دوباره بايد شد
چون به «تندخويي» اشتغال داشت به
«كج خلقي» بازنشسته شد!
ادب «خرجي» ندارد ولي با آن «قيمتگذاري» ميشويم.
«نگران» مرگيم ... چه «نگرشي» به زندگي داريم؟
چون آب از «سرگذشت» متوجه شد «سرگذشتش» سرابي بيش نبوده و است.
«سايه روشن» زندگي را ... «بله و نه» ما مشخص ميكند.
با گذشت زمان ... «زخم زبان» درمان ميشود ولي «جايش» باقي ميماند.
اگر محبت ديگران را در دل «ميكاشتي» ...
همه چيز «داشتي».
«دروغ بزرگ» ... علامت «باور نكردن» است.
با مشاهده «اثر نقاشي» ... خستگي از تنم درآمد، پس نقاش «جور ما رو ميكشد»!
چون به محبت ديگران «چشم داشت» ... اهل «چشم پوشي» بود.
«آب گل آلود» ... «طعم ماهي» ميدهد.
اگر «خود را دوست داري» ... «دوست را براي خود» نگهدار.
اگر از موفقيت «چشم بستيم» ... مجبوريم «خوابش را ببينيم»!
«بزرگوارانه»به «بزرگي» ديگران، اعتراف كنيم.
فرصتها، «پيش پا» افتاده ... «پا پيش» بگذار.
لذت «محبت» ... بزرگترين «نعمت» است.
بلند پروازي ...«هوس» اشخاص با «هوش» است.
افراد برجسته چون «از ذهن» مردم نميروند «از دهن» نميافتند!
نهايت «گير كردن» در «قير غرور» تحقير است.
تا «سرقتي» از وقتمان انجام نگرفته ... «سروقت» كارمان را انجام دهيم.
«تمايلات» مثبت جوانان ... نبايد «ناملايمات» را دريافت كند.
عمر «كوتاه» است ... اگر «دستكم» گرفته شود!
براي «طلب كردن» ... گوش را بايد «قرض داد»!
كاش «دردها» مانند لباس «درآوردني» بودند!
جلوي آينه «حسابي به خود ميرسيم» يك بار هم به «حساب خود برسيم»!
خطاي ديگران را «فراموش كن» ... و «فراوان گوش كن».
«فصل بهار» گل كاشت ... تا مشكل زمستان «حلوفصل»شود!
موفق شد ... چون «اشتهاي» زيادي براي «شكست خوردن» نداشت!
هر «پرفسفري»... «پرفسور» نميشود!
«بيمرزي» در رفتار... نشانه «بيمغزي» است!
وقتي «خاكستر شب» كنار رفت «گرما و روشنايي» خورشيد، خود را نشان داد.
گاهي لازم است «خيرگفت» و قدم «خيربرداشت».
از خود راضي... خود را، «تك ميداند» و به ديگران نمره «تك ميدهد»!
دريا چون عمق «بالايي» دارد ... آرامش در آن «موج ميزند».
«ركود» خود را بشكن... «ركورد» شكني پيشكش!
«نقص خود را بپذير» ... به «نقش خود بپرداز».
«دست از سر» خود برندار... تا «دست به سر» نشوي!
ريشه «بدبختي» ... «بدخرجكردن» فرصتهاست.
«كارمن» كارمند است ... براي انجام «كارتو».
«گرداب» وقتي از حركت واصلش دور شد ... «مرداب» بود!
«آزمند» ...هميشه «نيازمند»!
«پنداشت» هر كس، از رفتار او «پيداست».
چون بناي مفيد ذهن ماهي، دريا بود «در تنگ» بلور «دل تنگ» بود!
در «معرض» زندگي هستيم، ابتلا به «مرض» هم محتمل است.
اشخاص با «درايت» ... از كسي «شكايت» ندارند.
چه «مجاني» ... «گناه» انجام ميدهيم...!!
«درگذشت» زمان را ... «سرگذشت» خود خواندم!!
«وضع وخيم» ... نتيجه «غده بدخيم» ترديد در توانايي است.
بازي زندگي «بسته نيست» ... «بستگي است»؟
«بريدن» از پنداشتهاي مانع ... همان «بردن» است.
اميد «بال» است... نااميدي «وبال».
لزوما سزاي «توهين» ... «تودهني» نيست !؟
گاهي «شيطان» موفقيتش را ... مديون «شيطنتهاي» ماست!
وقتي همه چيز را «يافتم» ... كه به خدا دل «باختم».
