاصله اي بسيار دور حس کرده بود. واقعاً شگفت آور بود! در واقع از آن شب وحشتناک تمام حواسش هر روز قوي تر مي شد. آن قدر به فکر فرو رفته بود که اصلاً متوجه نشد کِي به طبقه ي اول رسيده است.
پاييز بود و باران به سختي در حال باريدن. با اينکه آدرس مورد نظرش تقريباً نزديک بود، تصميم گرفت تاکسي بگيرد.
_ تاکسي... تاکسي...
پس از چند بار امتحان يکي از تاکسي ها در جلوي رويش نگه داشت . راننده اش مردي سياهپوست با سبيل و کلاهي بر سر بود. سوار شد.
_ متأسفانه يادم رفته چتر بيارم.
در همان چند لحظه حسابي خيس شده بود. راننده با لحن خشکي گفت:
_ کجا مي رين آقا؟
جان آدرس مورد نظرش را به او گفت. راننده حرکت کرد. برف پاکن مرتب در حال گردش بود. جان دوباره غرق در افکار خود شد. « يعني من چِم شده؟ » دوبار بيني اش را بالا کشيد. بويي آشنا را حس کرد. بوي نوشيدني بود. اتومبيل متوقف شد. مرد سياهپوست گفت:
_ بفرمايين آقا.
جان کرايه اش را پرداخت کرد. در حالي که يک پايش بيرون بود، برگشت و گفت:
_ ببخشيد، اصلاً به من مربوط نيست. ولي هيچ خوب نيست صبح ها نوشيدني بخورين. ممکنه به زخم معده مبتلا بشين.
جان در را پشت سرش بست و دور شد. راننده همينطور هاج و واج مانده بود. پيراهنش را بو کرد. با خود گفت:
_ مردک احمق، آخه از کجا فهميد!
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده جهرمی
آفلاین
جمعه ۲۵ شهريور ۱۳۹۰ ۰۶:۱۹ نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
زمان کنونی: پنج شنبه ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۱:۳۸