«نزاكت» ... «نظافت» در كلام است.
وقتي متملق «تعريف ميكند» ... خود را، «تحقير ميكند»!
هيزم وقتي «زندگيش به آتش كشيده» شد ... فهميد «چه خاكستري به سرش» شده!
اگر «آنچه بايستي ميكرديم» ، به «آنچه بايستي» ميرسيديم!
«خوشبختي» دست در دست «خوشبيني» دارد.
كوتهنظر نيستيم كه «سينه خود» را با «كينه ديگران» آلوده سازم!
وقتي «مشكل را كوه» كرد ... «اميد را كور» كرد!
مراقب «خيالت» باش كه به تو «خيانت» نكند!
ريشه «بدشانسي» ... «بدشناسي» است.
«منظورت» را از زندگي مشخص كن ... تا به «سرمنزل منظور» برسي.
«نبوغ» ... «حاصل حوصله» ميباشد.
«بهراه نيفتادن» همان «به چاه افتادن» است!
«اعتراف به خطا» ... «دليلي بردليري» است.
هركس «خيري» كرد ... «خيلي» را درو كرد.
آيا «درست است»، كه تمام كارهاي ما، «درست است»!؟
بدترين«حالگيري» ... اين است كه نتواني زمان «حال را، گير» بيندازي!
شانس «بيكار» نيست، كه «منتظر» كسي بماند!
اگر «تحويل سال» را، به «تحويل حال» تبديل كردي خود را «تحويل گرفتهاي».
«هراس» و «هوس» دوآفت موفقيت اند.
ترس را ... بايد «شناخت» و به سوي آن «شتافت».
آنچه «بكاريم» ... «بكاربريم».
حتي براي جبران «عقب افتادگي»... با «سرعت مطمئنه» حركت كن.
با دريافت «پاداش» ... براي ادامه بهتر، «پاداشت».
چون كينهاي نداشت ... «اشتهاي زيادي» در «فروخوردن خشم» داشت.
«شك» ... نصف «شكست» است !
«با خود» چه كردهاي؟ «براي خود» چه كردهاي؟
وقتي از توان خود «بكاهي» ... با نسيمي «جابهجا» شوي!
ازدواج با «شعر» شروع ميشود... با «شعور» ادامه پيدا مييابد.
وقت را بيهوده صرف نكن، «صرف»... با «صرفهجويي» است.
حكمت (چه بايد كرد؟) و شهامت (چگونه بايد رفت؟) را بياموزيم.
چون چشم بر «روشنايي» ميبست «تيره روز» بود.
گاهي لازم است «شكسته شد» تا «انرژي خفته» آزاد شود.
با «سنگ صبور» ... نااميدي را «شكست»!
«تقدير»، تقويم افراد عادي... «تغيير»، تدبير اشخاص عالي.
از دانا «فراگرفتم»... كه از نادان «فرار كنم»!
«خوشرختي» و «خوش ريختي» ... خوشبختي نميآورد!
افراد «سربلند»... «سر به زير» هستند.
براي «بدبيني» خود... «چشم پزشك» باشيم!
چون خود را «دوست نداشت» ... «دوستي براي خود نداشت»!
وقتي «سوت پايان» زندگيمان زده شود ... «شادمان» هستيم!؟
گاه به گاه «ميرسد» كه گام به گام به اهدافمان «ميرسيم»!؟
چون بيش از همه «ميشنود» پيش از همه «ميشكفد».
«مشكل اساسي» اين است كه ... حل مشكل «فقط در دست ماست».
مانند «جزيرههايي» نباشيم كه «دريايي از سوءتفاهم» ما را در برگرفته!
افراد «خوشبخت» در رفتار و گفتار «خوشپخت» هستند!
تا «جوانه» ميزنم ... «جوانم».
زياد «درخواست» نكن، تا كمتر «بازخواست» شوي!
دوباره بايد شد
با «نگاه حقشناسي» نيكي كن نه به «اميد حقشناسي».
اگر «قدرشناس» باشيم ... قدرتهاي زيادي را در خود «شناسايي» كردهايم.
اگر راه «خطا» رفتي، قبل از «اخطار» از اولين دوربرگردان، برگرد!
همه «دوست دارند» ... آنها را «دوست بدارند».
حسود، مانند هيزم، «ميسوزد» ... كه ديگران را «بسوزاند»!
وقتي سنگ به شيشه خورد ... شيشه خرد شد!
هميشه ... «راه بهتري» هست.
همدردي غالبا «بهدرد ميخورد» و آنرا «كاهش ميدهد».
بيشتر «غصههاي» ما، از «قصههاي» خيالي ماست!
خود را «درغم» فرصتهاي «از دست داده» شريك ميدانم.
به درد دل بیشتر دوستانم که گوش میکنم متوجه میشوم اکثر ما آدمها نمیتوانیم با گذشتةمان کنار بیائیم. اکثر ما اتفاقهائی در روزهای گذشته داشتیم که حاضر نیستیم بدون آنها به پیشواز آینده برویم و همین باعث میشه غم از دست دادنها، زندگی و روزهای آیندةمان رو هم خراب کنه.همیشه معتقد بودم گذشته برای لبخند زدن خوبه، اگر حال چیزی برای عرضه نداشته باشد...
گذشتهای که تو را از حال واگذارد به حال خود واگذار...
گاهي لازم است «در دل»... «درد دل» كرد!
چون به نقص خود، «قايل» بود... بر خشم خود «غالب» بود.
سنگبناي «دوستي»... «درستي» است.
چون اهل «پوزش» نبود... روزگار «پوزهاش» را به خاك ماليد!
با «گريه» به دنيا ميآييم... با «گله» از دنيا ميرويم!
مطمئنا ما هم در اين دنيا، «چيزي هستيم»... اما نه «همه چيز»!
غضب، «پريشاني» است... نهايتش «پشيماني» است.
وقتي اطرافم را، «قشنگ ديدم» ... همه چيز را «قشنگ ديدم»!
در «دنياي ذهني» و ساخته شده خود... «به سر ميبريم»!
سود نبردن از استعداد و «ابتكار» ... نوعي «احتكار» است!
انسان به «آري» خود ... «آراسته» است.
«دوستي برتر» و «دشمني بدتر» از خود ندارم!
از ديگران «بگذريم» ... «بگذاريم» آرامش سري
به ما بزند!
فرصتهاي «پيش پا افتاده» را غنيمت بشمار... كه سبب «پيش افتادن» ميشود.
«روز» نو... «روزنهاي» نوست.
«خودكشي» كاري ندارد... «خودكوشي» است كه كارساز است.
«فرصتمند» باش... تا «ثروتمند» باشي.
خوشبختي و بدبختي... «تصويري» ساخته شده در «تصور» ماست.
پشت «ميلها» ... «زندانيم»!
در «راهحل» ... «قدم برداريم»!
وقتي مشكل را «كوه» كرد ... در «كوره راهها» حركت كرد!
اين چه «رازي» است ... كه هيچكس از وضع خود «راضي» نيست!؟
خشم... «ما را»، «زهردار» ميكند!
چند درصد از مغزي كه «قابل كشت» است... مورد «بهرهبرداري» قرار ميگيرد!؟
چون در ارتباط «دست به عصا» بود، كسي از «دستش عصباني» نبود.
وقتي «گل كاشتي» صبر كن تا از «آب و گل» درآيد.
«دنبال» هرچه هستي... «دنيايت» با آن، ارزشگذاري ميشود!
كسي كه «قصد دارد» ... در موفقيتهايش «دست دارد».
از همان ايرادي كه در ديگران «ميناليم»، در خود «ميباليم»!
«افراد برجسته»، پس از مرگشان هم «تجديد چاپ» ميشوند!
بدترين «عيبها»... «نديدن» آن است!
«نقص ديگران» را خوب ميبينيم... «نقش خود» را چطور؟
به ديگران «اجازه دهيم»، از صورتمان «لبخند بچينند».
تا «كارآموز» نشوي... «كارآزموده» نشوي.
در بازي زندگي، «وقت تلف شده» ... «محاسبه نميشود»!
«نادان» ... «زنده به گور» است!
جوانانمان «دست كم» از ديگران ندارند... اگر «دستكم» گرفته نشوند.
اگر عادتها را «دفع» نكني... در آنها «دفن» خواهي شد!
«سواركار» واقعي ... كسي است كه «سوار كار» باشد!
مرگ ... «صورت مساله» را «خاك ميكند»!
در افراد برجسته ... «نبض برازندگي»، «چه خوب ميتپد».
به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.
به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.
به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.
به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.
من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.
به افراد دور و بر خود فکر کنید ...
کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.
قدر لحظات خود را بدانید.
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !
"دیروز"
گذشته است؛
و
"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.
لحظه
"حال"
را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.